فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 90-1389 » خارج فقه 90-1389 (16)

دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 90-1389 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

عرض شد که روایتی بود و که توضیحش فائده تاریخی دارد و ممکن است در بعضی از موارد به درد بخورد. روایتی بود که در بعضی از مصادمان از طریق سکونی و طریق خط بصره نقل شده است از امیرالمؤمنین سلام الله علیه که :

2- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مِسْمَعٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ لَا تَحِلُّ لِامْرَأَةٍ حَاضَتْ‏ أَنْ تَتَّخِذَ قُصَّةً أَوْ جُمَّةً.

و باز نقل شده است که قصه باعث هلاک نساء بنی سارائیل شده است و در کتب مشهور ما مثل کتاب کافی آمده است ولی در فقیه در باب نوادر بود و در تهذیب نبود.

اما شبیه این متن در کتاب بخاری از معاویه نقل شده بود.

الآن متعارف شده است که مثلا سکونی از معاویه نقل کرده است و ....

و توضیح عرض شد که ممکن است به عکس باشد. معاویه این را گرفته باشد.

اینها از بحث خارج خارج است. در کتاب نهج البلاغة نامه ای هست  که امیرالمؤمنین سلام الله علیه وقتی محمد بن ابی بکر را فرستادند به مصر نامه ای نوشتند به او و در کتاب غارات تألیف ابراهیم بن محمد ثقفی کافی که تقریبا زمان غیبت صغری اوائل غیبت صغری اواخر قرن سوم حدود 283 وفاتش است. قبل از مرحوم کلینی بوه اند و حدود  100 سال قبل از نهج البلاغة زیرا نهج البلاغة تألیفش حدود سال 400 است.

این شخص به مناسبتی اون نامه را میآورد در هیمن جلد یک مقدار زیادی اش در کتاب بحار است.

در جلد یک مقداری اش نصایح است از ص 232 تا 250 نامه را آورده اند. مقداری اش وصیت است و مقداری اش احکام در مورد نماز و روزه و وضوء و ... هست و وضوئی که اینجا  هست کیفیت وضوء عامه است که پا را هم سه بار بشور.

به هر حال به مفصلی عهد مالک اشتر نیست. بعد از تمام کردن نامه در صفحه 251 قال ابراهیم که مرادش ابراهیم بن محمد ثقفی مؤلف کتاب مرادش است.حدثنی عبدالله بن محمد بن عثمان عن علی بن محمد بن ابی سیف عن اصحابه عن علی علیه السلام. خود محمد بن ابی بکر اول از امیرالمؤمنین سلام الله علیه تقاضا میکند و حضرت به این نامه طولانی جوابش میدهند.

لما اجاب محمد بن ابی بکر بهذا الحواب کان ینظر فیه و یتعلمه و یقضی به فلما ظُهِرَ علیه و قُتل... چون ایشان قبل از رسیدن به مصر نزدیک فسطاط با اون صورت وحشتناک شهید شدند و از کسانی هستند که سه روز آب نخوردند و از شدت تشنگی زمین را گاز میزدند برای رطوبت زمین...بعد هم دستور داد عمرو عاص خبیث که ایشان را داخل جثه الاغ قرار دهند و با الاغ سوزاندند. اخذ عمرو بن العاص کتبه اجمع و بعث بها الی معاویة بن ابی سفیان.این نامه ها را فرستاد پیش معاویه. فکان معاویه ینظر فی هذا الکتاب و یعجبه.یعنی این نامه را نگاه میکرد و خیلی خوشش میآمد که به به مثلا.

به دیده اعجاب نگاه میکرد. فقال الولید بن عقبة ...این ولید همان کسی است که در شأنش آیه نبأ که در اصول بحث میکنند نازل شده است.به تعبیر قرآن فاسق است. قال الولید بن عقبه و هو عند معاویه لما رأی اعجاب المعاویه به، مر بهذه الاحادیث ان تحرق.فقال له معاویه مه یابن ابی معیط.

قَالَ إِبْرَاهِيمُ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي سَيْفٍ عَنْ أَصْحَابِهِ‏ أَنَّ عَلِيّاً ع لَمَّا أَجَابَ‏ «6» مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ بِهَذَا الْجَوَابِ كَانَ يَنْظُرُ فِيهِ وَ يَتَعَلَّمُهُ وَ يَقْضِي بِهِ فَلَمَّا ظُهِرَ عَلَيْهِ‏ وَ قُتِلَ‏ «7» أَخَذَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ كُتُبَهُ أَجْمَعَ فَبَعَثَ بِهَا إِلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ‏

______________________________

(1) «من بدر» ساقطة من الاصلين و اثبتناها عن البحار.

(2) ظ «عليه السلام».

(3) ظ «من صلى» تحريف.

(4) ما بين القوسين من البحار.

(5) ما بين القوسين ساقط من ظ.

(6) في ظ «لما اجاب عليّ عليه السلام محمّدا».

(7) ظ «و قيل» تصحيف.

 

الغارات (ط - القديمة)، ج‏1، ص: 160

وَ كَانَ مُعَاوِيَةُ يَنْظُرُ فِي هَذَا الْكِتَابِ وَ يُعْجِبُهُ فَقَالَ الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ «1» وَ هُوَ عِنْدَ مُعَاوِيَةَ لَمَّا رَأَى إِعْجَابَ مُعَاوِيَةَ بِهِ: مُرْ بِهَذِهِ الْأَحَادِيثِ أَنْ تُحْرَقَ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ: مَهْ يَا ابْنَ أَبِي مُعَيْطٍ إِنَّهُ لَا رَأْيَ لَكَ(این فکر درستی نیست) فَقَالَ لَهُ الْوَلِيدُ: إِنَّهُ لَا رَأْيَ لَكَ أَ فَمِنَ الرَّأْيِ أَنْ يَعْلَمَ النَّاسُ أَنَّ أَحَادِيثَ أَبِي تُرَابٍ عِنْدَكَ تَتَعَلَّمُ مِنْهَا «2» وَ تَقْضِي بِقَضَائِهِ فَعَلَامَ تُقَاتِلُهُ؟ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: وَيْحَكَ أَ تَأْمُرُنِي أَنْ أُحْرِقَ عِلْماً مِثْلَ هَذَا وَ اللَّهِ مَا سَمِعْتُ بِعِلْمٍ أَجْمَعَ مِنْهُ وَ لَا أَحْكَمَ‏ «2» وَ لَا أَوْضَحَ(عرض کردم در بین صحابه جمع آوری علم نبود و اوین مورد امیرالمؤمنین سلام الله علیه بود.) فَقَالَ الْوَلِيدُ: إِنْ كُنْتَ تَعْجَبُ مِنْ عِلْمِهِ وَ قَضَائِهِ فَعَلَامَ تُقَاتِلُهُ‏ «3»؟ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: لَوْ لَا أَنَّ أَبَا تُرَابٍ‏ «4» قَتَلَ عُثْمَانَ ثُمَّ أَفْتَانَا(ظاهرا افنانا باشد... با ما جنگید) لَأَخَذْنَا عَنْهُ ثُمَّ سَكَتَ هُنَيْئَةً «5» ثُمَّ نَظَرَ إِلَى جُلَسَائِهِ فَقَالَ: إِنَّا لَا نَقُولُ إِنَّ هَذِهِ مِنْ كُتُبِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(مظهر نکراء است معاویه) وَ لَكِنَّا نَقُولُ إِنَّ هَذِهِ مِنْ كُتُبِ أَبِي بَكْرٍ الصَّدِيقِ(نستجیر بالله یعنی جون محمد پسر این ها را داشت این میراث پدرش است!) كَانَتْ عِنْدَ ابْنِهِ مُحَمَّدٍ فَنَحْنُ نَقْضِي بِهَا وَ نُفْتِي‏ «6» فَلَمْ تَزَلْ تِلْكَ الْكُتُبُ فِي خَزَائِنِ بَنِي أُمَيَّةَ(نکته لطیفی است که اینها نگه داری میشده است و معاویه سال 59 به درک واصل میشود و عمر بن عبدالعزیز حدود 99 است و تا چهل سال بعد اینها در خزائن اونها بوده است) حَتَّى وُلِّيَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ

______________________________

(1): الوليد بن عقبة بن أبي معيط بن ذكوان بن أميّة بن عبد شمس قال ابن الأثير بترجمته من أسد الغابة 5/ 90: «قيل: إنّ ذكوان كان عبدا لأميّة و استلحقه» قال: و لا خلاف بين أهل العلم بتأويل القرآن فيما علمت إن قوله تعالى: إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ... الآية نزلت في الوليد بن عقبة، ثمّ ذكر ولايته الكوفة من قبل عثمان و شربه الخمر و زيادته في الصلاة إلى آخر ما هو مشهور في كتب التفسير و التاريخ و الرجال.

(2) ما بين القوسين ساقط من ظ.

(3) ظ «فاذا كان ذلك فعلام تقاتله».

(4) ظ «عليّا»

(5) ظ «ساعة».

(6) ش «ننظر فيها و نأخذ منها».

الغارات (ط - القديمة)، ج‏1، ص: 161

فَهُوَ الَّذِي أَظْهَرَ أَنَّهَا مِنْ أَحَادِيثِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع‏ «1» فَلَمَّا بَلَغَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع أَنَّ ذَلِكَ الْكِتَابَ صَارَ إِلَى مُعَاوِيَةَ «2» اشْتَدَّ ذَلِكَ عَلَيْه‏

اینجا حضرت خیلی ناراخت شدند که این خبیث استفاده سوء کند.

یک مورد دیگر را هم اشاره کنم که سندش ارسال دارد و در کتاب غارات ج 1 ص 251 و 52 عین عبارت بود که خواندم.

یک بحثی هست که خانم ها از زمین ارث نمیبرند و ساختمان از قیمتش ارث میبرند و فقط شیعه اثنی عشری قائل است و اسماعیلی ها هم به اطلاقات کتاب برگشه اند.

روایات هم زیاد است. باب 6 از ابواب میراث الاموال .... 17 تا حدیث هست که زنها ارث نمیبرند و بحث طولانی دارد و مقداری سؤآل بر انگیز است. عامه هم خیلی به ما حمله میکنند که ظواهر کتاب مطلق است و از صحابه از کسی نقل نشده است و یک روایت داریم که در کتب اربعه هم نیست در بصائر الدرجات شماره 17 همین باب به حسب چاپی که دست من هست.

محمد بن الحسن الصفار فی بصائر الدرجات عن محمد بن الحسین (که ابن ابی الخطاب است از اجلاء)عم جعفر بن بشیر(که هم فقیه و هم عابد و هم ناسک است و واقعا فوق العادة است. ایشان همان کسی هستند که میگویند روی عن الثقات و رووا عنه و شواهد حاکی از این است که محمد بن الحسین یکی از رواة مشهور کتاب ایشان است. ظاهرش نشان میدهد از کتاب جعفر بن بشیر است و این روایت در کتب اربعه نیست و در رده بند یما بصائر درجه دوم است.) عن الحسین بن ابی مخلد(بنده هنوز نشناخته ام که این اسم ضبطش چیست.)عن عبدالملک(که احتمال دارد ابن اعین برادر مرحوم زراره باشد ولی جزما عرض نمیکنم.)....

32852- 17- مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ (عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي مَخْلَدٍ) عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ قَالَ: دَعَا أَبُو جَعْفَرٍ ع بِكِتَابِ عَلِيٍّ ع(بعضی از عبارات نشان میدهد این کتاب شبیه پوستی که به هم پیچیده بوده است  بعضی نشان یمدهد که شبیه کتب تعارف بوده است و احتمال دارد دو تا باشد.)- فَجَاءَ بِهِ جَعْفَرٌ مِثْلَ فَخِذِ الرَّجُلِ‏ مَطْوِيّاً فَإِذَا فِيهِ أَنَّ النِّسَاءَ لَيْسَ لَهُنَّ مِنْ عَقَارِ الرَّجُلِ (إِذَا تُوُفِّيَ عَنْهُنَّ) شَيْ‏ءٌ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع هَذَا وَ اللَّهِ خَطُّ عَلِيٍّ ع بِيَدِهِ وَ إِمْلَاءُ رَسُولِ اللَّهِ ص.

این حدیث را خوب بود اول میآوردند. شاید به خاطر ضعف سند. این مطلب در بین صحابه از خصائص امیرالمؤمنین سلام الله علیه بوده است و کسی قائل نبوده است و البته اختلافی هم هست و مجموعا به نظرم در علمای ما 15 تا قول داریم و مرحوم شهیدی صاحب حاشیه بر مکاسب هم مفصل متعرض شده اند.

چون مطلب مطلب خاصی بوده است لذا حضرت تأکید ذیل را دارند. بالاخره این جزو سننی هست که دستگاه حاکم اجازه پشخشش را نداده بوده است. پس ریشه این بحث اصولا به مطلبی بر میگردد.

تا جایی که بنده خبر دارم از  آقا امام حسن مجتبی و اقا سید الشهداء و آقا امام زین العابدین سلام الله علیهم اجمعین در مورد کتاب امیرالمؤمنین سلام الله علیه به ما مطلبی نرسیده است. اما از آقا امام باقر سلام الله علیه داریم و عده ای از اصحاب دیده اند ولی در هر صورت این کتاب مخفی بوده است و تلقی این بوده است که از رموز امامت هست و یک کتاب قضایا و  سنن و احکام بود در کوفه که اون از روز امامت نبود و پخش بود و عامه و زیدیه داشتند. زیدی ها علمشان از اون کتاب است و در محل خودش توضیح دادیم که وقتی از یحیی بن زید سؤال یمکند که شما اعلم هستید یا آقا امام جعفر بن محمد سلام الله علیه میگوید که جعفر سلام الله علیه یعلم ما نعلم و ما همه علم او را نداریم.

یک کتاب رمز امامت بود که پیش غیر اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین نبود.

لذا عامه و اسماعیلیه در ایم مسأله مخالف هستند ولی روایات ما زیاد است. اونی که غرض بنده بود این است که به مناسبتی در ج 18 شرح نهج البلاغة شرح ابن ابی الحدید در ص 144 این طور دارد که :

دخل‏ عمر بن‏ عبد العزيز على‏ سليمان بن عبد الملك(عمر بن عبد العزیزاز اول زندگی اش شیک پوش و ... بود ولی وقتی خلیفه شد مظاهر این جور چیزها را کنار گذاشت و زاهد شد و ورع و محقر و ... و در مراعات ظاهر در حد اعجوبه بوده است و حتی بزرگان خوارج که اصلا اولش با امیرالمؤمنین سلام الله علیه مخالفت کردند و بعدش با بقیه حکام... و با عمر بن عبدالعزیز دست نگه داشتند زیرا میگفت که بیایید بحث کنیم و دو تا از بزرگان خوارج را فرستادند شام اینها حدود یک سال با او بحث کردند و بالاخره دست نگه داشتند و در همین ابن ابی الحدید نقل میکند که عمر بن عبدالعزیز به سلیمان گفت که چرا بر علیه خوارج این قدر تندی میکنی. گفت خب اینها قیام مسلحانه میکنند و ...یک روز یکی  از خوارج را آوردند به قول خودشان پیش خلیفه... گفت که انت الفاسد ... سلیمان به عمر گفت ببین دارد اهانت میکند. عمر گفت تو هم همین را بهش بگو. ....) و عنده أيوب ابنه(ایوب بن سلیمان زیرا عبدالملک به قول خودشان در خلفای اسلام کسی است که هم خودش و هم 4 پسرش خلیفه شدند. بچه اولش هم سلیمان است و ایوب را ولی عهد قرار داد و ایوب بعدا خلیفه نشد به قول خودشان.) و هو يومئذ ولي عهده قد عقد له من بعده فجاء إنسان يطلب ميراثا(شبیه وکیل دادگستری زمان ما.) من بعض نساء الخلفاء فقال سليمان ما إخال(اِخالُ علی خلاف القاعدة است.) النساء يرثن في العقار شيئا فقال عمر بن عبد العزيز سبحان الله و أين كتاب الله فقال سليمان يا غلام اذهب فأتني بسجل عبد الملك(یعنی اصلش مال عبدالملک بن مروان پدرش بوده است که قانونی داشته است در مورد ارث که در آنجا نوشته بوده است که زنها ارث نمیبرند. یعنی خلفای بنی امیه تا مدتی طبق آن حکم میکردند.اولا عبدالملک  پدرش مروان بن حکم معروف است دیگر... که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بیرونش کردند از مدینه و ابو بکر و عمر قبول نکردند برش گردانند به مدینه ولی عثمان برگرداندش مدینه. این که تبعیدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بود بعدا خلیفه شد و معاویه بن یزید که پسر یزید بود و خودش را خلع کرد و گفت خلیفه نیستم مروان به اصطلاح آمد روی کار. البته عبدالملک ولو پیش ما خیلی خبیث است و در کوفه نشسته بود که سر مصعب آوردند و دستور داد دارالخلافه را خراب کردند و خیلی جبار است و یکی از حسناتش حجاج است که حجاج 20 ساله بود که آمد کعبه را ویران کرد. نستجیر بالله. در عین حال از عجائب روزار این است که در عامه هم خیلی معروف است به زهد و تقوی و فقه! عجیبش این آخری است و معروف است که در مسجد میدنه میآمد نماز میخواند و بهش حمام الحرم میگفتند! کبوتر حرم! خیلی عجیب است.

قصه غریبی است. در عین حال هم در مجال سیاسی و اداری بود.از 16 سالی بهش ولایت مدینه را دادند. امیر مدینه شد. در وقتی که آقا امام مجتبی سلام الله علیه بعد از جریان معاویه تشریف آوردند مدینه، سال 42؛ در میدنه این فرد امیر شده بود. در نوع خودش اعجوبه است. عرض کردم به فقه معروفش کردند. البته معروف است که وقتی خلیفه شد قرآن را بوسید وگفت که هذا فراق بینی و بینک. بعدش کعبه را ویران کرد و ... شخصیات متضاد خاصی است.

عجیب اینکه عبدالملک بن مروان این در طائفه بنی امیه این را به عنوان یک قانون میذارد. و وقتی نگاه میکنیم این مطلب منحصر است به امیرالمؤمنین سلام الله علیه.الآن هم فقهای شاذ عامه هم فتوا نداده اند و غیر از این مورد هم جایی پیدا نکرده ام. البته در روایات ما دراد که عبدالمللک جاء پیش آقا ابو جعفر سلام الله علیه.... و لو او از نظر سنی از حضرت باقر سلام الله علیه بزرگتر بود و   امارتش 16 سال قبل از ولادت آقا امام باقر سلام الله علیه هست و لی خلاصه اونجا در روایت ما مراد عبدالملک مشهور نیست و خیلی بعید است که او باشد.

در فقه اسلامی ندیدم جز این مرود در غیر اهل بیت سلام الله علیه.

این سجل ظاهرا یک دستور العملی بوده است برای مواریث و در اون قانون این را نوشته بودند که زنها از عقار ارث نمیبرند.

بنده احتمال میدهم که چیز دیگری هم صحبت شده است و این همه مطلب نیست. ) الذي كتب في ذلك فقال له عمر لكأنك أرسلت إلىّ المصحف(یعنی خیال میکنی این قرآن است؟ احتمال میدهم صحبتی شده است که کلام امیرالمؤمنین سلام الله علیه عدل قرآن است و اینها حذف کرده اند. و الا عمر به چه مناسبت بگوید که خیال کردی که پیش من مصحف آورده ای. قرآن آورده ای؟ تو داری با این معامله قرآن میکنی. احتمال میدهم چیزی حذف شده است و ال میگفت که عبدالملک رأیش ارزش ندارد) فقال أيوب بن سليمان و الله ليوشكن الرجل يتكلم بمثل هذا عند أمير المؤمنين فلا يشعر حتى يفارقه رأسه(قاعدة اش این است که کسی که این طور صحبت میکند نزد حاکم، هنوز حواسش جمع نشده است سرش جدا میشود) فقال عمر إذا أفضى الأمر إليك و إلى أمثالك كان ما يدخل على الإسلام أشد مما يخشى عليكم من هذا القول ثم قام فخرج.

چون او ولی عهد بود این را گفت

بنده میخواستم عرض بکنم که عده ای از معلومات خاص اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین در دستگاه بنی امیه نفوذ کرده است. و خیلی عجیب است.

دو مرودش را عرض کردیم یکی اینجا و یکی در غارات بود.

برگردیم به مطلب خودمان.... اون وقتی که عبدالملک خلیفه شد در شام بود. اولش در مدینه امیر مدینه بود.

برای جمع و جور شدن بحث عرض کنم که روایات کتاب بیع را خواندیم.

روایات کتاب نکاح در ابواب مقدمات نکاح باب 100:

«4» 100 بَابُ كَرَاهَةِ(عرض شد که کراهت را مرحوم کلینی هم داشتند) الْقَنَازِعِ وَ الْقُصَّةِ وَ الْجُمَّةِ وَ نَقْشِ الْخِضَابِ «5»

25384- 1- «6» مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع نَهَى عَنِ الْقَنَازِعِ- وَ الْقُصَصِ وَ نَقْشِ الْخِضَابِ عَلَى الرَّاحَةِ- وَ قَالَ إِنَّمَا هَلَكَتْ نِسَاءُ بَنِي إِسْرَائِيلَ- مِنْ قِبَلِ الْقُصَصِ وَ نَقْشِ الْخِضَابِ.(عرض شد که این حدیث در آخر سرائر از نوادر المصنفین محمد بن علی بن محبوب هم آورده شده است.)

25385- 2- «7» وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلٍ عَنِ ابْنِ شَمُّونٍ عَنِ الْأَصَمِّ عَنْ مِسْمَعٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا يَحِلُّ لِامْرَأَةٍ حَاضَتْ أَنْ تَتَّخِذَ قُصَّةً وَ لَا جُمَّةً.(عرض شد که یان حدیث دو در کتاب صدوق در نوادر و در تهذیب و استبصار نیامده است و ابن ادریس هم از کتاب سکونی آورده است. تمام اسناد این احادیث گیر دارد.)

وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ

______________________________

(1)- تقدم في الباب 31 من أبواب أحكام الاجارة.

(2)- تقدم في الحديث 22 من الباب 38 من أبواب الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر.

(3)- ياتي في الحديث 1 من الباب 40 من أبواب حد الزنا.

(4)- الباب 100 فيه حديثان.

(5)- القنازع جمع قنزعة، و هي أن يحلق الرأس إلا قليلا و يترك وسط الرأس. (مجمع البحرين 4- 379).

القصة جمعها قصص، و هي شعر الناصية (مجمع البحرين 4- 180).

النقش التلوين بعدة ألوان، و الخضاب الحناء و لعل المراد خضاب بعض العضو و ترك بعض كما يفعله بعضهم في خضاب اليد من نقش إصبع أو إصبعين أو جزء من إصبع أو تنقيط اليد ...

(مجمع البحرين 2- 50 و 4- 155).

(6)- الكافي 5- 519- 1 و مستطرفات السرائر 105- 45.

(7)- الكافي 5- 520- 2.

وسائل الشيعة، ج‌20، ص: 187‌

عَنْ آبَائِهِ ع مِثْلَهُ «1»

مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ مِثْلَهُ «2» وَ كَذَا الَّذِي قَبْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ أَسْقَطَ قَوْلَهُ عَلَى الرَّاحَةِ.

أَقُولُ: وَ تَقَدَّمَ مَا يَدُلُّ عَلَى بَعْضِ الْمَقْصُودِ «3» وَ يَأْتِي مَا يَدُلُّ عَلَيْهِ هُنَا «4» وَ فِي أَحْكَامِ الْأَوْلَادِ «5» إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

«6» 101 بَابُ جَوَازِ وَصْلِ شَعْرِ الْمَرْأَةِ بِصُوفٍ أَوْ بِشَعْرِ نَفْسِهَا وَ كَرَاهَةِ شَعْرِ غَيْرِهَا وَ أَنَّهُ يَجُوزُ لَهَا كُلُّ مَا تَزَيَّنَتْ بِهِ لِزَوْجِهَا

25386- 1- «7» مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ(عرض کرده ایم که غالبا اگر در تهذیب به اسم مشایخ مرحوم کلینی آغاز کنند از کتاب کافی است و این حدیث با این سند فعلی در تهذیب موجود نیست و یا صاحب وسائل اشتباه کرده اند یا در نسخه شان بوده است ولی در کافی هست.) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ(اشعری) عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ(جلیل القدر هستند) عَنْ ثَابِتِ(در اینجا ثابت بن سعید آمده است و در کتاب کافی ثابت بن ابی سعید آمده است و این اسم در روایات ما زیاد نیست خیلی. و اختلاف ما یی هست. بعضی ابی سیعدی و بعضی سعید و بعضی اصلا بن ندارد. ثابت بنی سعید. انصافا با این عنوان نمیشناسیم در کتب رجال. در کتب رجال هم هست ولی اونجا هم ابهام دارد ولی به طور کلی چه در کتب ما چه عاه خیلی ن ثابت داریم که ند الاطلاق به ابو حمزه ثمالی میخورد. ابوحمزه ثابت بن دینار یا ثابت بن ابی صفیه. ایاشن در عامه هم نقش زیادی دارند. مرحوم ابو حمزه ثمالی.و در بعضی از کتب آمده است که اسم پدرش ... یادم نیست در عامه یا شیعه... وقیل ثابت بن سعید و اگر این باشد با اینجا میخورد.

به هر حال اگر مجموعه شواهد دلالت  کرد بر اینکه ایشان همان ابو حمزه است سند صحیح است و الا علی بن نعمان از اعاظم ماست و احتال اینکه ابو حمزه ثمالی باشد خیلی دور از آبادی نیست. اما با این اسم موجود خیلی به چیزی حکم نمیکنیم. خلاصه این نوعی ضعف است.) بْنِ سَعِيدٍ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ النِّسَاءِ- يُجْعَلُ فِي رُءُوسِهِنَّ الْقَرَامِلُ «8»- قَالَ يَصْلُحُ الصُّوفُ وَ مَا كَانَ مِنْ شَعْرِ امْرَأَةٍ لِنَفْسِهَا- وَ كُرِهَ لِلْمَرْأَةِ أَنْ تَجْعَلَ الْقَرَامِلَ مِنْ شَعْرِ غَيْرِهَا- فَإِنْ وَصَلَتْ(شامل گذاشتن هم میشود.) شَعْرَهَا بِصُوفٍ أَوْ بِشَعْرِ نَفْسِهَا فَلَا يَضُرُّهَا.

25387- 2- «9» وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ

______________________________

(1)- الفقيه 3- 467- 4617.

(2)- مستطرفات السرائر 105- 46.

(3)- تقدم في الباب 22 من أبواب الجنابة و في الباب 42 من أبواب الحيض.

(4)- ياتي في الحديث 5 من الباب 101 من هذه الأبواب.

(5)- ياتي في الباب 66 من أبواب أحكام الأولاد.

(6)- الباب 101 فيه 6 أحاديث.

(7)- لم نعثر عليه في التهذيب المطبوع، و تجده في الكافي 5- 520- 3.

(8)- القرامل من الشعر و الصوف ما وصلت به المرأة شعرها" لسان العرب 11- 556".

(9)- لم نعثر عليه في التهذيب المطبوع، و تجده في الكافي 5- 119- 3.

وسائل الشيعة، ج‌20، ص: 188‌

عَنْ سَالِمِ بْنِ مُكْرَمٍ(سندش مشکل ندارد و مرحوم نجاشی دارند در مورد ایشان که ابو خدیجه است ضعیف ولی مرحوم نجاشی دارند ثقة ثقة و  ایشان جزو خطابیه بود و بعدش در مسجد کوفه که قیام کردند همه را کشتند ایشان زنده ماند. و بعدش توبه کرد و ... و خطابیه طرق اباحه گری بودند و بسیار منحرف بودند و اصلا شعارشان در مسجد کوفه لبیک یا جعفر بود و اینکه چرا مرحوم شیخ تضعیف کرده اند بحثی است ولی در هر صورت قابل قبول است.) عَنْ سَعْدٍ(بن طریف که در عامه تعبیر کذاب هم در موردش پیش عامه هست و در عاه هم عنوان دارد و شدیدترین تعبیرشان یادم هست همین کذاب بوده است و بهترینش لین فی الحدیث بوده است و بد نیست. پیش ما مرحوم شیخ طوسی دارند صحیح الحدیث) الْإِسْكَافِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْقَرَامِلِ الَّتِي تَصْنَعُهَا النِّسَاءُ فِي رُءُوسِهِنَّ- يَصِلْنَهُ بِشُعُورِهِنَّ فَقَالَ- لَا بَأْسَ عَلَى الْمَرْأَةِ بِمَا تَزَيَّنَتْ بِهِ لِزَوْجِهَا قَالَ فَقُلْتُ- بَلَغَنَا(این نشان میدهد که ظاهرا از ائمه سلام الله علیهم اجمعین نقل نشده است) أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَعَنَ الْوَاصِلَةَ وَ الْمَوْصُولَةَ- فَقَالَ لَيْسَ هُنَاكَ إِنَّمَا لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ ص- الْوَاصِلَةَ وَ الْمَوْصُولَةَ الَّتِي تَزْنِي فِي شَبَابِهَا- فَلَمَّا كَبِرَتْ قَادَتِ النِّسَاءَ إِلَى الرِّجَالِ- فَتِلْكَ الْوَاصِلَةُ وَ الْمَوْصُولَةُ.

وَ رَوَاهُ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ «1» وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى «2»(این حدیث در کافی و محاسن هست ولی در تهذیب نه.) وَ كَذَا الَّذِي قَبْلَهُ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَهُ «3».

ارسال سوال