فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 89-1388 » خارج فقه 89-1388 (54)

دروس خارج فقه سال 89-1388 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

خارج فقه-1388-54

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

و الحمد لله رب العالمين و صلی الله علی محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعين اللهم وفقنا و جميع المشتغلين و ارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين.

بحث راجع به اعانه بر اثم و عدوان بود و آيا اين عنوان حرامه و علی تقدير حرمت تحقيق عنوان که اصلاً عنوان اعانه بر اثم در کجا صدق می­کنه و معيار صدق اعانه  بر اثم چيه؟ خب سير بحث انشاء الله تعالی روشن شده رسيديم به آيه مبارکه و عرض کرديم سه احتمال ما در مورد اين آيه مبارکه به ذهن مياد:

احتمال اول اين که اصولاً اين در ذيل احکامی باشه که قبل از خود اين آيه آمده يا در ذيل حکم اخير باشه و لايجرمنکم شنئان قوم ان صدوکم عن مسجد الحرام ان تعتدوا در ذيل خود اين حکم باشه تعاونوا علی البر و التقوی است؛ احتمالی است و عرض کرديم شايد ظاهر عبارت مثل المنار هم همينه رشيدرضا، ليکن خب خلاف ظاهره انصافاً ظاهرش اينه که يک حکم ديگری باشه چطور مثلاً لاتحلوا الشهر الحرام به اصطلاح شعائر الله و لا الشهر الحرام آن­ها هر کدام يک حکميه يکی هم حکمش اينه و لايجرمنکم شنئان قوم، يک حکم تعاونوا يک حکم مستقلی باشد؛

احتمال دوم همين که حکم مستقلی باشه و همين احتمال انصافاً ظاهره و مؤيداتی هم اين احتمال داره من جمله در باب تناجی و نجوی يعنی ما يک آيه ديگه داريم در اين هيئت ترکيبی اينه عنايت بفرمايد در يک کلام وقتی می­خواهين در تفسيرش و در فهمش و در توضيحش در فهم مراد بحث می­فرماييد هم مفردات را در نظر بگيرين هم هيئت ترکيبی مثلاً مفرداتی که اينجا داريم تعاونوا علی البر و التقوی، عرض کرديم برّ کثير الاستعمال نيست در قرآن اما تقوی کثير الاستعماله، به لحاظ افرادی برّ ما تفسيری برای برّ داريم ليس البرّ ان تولوا وجوهکم، تفسير برای برّ اين در مقام افرادی بود اثم هم همين طوره، عدوان باز کثير الاستعماله اما اثم آن قدر کثير الاستعمال نيست در قرآن موارد استعمالش در قرآن اين بحث­های افرادش بود، بحث ترکيبش هم اين ترکيب تعاونوا علی البر و التقوی عرض کرديم اين هيئت ترکيبی يک جا ديگه در قرآن بيشتر نداريم ما، و آن يک مورد در سوره مجادله است تناجوا بالبرّ و التقوی، در نجوی، فقط در عدم تناجش يعنی در نهيش آمده و لاتناجوا بالاثم و العدوان و معصية الرسول اينجا ما معصية الرسول نداريم اما آنجا داريم و لذا به ذهن انسان مياد به خصوص اين که اين سوره مبارکه به عنوان يک سوره نهايي بوده در احکام به ذهن انسان چنين خطور می­کنه که ابتداءً تناجی حکم تناجی آمد بعد اين به صورت کلی آمد که بخش اين بحث اختصاص به تناجی و نجوی نداره اصولاً لاتعاونوا علی الاثم و العدوان و اصولاً تعاونوا علی البر و التقوی اين اختصاص به مورد نداره و مخصوصاً هم چون بحث امر به معروف و نهی از منکر در آيات ديگه به عنوان خير امة مطرح شده اين هم مؤيد همان می­شه و بلا  اشکال اهل سنت قطعاً اين آيه را يک حکم مستقل گرفتند و آثاری هم برش بار کردند در عده­ای از ابواب فقه به عنوا يک ماده قانونی مطرح کردند آن وقت اين بحث ديگری می­شه که بعد الآن بهش اشاره می­کنم انشاء الله اين يک راجع به احتمال دوم.

احتمال سوم سر مسأله­ی آن وقت رو اين دوتا احتمال اگر احتمال اول را بگيم که اصولاً ربطی به مسأله ما در مکاسب نداره برگرديم به مکاسب خودمان هم برگرديم به انگور فروختن برای کسی می­خواهد به اصطلاح باش شراب درست بکنه ربطی به آن نداره ربطی به آن مسأله نداره، اما رو احتمال دوم چرا ربط پيدا می­کنه فقط نکته­اش اينه که چه جور انگور فروختن يا چه جور حمل ميته اين تعاون هست ببينيد آن نکته اينه يعنی اين نکته­ی است که عرض کرديم قدمای ما مثل از زمان مرحوم مقدس اردبيلی اين بحث را شروع کردند که آمدند رو مصداقی چرا؟ چون اين­ها هم تو ماده­ی اعانه که باب افعاله هم تو اعانه هم تو تعاون که باب تفاعله اين احساسه کردند که ما دنبال يک صدق عرفی هستيم آيا همين که فعل من در طول فعل ديگری ارتکاب حرام از ديگری انجام بگيره همين که در طول او قرار گرفت اين صدق تعاون می­کنه فرض کنيم شما گرفتين ميته را در جايي گوسفندهای مرده بود اين گوسفندهای مرده را ورداشتين با ماشين حمل کردين بردين سر يک کوهی بريزين، مثلاً کلاغه بخوره کرکسی بخوره عقابی بياد بخوره درست شد بعد که شما برگشتين آن نزديک يک روستايي بود اين ميته­ها را جمع کردند خوردند آيا عمل شما تعاون بر اثم هست، دقت کردين شما حمل ميته کردين فرض کنيم قصدتان هم اين بود که دور بريزين تو ذهن­تان هم نبود که اين پايين يک روستائيه يا تو ذهن­تان نبود فرض کنيم سيزده بدره مردم آمدند برای بيرون آمدن شهر چشم شان افتاد به اين ميته­ها ورداشتند خوردند اين اصلاً تو ذهن شما هم نبود پس اگر ذات عمل را  در نظر بگيريم اين حمل ميته در طول آن ارتکاب حرام واقع شد روشن شد اين بحث اين بود بحث را ما آمديم توضيح داديم بعد علمای ما هی زيادش کردند هی توضيح بيشتری دادند اين بحث­های که ما از مکاسب محرمه خوانديدم در حقيقت خلاصه بحثی بود که پانصد ساله تو فقه شيعه مطرحه تقريباً چهار صد ساله پنج صد ساله تو فقه شيعه و به اين ظرافت هم من در فقه اهل سنت نديدم البته استقراء من کامل نيست خيلی هم ناقصه نه اين که کامل نيست تا آنجای که نگاه کردم در مظانش پيدا نکردم، که ليکن اين ما حالا کار به اهل سنت نداريم نکته­ای اساسی اين است که ما بياييم اين را يک حدی بگذاريم يعنی عرف کانما احساس می­کنه اين کمک کردن در يک محدوده­ی پيدا می­شه تعاون به قول ما در فارسی می­گيم تنيدگی در عمل مثلی که اين عمل در آن عمل باهم تنيده بشه دست به دست هم بدن تا آن حرام ايجاد بشه مثلاً اگر فاصله زمانی زياد شد مثل کسی که ازدواج می­کنه بچه­اش بعد از بيست سال فاسق در مياد نمی­گن اين سبب فسق بچه شد، دقت می­کنيد يا مثلاً فرض کنيد اين آقا ميته را ورداشت آورد اينجا برای اين دور بريزه تصادفی کسی آمد، يعنی حس نمی­کنن اين دوتا عمل بهم ربط داره پس در حقيقت ما دنبال اين ظرافت بريم روشن شد اين دوتا عمل را با همديگه پيچيده و درهم تنيده ببينيم، آن معيار اين پيچيدگی و درهم تنيدگی چيه؟ عده­ای از اولين حرفای که در علمای ما آمد مسأله قصده مطرح کردند گفتند شما ميته را که به قصد خوردن نياوردی ميته را آوردی که بريزه دور به قصد خوردن که ميته نياوردی چون قصد نيست لذا تعاون نيست الی آخر بحث­های که گذشت ديگه تکرار نمی­کنم پس تمام اين بحث­ها اين زمينه روشن شد که خود شما هم بايد اين تنيدگی را تفسير بکنيد و طبيعتاً هم از همان اول شما می­دانيد تو بحث­های عرفی هميشه ما يک مشکل داريم هيچ بحث عرفی نداريم که با اين مشکل رو به رو نشيم بحثهای عرفی مثل يک دائره­ای است وسطش روشنه اطرافش هرچه می­ريم هی تاريک­تر می­شه تا اطراف سياه اصلاً طبيعت بحث­های عرفی اينه يک مقدار مصاديق تعاون کاملاً واضحه يک مقدار يک کمی مبهمه يک مقدار کاملاً مبهمه شما لفظ عام که از مصاديق روشن عرفی است همين طوره، يک مصداق آب قطعاً آبه، بعد يواش يواش توش نمک می­ريزين زياد می­شه نمی­دانيد آب هست يا نه؟ يک کمی خاک می­ريزين هنوز آبه، يک کمی زياد شد ديگه يک کم سنگين شد، نمی­دانيد آبه يا نه؟ اين قدر ريختين که گل شد ديگه قطعاً آب نيست طبيعت مفاهيم عرفی هم و لذا ما توی اصول هميشه با اين مشکل رو برويم اختصاص نداره و لذا يکی از کارهای را که ما تو اصول کرديم اين موارد شک را هم آمدند توضيح دادند برايتان، اين مصاديق را آن مقدار واضح بوده بعد ابهام­ها و اصولاً به طور کلی تا جايي که توانستند به اصول لفظی تمسک کنند به اصول لفظی، تا جايي که توانستند به اصول عملی به اصطلاح محرز تمسک اين قاعده کليشه ما هم خدمت تان عرض، به اصول عملی محرز مراجعه کرد مثلاً اين سابقاً آب بود يک مقدار گل ريخته نمی­دانيم هنوز آبه يا نه؟ می­گن استصحاب بقاء مائيت اين استصحاب اگر جاری باشه اين جزو اصول عمليه محرزه به اصول عملی اگر اصول عملی محرز هم نشد می­گن به اصول عملی که ناظر به عمله، مثلاً آيا وضوء با اين درسته يا نه؟ مثلاً حدث رفع شد يا نه؟ استصحاب بقاء حديث ديگه راجع به آب ديگه صحبت نمی­کنن، اين اين مقدار گل ريختند که نمی­دانند آيا آبه يا گل شد ديگه، می­گه اگر تو وضوء گرفتی شک کردی استصحاب بقاء حدث نه استصحاب بقاء مائيت اگر آن به درجه برسه ديگه بقاء مائيت اين کيفيت استدلال فقهی و اصولی پس در اصول شما بايد موارد شک را هم بيان بکنيد در مانحن فيه قطعاً موارد شک برائت جاری می­شه اين را از اول بگيم مواردش، پس الآن هنر شما چيه؟ تحليل تعاونه، کجا برايش تعاون صدق می کنه کجا نمی­کنه اين خلاصه بحث پس اين بنابر آن مبنی بحث اين طوری می­شه، راه اين می­شه البته در آنجا آن بحث معروف هم مياد که چون عنوان تعاون يک چيزيه و احل الله البيع عنوان ديگريه اين دوتا با همديگه جمع نمی­شن، خوب دقت بکنيد اين لاتعاونوا علی الاثم و العدوان با احل الله البيع کار اصولی هميشه مقايسه لسان دليله، اين دليل با آن دليل جمعش بکنيم يا نه؟ سؤال می­گه نه لاتعاونوا علی الاثم يک چيزيه احل البيع يک عنوان ديگريه اين دوتا دليل به هم ناظر نيستند اگر ناظر نبودند نتيجه فقهش بيع شما صحيحه عمل شما حرامه، اما اگر ناظر گرفتيد نه بيع شما باطله احل البيع ديگه نمی­گيره، کيفيت استدلال روشن شد اينی که اصوليين ما يا فقهاء ما گفتند اين جا موجب بطلان بيع نمی­شه، مثل مرحوم شيخ انصاری بعد خوانديم ديگران مرادشان مراد دقيق­شان اينه که اين دو دليل لاتعاونوا علی الاثم و العدوان با دليل احل البيع رابطه­ی باهم ندارند تنافی با هم ندارند که جمع بکنيم پس احل الله البيع به حال خودش می­مانه لاتعاونوا علی الاثم هم به حال خودش می­مانه پس اگر انگور را فروخت به کارخانه شراب سازی حتی خود کارخانه بفروشه نه به فرد مع ذلک بيعش صحيحه به خاطر احل البيع عملش حرامه به خاطر لاتعاونوا علی الاثم و العدوان اما اگر گفتيم نه لاتعاونوا اين ناظره به بقيه احکام اگر ناظر شد من جملة به احل البيع چون ذات بيع تعاونه، چون ذات بيع حقيقت بيع تعاونه، پس احل الله البيع را چه می­کنيم تقييد می­زنيم نتيجه بيعش هم باطله می­شه اين هم کيفيت استدلال در اين طرف، روشن شد انشاء الله، احتمال سوم اين بود که اين احتمالاتی که ما عرض کرديم و دليل عمده­ی برای اين احتمال چون شبيه اين تعابير در بقيه آيات احکام هست و آن اين که اين اصولاً يک نوع حکم نباشه يک نوع ملاک باشه حالا ملاک برای خصوص احکام ثابت يا ملاک برای کل شريعت ما جعل عليکم فی الدين من حرج عرض کرديم دو تفسير مختلف راجع به اين آيه هست، يعنی دو برداشت مختلف يک برداشت اينه که ما جعل عليکم فی الدين من حرج انحلال پيدا می­کنه ناظر به کل شريعت می­شه مثلاً اگر بنا شد که مثلاً يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم غسل وجه حرجی باشه ما جعل عليکم فی الدين من حرج اينه ور می­داره غسل وجه را ور می­داره در آن روايت هم داره هذا و اشباهه تعرف من کتاب الله ما جعل عليکم فی الدين من حرج آنه بر می­داره تفسير دوم را، يعنی برداشت دوم اين از اين آيه مبارکه اينه که نه اين آيه اين معنی نداره اين آيه ناظر به کليت شريعته، کل شريعت مبنی بر حرج نيست کل شريعت مبنی بر صحت است، پس اگر در باب غسل وجه شک کرديم با اين آيه نمی­تونيم بر داريم اين آيه ناظر به کل شريعته

س: خب اگر اين باشه که می­شه علت منصوصه بعد معمم و مخصص می­شه ديگه وضعش قویتر می­شه

ج: کل شريعت

س: در همه احکام ثانيه جاری می­شه؟

ج: نه ديگه نمی­شه تک تک نه،

س: کل شريعت مصداق

ج: مصداق داره اصلاً شريعت ما کلاً بر مبنای سعه است نه بر مبنای حرج

س: خب اين هم اين مورد هم

ج: اما اين مورد اگر به حرج رسيد برداشته می­شه ناظر نيست به اين مبنی، ماده­ی قانونی نيست که ناظر به اين مبنی باشه،

س: کجا پس قاعده داره

ج: ناظر به کل شريعت چون من عرض کردم برای شما مثال اين طوری اگر فرض کنيم مثلاً قدرت امساک انسان غذا نخوردن انسان سی ساعت باشه که سی ساعت آدم ديگه بی­حال بيفته دقت می­کنيد اگر شريعت مقدسه بگه از اين سی ساعت ده ساعت غذا نخوريد اين سعه است اگر بگه از اين سی ساعت بيست و هفت غذا نخوريد اين حرجه آدم در فشاره نمی­می­ميره نمی­افته اما نزديکاشه ديگه بيست و هفت ساعت نسبت به سی ساعت اينه می­گن حرج اصطلاح اينه، اگر بگه که نه همان سی ساعت تصميم اين طوره توانايي انسان برای گرسنگی سی ساعته اگر در اين سی ساعت بگه ده ساعت گرسنگی اين می­شه سعه اگر گفت بيست و هفت ساعت گرسنگی تکليف داشت اين می­شه حرج اگر گفت سی ساعت اين می­شه و علی الذين يطيقونه يطيقون را به اين معنی نيروش تمام بشه، اگر گفت چهل ساعت اين می شه غير مقدور دقت فرموديد اگر گفت چهل ساعت، آن ما جعل عليکم فی الدين من حرج يعنی کلی شريعت از اين قبيله شما در هرجا نيروتان و قدرت­تان بالاتره آن مقدار شريعت در سعه است سعه­ی به اين معنی به حد حرج هم نيست حرج غير از توانای نداشتنه، غير از غير مقدوره اين مثالی که برای شما زدم اين سه­تا عنوان را در قرآن روشن می­کنه، يکی سعه است يکی حرجه، يکی يطيقونه يکی هم غير مقدوره مالاطاقة لنا به، اصلاً قدرت ديگه نيست،

س: يطيقون ما غير از مالاطاقة لنا است

ج: آها! اين بنابراين حساب فرق می­کنه يک احتمال داره که يکی باشه حالا آن بحث ديگه­ی، پس ما يک تکليفی داريم که آن وقت اين ما جعل عليکم فی الدين من حرج روشن شد يعنی تمام احکام شريعت را و لذا مثلاً الآن مرحوم شيخ انصاری که خمس خودش ضرری است که انسان يک پنجم ماله بده، به عکس تو روايات ما داره تصادفاً تو روايت اهل سنت، آن روايت اهل سنت هم داره از ابی بکر نقل کردند، ان الله تفضل عليکم بالخمس تعبير اينه، اين فضل الهی است برای شما خمس نه اين که ضرر نيست هيچی بلی اين به عنوان فضل الهی است حالا توضيح آن روايت و

39: 16

از بحث خارج نشم پس احتمالاً اين آيه مبارکه اصلاً در مقام ملاک باشه، البته اگر ملاک مقام ملاک باشه، آثار خاص خودشه چون نمی­خواهم خيلی طولانی صحبت بکنيم ديگه ليکن انصافاً بعيده مضافاً به اين که اصولاً اصل اولی در تعابير شارع تقنين باشه و قانگذاری باشه و اضافه بر اين که در سوه مجادله همين به عنوان يک حکم آمده، آنجا که ملاک نيست که آنجا حکمه، لاتناجو به عنوان يک حکمه تمام شواهد حاکی از اين است که اين به عنوان حکمه، و انصافاً همان احتمال دوم که اين هم خودش يک حکمی باشه و متناسب با سوره مائده و به عنوان آخرين آياتی که بر رسول الله نازل شده اين احتمال بسيار بسيار قوی­تره حقاً يقال يک بحث سومی چهارمی ما چون عرض کرديم نکات، البته اين خيلی نمی­خواستم به اصطلاح صحبت بکنيم اما يک اجمالی نقل بکنم اين که آيا اين دو فقره آيه مبارکه اين دو قسمت، آيا يک ترابطی هم باهم دارند در ولو به لحاظ ملاکاتش يا ترابطی ندارند يعنی تعاونوا علی البر و التقوی با لاتعاونوا علی الاثم و العدوان يک ترابطی ربطی با هم پيدا می­کنن ظاهر آيه که نداره دوتا حکم مستقله اما بعضی از روايات ما داره که در مرحله ملاک يا در مرحله جزاء اين­ها با هم ربط دارند، اگر بخواهيم آن روايت بخوانيم يک نوع تعبده البته ضرری به بحث فقهی نداره اين هم يک نکته­ی لطيفی خارجی است، اينه الآن عرض کردم من توی بحث فقهی ما و استظهار ما نداره ما توی فارسی از اين تعبير می­کنيم به آن ضرب المثل مرعوف هرکه گريزد ز خراجات  شاه بارکش غول بيابان شود، بعضی از روايات داريم که اين دوتا به لحاظ جزائی و ملاکی باهم رابطه دارند يعنی اگر شما تعاون بر برّ و تقوی نکردين تعاون بر اثم و عدوان می­کنيد، اين خيلی لطيفه،

س: يعنی ضدين

ج: ضدين اين را ما در عده­ای از روايات داريم يک بابی هم مرحوم صاحب وسائل برای اين مطلب در جلد يازده اين جلد يازده که ابواب جهاده، ايشان در آنجا يک بابی به عنوان قرار داده بلی،

س: استاد اگر خدا می­خواهد اثم و عدوان نباشه بايد ضمانت اجرائی هم به تعبير شما ببينه، به بيع قاطع باشه

ج: می­گم من نگفتم هنوز وارد نشدم، در اين کتاب وسائل در اين جلد يازده چاپ مرحوم آقای ربانی، در بابی که به اصطلاح ايشان در ابواب فعل المعروف به عنوان فعل المعروف باب سی و هفت به حسب اين چاپی که الآن دست منه جلد يازده صفحه 597  و بعدش بلی اين حديث را حديث شماره 2 در از اصول کافی نقل کرده البته سند بحث­های خاص خودش را داره گير داره سند دو سه تا گير داره نه يکی، عن ابی جعفر(ع) از امام باقر فرمود من بخل بمعونة اخيه همين بحث تعاون هم هست احتمال داره البته تصريح به آيه تعاون نشده احتمال می­دم ديگه حالا اين هم چون به بحث به قول آقايون استظهاره شما آزادين قبول بفرماين استظهاره يا نه؟ من احتمال می­دم ناظر به آيه تعاون باشه، من بخل بمعونة اخيه و القيام له فی حاجته الا ابتلی بمعونة من يأثم عليه، اگر برادر مؤمن ازش کمک خواست تعاون نکرد يک گناهکاری از او کمک می­گيره کمک اين صرف آن گناه می­شه اگه صرف بر نشد و انصافاً هم در خيلی شواهد حالا حديث سندش اشکال داره اما شواهد خارجی درستی هم داره الا ابتلی بمعنونة من يأثم عليه و لايوجر اجری هم نداره اين يک روايت،

س: از رسول الله هم داريم

ج: بلی اين روايت شماره3

س: نه عصيان استاد عصيانه خودش شخص می­کنه

ج: يعنی اثم و عدوان می­شه بمعونة من يأثم عليه، يعنی اگر با آن بر نکرد عون اثم می­کنه،

س: عصيان شخصی کمک کنن نمی کنه که

ج: نه

س: شخصی که امام می­فرمايد

ج: آن وقت لذا اين هم گناه واقع می­شه

س: گناه نيست معصيت نيستند معصيت خداوند

ج: چرا ديگه اگر تو نيروته صرف کمک اعانه بر نکردی اعانه اثم می­شه اين ظاهرش اين طوره ديگه،

س:

10: 22

ج: عرض کردم هردو لفظ معونه آورده نه اعانه آورده نه استعانه نه باب تعاون لفظ معونه آورده من احتمال می­دم لفظ معونه در اينجا اشاره به آيه باشه آن وقت ترابطه بين اين دوتا آيه يعنی اگر انسان تعاون بر بر را رها کرد تعاون بر اثم مبتلا می­شه نيرو داره پول داره امکانات داره برادر مؤمنی ازش می­خواهد انجام نمی­ده صرف يک انسان فاسق می­شه، همين مثال فارسی خودمان هرکه گريزد ز خراجات شاه، اين شماره3 که در اينجا داريم در اين حديث سندش معتبره بنابر مشهور و درسته عن ابی عبدالله و متنش هم از او روشن­تره ايما رجل من شيعتنا اتی رجلاً من اخوانه فاستعان به فی حاجته همين باب تعاونه فلم يعينه اين هم باب اعانه است، اين­ها يک روايتی است که اشعاری به باب اعانه هم داره فاستعان به فی حاجته فلم يعينه و هو يقدر الا ابتلاه الله بان يقضی حوائج عدة من اعدائنا، واضحه ديگه،

س: اين الا چيه؟

ج: اين استثناء يعنی در مقام اين که اگر اين طور نشد آن اثر مياد، الا

س: فعل مقدری داره

ج: تقريباً استثنائی به اين معنی، الا ابتلاه الله خيلی هم متن قشنگيه تصادفاً سندش هم معتبره از آن قشنگ­تره متنش، يک باره ديگه می­خوانم ايما رجل من اين روايت را آقايون بفرماييد روايت هم در ضمن رواياتی است که می­خواهم در شاهدی باب تعاون بيارم حالا اين يک اضافه­ی بر شاهد يک نوع مسأله رابطه را هم داره، ايما رجل من شيعتنا اتی رجلاً من اخوانه فاستعان به فی حاجته فلم يعينه و هو يقدر الا ابتلاه الله بان يقضيه حوائج عدة من اعدائنا يعذبه الله عليها يوم القيامة، اين يعذبه الله عليها شاهد نمی­شه که اعانه بر اثم حرامه، من البته نظرم برای آن جهت اعانه بود چون آقايون گفتند ما روايتی که مؤيد حرمت اعانه بر اثم نداريم ما دنبال بحث هم بعد خواهد آمد الآن داريم يواش يواش ببينيد يعذبه الله عليها يعنی اعانه بر اثم حرامه ديگه خب،

س: آن وقت يقضی حوائجه چگونه باشه شايد مستقيم باشه

ج: مستقيمه توش اعانه است ديگه

س: خود گناه بشه

ج: نه معلوم نيست يقضی حاجته يعنی آن انجام می­ده گناه را، الا ابتلاه الله بان يقضي حوائج عدة من  اعدائنا يعذبه الله يعذب را به صيغه رفع بخوانيد به رفع بخوانيد يعذب(با سکون باء) نخوانيد آن­ جاش نيست که اينجا به اصطلاح چيز بشه

س: جزم

ج: جزم به اصطلاح پيدا بکنه، يعذبُه الله عليها اگر واو بود و يعذبَه می­خواندين عطف بر يقضيه می­شه که منصوبه، نه مجزومه نه منصوبه، عدة بان يقضي حوائج عدة من اعدائنا يعذب الله عليها يوم القيامة،

س: در باب معانی ظاهر که خودش عنوان مستقله ديگه

ج: نه عدة من اعدائنا شايد ظالم هم نباشه،

س: هردوتاش ظالم اند

ج: نه نه خب ممکنه فرد بقال باشه جزو ظلمه باشه، علی ای حال اين هم يک روايت و انصافاً اين روايت را می­شه قبول کرد سندش هم خوبه انصافاً متن خوبی هم داره انصافاً متنش خوبه، روايت سومی در اين جا داره که اين هم يک کمی گير داره بلکه بيش از يک کمی عن صبير صيرفی ديگه بحث­ سنده اين­جا نمی­خوانم بلی

س: صُبير نمی­خوانيد

ج: برای اين که ضبط شده صَبير چرا نداره؟ دست ما نيست که عن محمد ابن، عن صبير صيرفی صبير ابن به اصطلاح پسرش هم حنان و پدر هردو معروف اند حنان ابن صبير و صبير ابن حکيم صيرفی عن ابی عبدالله(ع) قال لم يدع رجل معونة اخيه المسلم حتی يسعی فيها و يواسيه يسعی منصوبه و يواسي هم به نصب بخوانيد عطف بر يسعی لم يدع رجل معونه اخيه المسلم حتی اينجا هم باز باب اعانه هست، معونه اخيه المسلم من به ذهنم لو خوب دقت بفرماييد يک بحثی است عده­ای از اين آيات نمی­تونيم تو بحث ذيل آيه استفاده از اين روايت به نظر من اشعار داره صحيح کلمه تعاون را به کار نبرده برّ و تقوی را به کار نبرده به نظر من اين روايت اشعار به همان آيه هست من بلی ايما بلی لم يدع رجل معونة اخيه المسلم حتی يسعی فيها و يواسيه الا ابتلی بمعونة من يأثم و لايؤجر اين معونة من يأثم فکر می­کنم اشاره باشه به الاعانة علی الاثم يعنی گناه کمک می­کنه برای اثم ديگران اين معونة من يأثم يک انسانی داره اثم انجام می­ده گناه انجام می­ده اين معين آن گناه می­شه

س: آخر دلالت داره که گناه نداره، چون می­گه لايوجر،

ج: ولا يوجر،

س: نمی­گه يعاقب عليه، می­گه لايوجر فقط اجر

ج: نه اين نه اين لايوجر هيچ برای اين عنوان ديگه عنوان اجر نيست البته عنوان عقاب نداره، آن عنوان روايت صحيح روايت عقاب داشت، اين هم يک بحثی البته عرض کردم اين بحث در جانب فقهی ما الآن تأثير نداره اما انصافاً چون روايت صحيحه است يک مطلب بسيار خوبی داره اولاً اصل اعانه بر اثم را حرام يعنی اين مرتکز اين روايت اين که اعانه بر اثم حرامه لذا مرتکز اين روايت اينه، و اضافه بر او در اين روايت مبارکه امام صادق يک نوع رابطه­ای بين اين دو فقره آيه قرار دادند، که اگر شما ترک اعانه بر بر و تقوی کرديد مبتلا می­شين به اعانه بر اثم و عدوان و عذاب الهی هم به دنبال خواهد داشت، به نظر من هم برای مطلب اول خوبه دلالت روايت هم برای مطلب دوم،

س: استاد اين که فرموديد

43: 28

ج: مضمون داره من الآن تو ذهنم من اينجا ديدم

س: تو انفاق پول هم هست، در آن روايت آمده کسی که پولش را در راه خير انفاق نکرد،

ج: در راه شر آن هم، من آنجا را به خاطر لفظ معونه من نگاه کردم بيشتر چون معونه بر اثمه، اعانه بر اثم برای اي« جهت من اين روايت را بيشتر به نظر من امثال اين روايت هم بعد انشاء الله تو بحث خودش رواياتی که ناظر به معونه بر اثمه يک مقدار بيشتر می­خوانيم انشاء الله تعالی، مجموع روايات.

بحث چهارم يا بحث سوم اين است که اين مراد جدی از اين تعاون بر اثم چيه اصلاً؟ عرض کرديم يک تفسير معروفی وجود داره که اهل سنت گفتند علمای ما هم از زمان شيخ طوسی تو اصطلاحاتش آمد تا تقريباً زمان زمان صاحب جواهر آن تفسير مشهور اين شد که تعاون همان اعانه فرقی با هم نداره، و آن تفسير اين شد که اعانه عبارت از اينه که انسان مقدمات فعل حرام ديگری را انجام، ديگه حالا قصد توش هست چه هست؟ آن بحث ديگری، مثل صاحب جواهر می­گفتند نه تعاون يک بابه، اعانه يک بابه از آن طرف می­خواستند اين را به عنوان يک تفسيری گفتند اين که قانونی باشه و از يک طرف هم می­خواستند ظاهر لفظ حفظ بشه اين برای اين تفسير قانونی بشه و ظاهر لفظ حفظ بشه ايشان اصلاً باب تعاون را به اين معنی که چند نفر باهم جمع بشن به کمک هم يک حرام واحدی انجام بدن، اين تفسير آقای خويي بعدها قبول کردند عده­ای هم رو اين راه افتادند، يک قول ديگری هم بعدها پيدا شد که تعاون اعم از هردوست اين سه تا احتمال اصلاً تعاون هم شامل تعاونی که در جواهر گفته می­شه هم به معنای اعانه­ی که در بقيه کتب فقهی آمده البته ما عرض کرديم انصاف قضيه حق قضيه و قبل از اين که به استظهار برسيم آن فرضی را که صاحب جواهر و استاد کردند اصلاً فرض نادريه اين آيه با آن فهم نمی­خوره ببين جو آيه آدم حس می­کنه يک مطلب بالاتريه، چون آن فرض ايشان اين است که فقط بايد چند نفر جمع بشن يک گناهی هم باشه آن گناه هم به يکی مستقيم نسبت داده نشه و الا اگر به يکی مستقيم نسبت داده بشه بقيه معين باز شاملش نمی­شن، خوب دقت بکنيد آن شرطش اينه که نسبت همه به گناه هم واحد باشه فرض نادريه نمی­خواهم بگم نيست انسان وقتی به آيه نگاه می­کنه تعاونوا علی البر والتقوی مثلاً در باب تعاونوا علی البر و التقوی هم بايد همين جور باشه پنج نفر با همديگه جمع بشن يک ساختمان مسجده باهم بسازند نه اين که يکی پول بده يکی آجر بده يکی فلان بده يکی کارگری بکنه آن هم نه آن تعاون نيست، خلاف ظاهره انصافاً،

س: با صدر آيه می­سازه چون دسته جمعی می­خواستند جلو مشرکينه بگيرن،

ج:

37: 31

نه چيه صدر آيه حتی يک نفر هم حق نداره مشرکينه بکشه چه فرق می­کنه،

س: لايجرمنکم

ج: و لايجرمنکم شنئان قوم، نه

44: 31

س: روش قبيله­ی همين جور بوده ديگه قبيله باهم می­رفتند جلو

ج: قبيله­ی نيست اين يجرمنکم افراد واحدی هم می­گيره نمی­خواهد حالا قبيله باشه،

س: نه آن­ها جمع می­آمدند

ج: علی ای حال انصافش خوب دقت بکنيد به ارتکازات­تان مراجعه بکنيد نه تو تعاونوا علی البر اين معنی درست در مياد نه لاتعاونوا علی الاثم انصافاً حالا کار به استظهارش نداريم اما انصافاً اراده چنين معنای از اين آيه با اين نورانيتش و با اين، اصلاً نمی­سازه اصلاً اين انسجام نداره اولاً اين يک و ثانياً من يک مقدمه­ی را سابقاً کراراً عرض کرديم که اين هنوز هم که هنوزه خب بالاخره اين محل کلامه و آن مقدمه اينه  که ما اصولاً ما بعضی از تعابير قانونی که الآن داريم عين اين تعابير قانونی در متون اوليه ما نيامده مخصوصاً تو قرآن و بعضياش هم که در روايات آمده اين­ها با لسان بيان وظيفه آمده يعنی با لسان تعبير قانونی فقهی آمده، مثلاً فرض کنيد لا صلاة الا بطهور، اينه ما الآن لاصلاة الا بطهور می­گيم شرطية الطهور بالصلاة، حالا اين شرطيت مطلق واقعی است يا حالت ذکر و علمه، حالت علمه آيا اين رابطه طهور با صلات مطلقه ولو انسان ندانه در غير طهور نماز بخوانه نمازش باطله، طَهور ببخشيد در اين لاصلاة الا بطُهور و طَهور هردو هست با لباس طاهر بايد باشه آيا اين مطلقه يا نه؟ خب ما اين تعبير را الآن در تعبير قانونی اين جور می­گيم طَهور يا طُهور شرط ذکری است همان طُهور، طهارت لباس،

س: طَهوری نمی­گيد

ج: نه طَهور ما يوجب، همان طُهور درسته حواس خودم هم پرت شد، آيا طهور شرط ذکری است يا شرط واقعی اينه ما الآن اين جوری بحث می­کنيم اما تو روايات ما اين جور نيامده، تو روايات اين جور آمده يک نفری نماز خواند در لباس بعد ديد اين لباسش نجسه امام می­فرماين لايعيد الصلاة ببينيد ما يک حکم وضعی داريم اما در روايات به لسان حکم تکليفی آمده اين يک نکته­ای است که بايد توجه بشه آن وقت دقت بکنيد مثلاً واجب را تقسيم می­کنيم به واجب عينی و واجب کفائی ما تو آيات نداريم اين چنين چيزی واجب عينی است يا کفائی لذا عرض کردم همين امروز هم قبل از بحث عده­ای از مستشرقين تصور کردند چون ما اينه نداريم اينه در حقيقت علمای اسلامی به قرآن تحميل کردند نه اين نيست واقع واجب کفائی و واقع واجب عينی در آيات بوده اين تعبير نبوده اين دوتا با همديگه فرق داره، و چون در لغت عرب اين مسائل يعنی در همان صدر نزول قرآن نه هميشه نه اين که خاصيت لغت باشه در محيطی که قرآن نازل شده اين مطالبی که جنبه­های وضعی داره حکم وضعی داره با لسان و تعابير قانونی فقهی يعنی تکليف آمده ما با شواهدی با مجموعه شواهد می­گيم اين واجب مثلاً واجب عينی است اين واجب واجب کفائی است و الا به لحاظ تعبيری ظاهر تعبيری هردو يکيه، مثلاً لاتحلوا يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود اين واجب عينی است اين واجب کفائی نيست که، احلت لکم بهيمة الانعام اين عينی است هرکسی برايش حلاله نه برای مجموع، لاتحل شعائر الله اين واجب، اين حرام بر هر کسی اند، ولا الشهر الحرام اما تعاونوا علی البر و التقوی به قرائن خارجی و صيغه تعاون رو اين نکته يعنی اين صيغه اين هيئت تعاون رو اين نکته بيان شده که اين واجب وجب کفائی است، اين دقت، مثلاً کنتم خير امة، امت را در نظر، تأمرون بالمعروف لذا فقهاء آمدند گفتند تأمرون بالمعروف واجب کفائی است مستشرقين شبهه­شان اينه چطور شد شما يک آيه واحد صدرشه می­گين عينيه، ذيلشه می­گين کفائيه، دقت می­کنيد اين نکته روشن شد برای شما نکته اساسی به نظر ما اينه يعنی اينجا باب تفاعل آمده نه اين که آن متعلق اين حرمت يا وجوب يک چيز ديگريه نه اين اشعاره که اين به جامعه خورده، البته لاتناجوا آنجا الآن به صيغه لايتناجوا، اما آنجا به فتح خورده باز، اين يک نکته­ی ظرافت نکته­ی است که اين از مجموعه روايات و آيات انسان به دست مياره که در اينجا تعبير باب تفاعل به خاطر تعبير از وجوب کفائی است وجوب کفائی بحثش گذشت ما متعرضش شديم يک اختلاف داره مخصوصاً علمای متأخر اصول ما که حقيقت وجوب کفائی چيه؟ مثلاً يا وجوب تخييری در مقابل وجوب تعيينی عده­ای اعتقادش اينه که وجوب تخييری مرجعش به يک نوع وجوب شرطيه، وجوب مشروطه، وجوب کفائی مرجعش به يک نوع وجوب مشروطه يعنی بر شما واجب است مثلاً ميت را دفن بکنيد اگر کسی ديگه دفن، اگر ما اين توضيحاتش را در محل خودش عرض کرديم گفتيم داعی نداريم که اين واجب کفائيه را ارجاعش به واجب شرطی، ما می­تونيم واجب کفائی را يک تفسير قانونی خاص خودش بکنيم واجب کفائی آن جای است که مخاطب واقع جامعه بما هو جامعه است، و اگر فرد می­خواهد انجام بده به لحاظ اندکاکش در جامعه است واجب کفائی معناش اينه واجب تخييری هم آن جامع مابين عناوين متعدد ليکن نه جامع عقلی که آقای خويي قائله بلکه جامع اعتباری نه افرادی عقلی افراد اعتباری، يعنی اگر به شما گفت اکرم عالماً، اين کلمه عالم مخير بين هزارتا عالم که هست اما اگر گفت يکی از خصال ثلاث مخيريم بين سه­تا فقط و لذا فرق تخيير عقلی با تخيير شرعی در اين نکته است اطراف تخيير عقلی به حکم تعبد و اعتباره اطراف تخيير عقلی به حکم عقله، شرعی اشتباه کردم شرعش به، اين بحث­هاش چون گذشت، من ديگه نمی­خواهم تکرار بکنم ما عرض کرديم در واجب کفائی و لذا خوب دقت بکنيد قدمای اهل سنت که تعبير به اعانه کردند يا تو روايت ما روايات ما نديدم يعينه اين سرش اين بوده که اين تعبير تعبير واجب کفائی بوده در واجب کفائی يا تعبير را رو جامعه می­بريم می­گم جامعه بايد انجام بده جامعه بايد خيابانها را تميز بکنه، دقت می­کنيد يا رو جامعه می­بريم يا اگر روی فرد برديم تعبيری که مناسب با فرده به کار می­بريم لذا خوب دقت بنابراين فرقی بين تعاون با اعانه اينه، هيچ فرقی باهم ندارند، تعاون برده رو عنوان اجتماعی اعانه همان تکليف به لحاظ فرده چون اين توضيح را عرض کردم ما ارتکاز قانونی داريم در ارتکازات قانونی خوب دقت بکنيد در باب مکلف جامع بين خودش و ديگری وجود نداره در باب مکلف به جامع فرض می­کنه می­دانه يا اين عينک غصبيه يا اين کتاب خوب از هردو اجتناب می­کنه مشکل نداره، جامع بين دوتا را می­تونه تصور بکنه اما جامع بين دو مکلف را تصور نکردند در اصول در علم اجمالی، در جامعه بين دو نفر را تصوير، يعنی تصويرش اينه که علم اجمالی را منجز نيست تصويرشان اينه لذا اگر مثلاً لباس مشترکی داشت در آن مثلاً من باب مثال يک قطره­ی منی پيدا شد هم خودش می­تونه اصالت عدم جنابت براش جاری بکنه استصحاب طهارت هم برای آن رفيقش آن شريک ديگه، چرا چون مابين اين دوتا جامع نيست،

س: چون تکليفش عينی بوده اگه تکليف کفائی بود در جامعه هم تصور می­کردند

ج: تصور نمی­کنن نه چون در تکليف کفائی نظر می­ره رو جامعه، پس اگر اين نکته شد اين نکته ظريف­تر می­شه پس معياری در باب تعاون و اعانه هم با اين حساب روشن شد آنجای که تعاون يک نوع حالت اجتماعی پيدا می­کنه اگر آن فعل را در جامعه از ديد فردی که تکليف خودشه ديد فردی اعانه می­شه ديد اجتماعش تعاون می­شه يعنی نکته­ای که باب تفاعل آورده شده برای اشاره­ی به واجب کفائی بودنشه،

س: حاج آقا تعاونوا چه ويژگی اطلاق تعاونوا اصلاً

ج: ها! در لاتعاونوا هم نه اين که حرام کفائی، مراد از لا تعاونوا هم اين است که در جامعه بايد به هيچ وجه نباشه توضيح قانوش فردا انشاء الله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين.


 

به ذهن انسان میآید که ابتداء حکم تناجی آمد و بعدش این آیة برای تعمیم حکم آمد و وجهش هم همین است که این سورة جزو سور اخیرة است.

در ضمن عامة هم بلا اشکال این آیة را حکم مستقل گرفته اند.البته اینه بنابر احتمال دوم بود.

در صدق تعاون یک بحثی پیش آمد که آیا صرف اینکه عمل در طول گناهی قرار گرفته است کافی است بر حرمت یا اینکه .... لذا به این فکر افتادند که این کمک کردن در یک محدوده ای است و باید رفت دنبال صدق عرفی.

مثلا اگر فاصله زمانی زیاد شد دیگر نمیگویند در بسیاری از موراد که این تعاون است و یا مثلا یمتة را آمد دور بریزد.تعاون یک نوع در هم تنیدگی و پیچیدگی دارد. معیار صدق این در هم تنیدگی چیست؟

عده ای بحث قصد را پیش کشیدند.

در ضمن ما در بحثهای عرفی کی مشکلی داریم که شبیه یک دایره ای است که اولش روشن است و بعدش کم کم مبهم میشود و بعدش آخراش مبهم میشود. ماء که به این وضوح است اولش روشن است اول نمک میریزیم و کم کم زیاد میکنیم و آخرش که نکزار شد کاملا واضح است که آب نیست.

ولی بسیاری از مسائل مشکوک است. در ما نحن فیه قطعا در موارد شک برائت جاری است. اونی که ما الآن باید کار کنیم این است که ببینیم که تعاون را تحلیل کنیم.

البته بنابر معنای دوم این بحث معروف هم میآید که چون عنوان تعاون یک چیز است و تل الله البیع عنواندیگری است این دو با هم جمع نمیشوند.

کار اصولی مقایسه لسان دلیلین است.

این دو دلیل دو عنوان مختلف هستند که به هم ناظر نیستند و نتیجه فقهی اش این است که بیع شما صحیح است و عمل شما حرام است ولی اگر ناظر گرفتیم دیگر احل الله البیع اینجا را نمیگیرد.

در مورد ما جعل علیکم فی الدین من حرج اصل کردیم که دو مدل میشود فهمید یک مدل انحلال به تک تک مسائل شریعت و هر مسأله حرجی را بر یدارد و برداشت بعدی این است که کلیت شریعت حرجی نیست. ولی این حکم قصه اش ممکن است فرق کند. مثالش را عرض کردیم که اگر کسی 30 ساعت غذا نخورد قدرت تمام میشود و اگر شارع بگوید 27 ساعت غذا نخور این خداییش حرج است و اگر بگوید همان 10 ساعت مثلا میشود سعة و اگر گفت 30 ساعت این میشود علی الذین یطیقونه و اگر گفت 40 ساعت این میشود غیر مقدور. حرج غیر از غیر مقدور یا تمام شدن توان است.

اون وقت تمام احکام شریعت ... خمس ضرری نیست... ان الله تفضل علیکم بالخمس و این فضل الهی است و ضرری که نیست هیچ تفضل است و احتمالا این آیة مبارکة در مقام ملاک باشد و آثار خاص خود را دارد ولی انصافا بعید است و اصل اولی این است که در کلمات شارع تقنین باشد مضافا الی اینکه در سوره مجادله به صورت حکم آمده است تمام شواهد دال است بر اینکه این آیة حکم است و اصنفاا همین احتمال دوم اقوی است. بسیار بسیار قوی تر است.

نکته سومی که میخواهیم عرض بکنیم که اجمالی صحبت میکنیم این است که این دو فقرة آیة ولو به لحاظ ملاکاتش تراب دارند یا نه. امر به تعاون و بر بر و تقوی و نهی از اثم و عدوان ربط دارند؟ ظاهرش این است که نه ولی بعضی از روایات ظاهرش این است که ربطی دارند. و البته ربطی به بحث فقهی ما ندارد.

بعضی از روایات داریم که این دو به لحاظ جزایی و ملاکی با هم ربط دارند. یعین اگر شما تعاون بر بر و تقوی نکنی تعاون بر اثم و عدوان خواهی کرد. در ابوبا جهاد صاحب وسائل بابی دارند:

من احتمال میدهم این روایت در شرح آیه هم باشد:

21831- 2- «3» وَ عَنْهُمْ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ سَعْدَانَ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ أَمِينٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَنْ بَخِلَ بِمَعُونَةِ أَخِيهِ وَ الْقِيَامِ لَهُ فِي حَاجَتِهِ إِلَّا ابْتُلِيَ بِمَعُونَةِ مَنْ يَأْثَمُ عَلَيْهِ وَ لَا يُؤْجَرُ.

و انصافا ولو سند خوب نیست شواهد خارجی خوبی دارد!مواردش را دیده ایم.

این جا لفظ معونه هست و به نظرم ناظر به آیه میتواند باشد.

روایت بعدی که سندش صحیح است:

21832- 3- «4» وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْ شِيعَتِنَا أَتَى رَجُلًا مِنْ إِخْوَانِهِ فَاسْتَعَانَ بِهِ فِي حَاجَتِهِ فَلَمْ يُعِنْهُ وَ هُوَ يَقْدِرُ إِلَّا ابْتَلَاهُ اللَّهُ بِأَنْ يَقْضِيَ حَوَائِجَ عِدَّةٍ مِنْ أَعْدَائِنَا يُعَذِّبُهُ اللَّهُ عَلَيْهَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

______________________________

(3)- الكافي 2- 365- 1، و المحاسن 99- 69، و عقاب الأعمال 298- 2.

(4)- الكافي 2- 366- 2.

وسائل الشيعة، ج‏16، ص: 386

وَ رَوَاهُ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنْ إِدْرِيسَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ‏ «1» وَ الَّذِي قَبْلَهُ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ انَسٍ‏ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ يُونُسَ‏ «2» وَ الَّذِي قَبْلَهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبَانٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع‏ مِثْلَهُ.

هم متنش قشنگ است و هم سندش معتبر است و انصافا این روایت را میود قبول کرد.

روایت دیگری هم هست که البته مقداری گیر دارد بلکه بیش از مقداری:

21833- 4- «3» وَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْلَمَ عَنِ الْخَطَّابِ بْنِ مُصْعَبٍ عَنْ سَدِيرٍ(الصیرفی) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَمْ يَدَعْ رَجُلٌ مَعُونَةَ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ حَتَّى يَسْعَى فِيهَا وَ يُوَاسِيَهُ إِلَّا ابْتُلِيَ بِمَعُونَةِ مَنْ يَأْثَمُ وَ لَا يُؤْجَرُ.

به نظر من این روایات اشعار به معنای آیة دارند.

مرتکز این روایت حرمت اعانة بر اثم است. در ضمن رابطه ای بین این دو فقره هست. که یا این فقره در خارج محقق میشود و یا دومی که دوم یبه دنبالش عذاب الهی است.

نکته چهارم اینکه مراد جدی از تعاون بر اثم چیست. تفسیر معروفی هست که عامة گفتند و از زمان شیخ در ما تا زمان مرحوم شیخ طوسی آمد که تفسیرش این بوده که اعانة و تعاون یکی هستند و در مقدمات آدم کاری بکند و از آن طرف میخواستند تفسیری قانونی بگویند و ظاهر لفظ حفظ شود.

تعاون یعنی چند نفر با هم جمع شوند و یک کار کنند و این یک راهی

بعدها قول دیگری هم پیدا شد که تعاون ام از هر دو است و و هم شامل تعاون در جواهر و هم اعانة بقیه کتب فقهی.انصاف قضیة این فرض صاحب جواهر و استاد اصلا فرض نادری است و جو آیة طوری است کهبا چنین فرض نادری نمیسازد.

چند نفر جمع شودند و گناه به یکی مستقیم نسبت داده نشود این کجا و ظاهر آیه کجا. انسان احساس میکند آیه یک مطلب خیلی بالاتری دارد.نه در تعاون بر بر این معنا درست در میآید و نه در تعاون بر اثم. انصفا این آیه با این نورانیتش و این معنا اصلا با هم نمیسازد.

اصولا بعضی از تعابیر قانونی موجود در متون اولیه ما این تعابیر نستی مخصوصا در قرآن و اون مقداری که در روایات هست با لسان تعبیر قانونی فقهی است و لسان بیان وظیفه است. مثلا لا صلاة الا بطُهور. ما الآن این تعبیر ار شرطیت طهور برای صلاة میگیریم. حالا این شرطیت آیا در حالت ذکر و علم است و یا مطلق. ما این تعبیر را در تعبیر قانونی این طور میگوییم که طهور شرط ذکری است یا واقعی ولی در روایات ما این طور نیست. یک نفری در لباس نجس خواند و به لسان حکم تکلیفی آمد.

ما در آیات نداریم هم چین چیزی. لذا عده ای از مستشرقین فکر کرده اند که اصلا در قرآن نیست و علمای اسلامی این کار را کرده اند. در لغت عرب چون این مسائل به این لسان قانونی نبوده است فقهاء بعدا به قرآن تحمیل کرده اند. نه این طور نیست. روح این مطالب در قرآن هست. با شواهد و کلام اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین مرادات جدی را میفهمیم.

لا تحلوا شعائر الله ... ولی تعاونوا علی البر و التقوی به قرائن خارجی و اینکه این واجب واجب کفائی نیست بلکه واجب عینی است.

کنتم خیر امة تأمرون بالمعروف... واجب کفائی است. مستشرقین میگویند شما چه طور یک آیه واحد صدرش کفائی میشود و ذیلش عینی مثلا؟ نه . این اشعار است که به جامعه خورده است ولی لا تناجوا به فرد خورد  است و لذا عینی میشود. آدم احساس میکند در بعضی موارد باب تفاعل وجوب کفائی است.

وجوب تخییری حقیقتش چیست؟ عده ای نظرشان این است که وجوب کفائی چه طور است. ما عرض کرکردیم که واجب کفائی داعی نداریم به واجب شرطی تفسیرش کنیم.

واجب کفائی جایی است که مخاطب جامعه بما هو جامعه است. و اگر فرد میخواهد انجام دهد به لحاظ اندکاکش در جامعه است. واجب تخییری هم جامع بین عناوین متعدد ولی نه افراد عقلی که استاد قائل هستند بلکه افراد اعتباری. لذا فرق تخییر عقلی و شرعی در این است که اطراف تخییر شرعی به تعبد است و در عقلی به حکم عقل است.

لذا رد علمای عامة که تعبیر اعانة کرده اند سرش این بوده است که این تعبیر واجب کفائی بوده است و در واجب کفائی یا تعبر روی جامعه است یا روی فرد هم اگر بردیم تعبیر مناسب با فرد به کار میبریم. لذا فرق بین تعاون و اعانة این است. تعاون روی عنوان اجتماعی است ولی اعانة همان تکلیف به لحاظ فرد است. در ارتکاز قانونی جامعی بین مکلف و فرد دیگر نیست ولی در مکلف به میوشد جامع فرض کرد. لذا عرض کردیم واجدی المنی فی ثوب مشترک علم اجمالی منجز نیست ولی در دو لیوان علم اجمالی منجز است. در کفائی نظر میرود روی جامعه. پس معیار در باب تعاون و اعانة هم با این حساب روشن شد. اونجایی که تعاون حالت اجتماعی پیدا میکند دید فردی اش اعانة است و دید اجتماعی اش هم تعاون میشود و لذا این باب برای اشاره به مفاعلة اش است.

ارسال سوال