فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 89-1388 » خارج فقه 89-1388 (45)

دروس خارج فقه سال 89-1388 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

فقه-1388-45

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

و الحمد لله رب العالمين و صلی الله علی محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعين اللهم وفقنا و جميع المشتغلين و ارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين.

عرض شد بحث مرحوم شيخ به مناسبتی به قول خودشان مسأله سوم در قسم دوم رساندند به مسأله اعانه بر اثم و بيشترين بحثی که الآن ايشان در اينجا دارند مرحوم شيخ صدق اعانه است الآن فعلاً بحث شد در اين که آيا قصد تأثير داره در صدق اعانه يا نه؟ يک مقدار کلمات را خواندم که قصد مؤثر نيست بعد يک کلامی را از محقق ارديبلی در آيات الاحکام ايشان چاپ شده زبدة البيان فی احکام القرآن که در ذيل آيه مبارکه و لاتعاونوا علی الاثم و العدوان ايشان فرموده است ظاهر ان المراد الاعانة علی المعاصی، ايشان تعاون را در آيه اعانه معنا کرده در قرن دهم اين منشأ شد که آقايون بعدی مثل صاحب جواهر بگن نه آقا اعانه غير از تعاونه يعنی اين دقت فرموديد چه شد؟ کانما در ذهنيت آقايون مسلم بود که اعانه­ی که در کتب سنی و شيعه و از شيخ هم تو کتاب­های ما راه پيدا کرده آمده اين به معنای همان تعاونی است که در قرآن آمده اين بعد در قرن­های بعد مثل قرن به اصطلاح سيزدهم مرحوم صاحب جواهر آمد گفت نه آقا اين بحث بين اصحاب ما شروع شد در اين طرف که اعانه و تعاون يکی است يا دوتاست؟ ظاهر اين عبارت محقق اردبيلی که اصلاً تعاون همان اعانه است، باز بعضيا آمدند که اعانه غير از تعاونه، بعضيا آمدند گفتند نه تعاون شامل اعانه هم می شه معلوم شد سه جور بحث توی اين مسأله هست، چون مرحوم اردبيلی مرحوم شيخ يک مقداری به ايشان عنايت بيشتری داره من می­خوانم، با اين که خيلی رسم نيست در اين بحث­­ها اين خوانده باشه نوشته اما مع القصد، اما شه انداخته الآن من اضافه کردم يا با قصد بايد باشه او علی الوجه الذی يصدق يقال عرفاً انه کذلک عرفا بگن اعانه است مثل ان يطلب الظام العصی من شخص للضرب المظلوم، فيعطيه ولو قصد نکنه به اصطلاح برداشتند گفتند مراد مرحوم محقق اردبيلی جزء اخير علت تامه، اگر علت تامه همه اجزائش محقق شد آن جزء اخيرش مانده عصبانی است دعوا کرده دنبال يک عصی است، می­گه عصا را بدين کله­اش را بشکانه يک نفر همانجا عصی را  به دست ايشان می­ده اين ديگه فقط منتظر است اصلاً عصی دستش بود، خب می­گن اينجا اعانه است ولو قصد نکرده باشه لازم نيست قصدش او يطلب القلم لکتابة ظلم فيعطيه اياه و نحو ذلک مما يعد ذلک معاونة خيلی تعجب از مرحوم محقق اردبيلی با اين جلالت شأنش يک دفعه تعبير به اعانه کرده يک دفعه تعبير به معاونه کرده آنی هم که در قرآنه تعاونه نه اعانه است نه باب افعاله نه باب مفاعله يک دفعه باب افعاله به کار برده يا باب مفاعله يا اعانه را به کار برده يا معاونه، خب شيخنا بهتر بود اين تعاون ديگه حالا چرا شما معاونه باز يک عنوان ديگه­ی و ذلک معاونة عرفاً آن وقت عرض کردم اين شبهه معلوم شد که چه بوده؟ چون اين­ها در ذهن­شان اين بود که اعانه يعنی فعل من در طول ارتکاب حرام ديگری واقع بشه اين اعانه است پس اگر تاجر سفر کرد بايد مثلاً گمرک بود آن زمان­ها رسم­شان عشر بود، يک دهم بود عرض کرديم ما سابقاً نظام عشر در اسلام جا افتاده کتاب­های مثل خراج ابويوسف هم در باره عشر نوشته، اما از عجايب اينه که عشر را نوشتند عمر جعل کرده يعنی پيغمبر عشر تصادفاً برداشت البته من در بحث

9: 4

اسلام مفصل صحبت کردم عشر قبل از پيغمبر اکرم در کليه تجارت­ها بوده يعنی خريد و فروش­ها نظام حکومتی يعنی نظام مالی در حکومت­های قبل از پيغمبر عشر را از افراد می­گرفتند می­گفتند، ربع را هم بيست و پنج درصد هم در غنائم می­گيرند غنائم جنگی حالا شرحشه عرض کردم،

س: مسيحی­ها هم می­گيرند، کاتوليک اين­ها

ج: بلی عشر يک چيزی ماليات تاريخی بشره و سرش رو همان انگشتان دست، چون ده­تاست برای سهولت حساب،

س:

47: 4

ج: بلی غرض عشر يک چيزی عاميه، يعنی خيال نکنيد در عرب بوده، اين از قديمه، بلی در بعض جاها هم خمس بوده انگشت­های يک دست، بعض جاها هم عشر بوده انگشت­های دو دست اصلاً سرش هم اينه سر، آن وقت در ميان عرب قبل الاسلام خمس، عشر چون بد نيست اين بحث­ها را ولو از بحث اصول تا اينجا خارج شديم بعد يک حديثی است از پيغمبر که در سال بعد از سال­های هفت، نامه­های که پيغمبر به يمن نوشتند برای دعوت آن­ها به اسلام در عده­ای از آن­ها پيغمبر عشر را برداشتند ما در مصادر ما اينه نداريم خوب دقت بکنيد اينه من عرض کردم ما تو روايات ما از اهل بيت که پيغمبر عشر را برداشتند نداريم اين هم خيلی عجيبه، اما اهل سنت دارند مخصوصاً در آن کتاب­های اوليه انبار ابوعبيد اوائل قرن سوم بوده، آن عبارتش اينه و ان لاتعشروا چون حالا ضبطش هم چند جور قرائت می­شه در محلش عرض کرديم نمی­خواهم و لاتُعشَروا يا تُعشَروا مثلاً به صيغه مجهول عشر ديگه نمی­خواهد بدين

س: آقا يک عشر هم ربای بوده که می­گرفتند

ج: نه نه ربا نبوده، عشر نمی­خواهد بدين، حشر هم نه اين چون حالا به کلمه حشر، حشر در اينجا به اصطلاح ماها سربازگيری يعنی وقت جنگ می­شده می­رفتند تو آن ده، تو آن عشيره جوان­های مثلاً هجده تا بيست و پنج ساله را جمع اين جمع خودش جمع حشر، فاذا الوحوش حشرت به اين جهت بوده، و لاتحشروا يعنی ما سرباز گيری اجباری هم نداريم با شما، اگر جهادی واقع شد افراد خودشان رغبتاً و شوقاً الی الله بيايند تو جنگ شرکت کنند نه سرباز گيری اجباری اين کلمه را می­خواستم پيغمبر اکرم عشر را برداشتند خوب دقت می­کنيد اولين کسی که دو مرتبه عشر را گذاشت عمره آن در تجارت مابين شهرها نه داخل شهرها از مثلاً از عراق برند به حجاز از حجاز بياين به عراق اين تجارت بيرونی به اصطلاح تجارت خارجی همين که ظاهراً می­نويسند

55: 6

اين تجارت را اين تجارت خارجی چون ما در روايات ما که تجارت آمده مراد مطلق خريد و فروشه، اين­ها را در اصطلاح اقتصاد می­­گن مثلاً مکتب تجارت مرادشان تجارت خارجيه اشتباه نشه، اين اصطلاح اقتصادی غير از اصطلاح شرعيه آن تجارت را عمر عشر قرار داد و بعد هم ديگه اين جا  افتاد و الا تو روايات خود اهل سنت دارند که پيغمبر عشر را برداشت و در زمان پيغمبر نبوده و لذا اين که شما می­بينيد عده­ای از علمای مثلاً زهاد اهل سنت خيلی ناراحت می­شن که برند عشر بگيرند می­شنفتند روی اين جهت بود، حالا به هر حال فلايصدق علی التاجر الذی يتجر لتحصيل غرضه انه معاون للظالم، للعاشر، عاشر يعنی عشر که عشر می­گيره فی اخذ العشور در پرداخت ده درصد مثلاً اين معاونش و لا علی الحاج الذی يأخذ منه المال فی طريقه ظلماً و غير ذلک پس ايشان نکته را اين جور حل کردند مجرد اين که فعل انسان در راه ارتکاب غير برای معصيت باشه اين اعانه نست به تعبير ايشان معاونه نيست حالا ايشان خوب بود بگه تعاون نيست چون آيه قرآن تعاونه باب تفاعله نه باب

س: حاج آقا عشر که برداشته شده منظور اخاذی و باج بگيری و اين­ها نيست

ج: نه، آن­ بعدها می­گيم،

س: عشر گمرک گيرها که اشکال نداره که

ج: نه ديگه نبوده که خب دارم همينه می­گم مثل اين قصه ليلی و مجنون شد، گفت آخرش پرسيد ليلی زن بود يا مرد؟ می­خواهم بگم نبود

س: نه اين­ها که دم دروازه وا می­ايستاند

ج: اين­ها می­گرفتند اما اين کاره اول عمر کرد، پيغمبر برداشت همين معامله را

س: اينجا قيد ظلماً هم داره

ج: خب ديگه چون ماها اعتقاد داريم که اعشار ظالمه ديگه چون نبود در شريعت مقدسه،

س: شما فرموديد مصادر خودما نداره،

ج: نداره نه مصادر ما نداره اما عشر و اعشار و ظلمه و اين­ها را داره اما مصادر ما اين قصه را در، چون اصولاً نامه­های پيغمير تو مصادر ما کمه، اين جزو نامه­های پيغمبره، در يک نامه هم بيشتره به نامه­های که به يمن نوشته، چون اين نامه­ها خيلی تأثير داره انصافاً خدا رحمت کنه اين آقای مرحوم ميانجی را البته ما با ايشان آشنا نبوديم اين مکاتيب الرسول نوشته ديگران هم نوشتند خيلی نوشتند مکاتب، يکی دوتا هم يک نامه هم ادعا می کنن هنوز خود همان زمان پيغمبره، حالا معلوم نست از نظر تاريخی ثابت باشه، به هر حال و لا علی الحاج الذی يأخذ منه المال فی طريقه ظلماً و غير ذلک مما لايحسن، ايشان از اين راه جواب داد روشن شد اين اعانه نيست چون قصد نيست درسته من دارم تجارت می­کنم اول عشر می­دم اين عشره هم ظالم می­گيره به او تعدی پيدا می­کنه ليکن من قطعاً قصد دادن پول ندارم، اصلاً اگر دست ما باشه يک قرانشه نمی­دم نه اين که عشره می­دم

س: می­گم بدون قصد هم گاهی اعانه است گاهی نيست

ج: ها! پس يا بايد قصد باشه يا بايد جزء اخير علت تامه به قول آقايان و اين ايشان از اين شبهه روشن شد عرض کردم اين اين شبهه در ذهن شان آمد، اولاً آمدند تعاون را به معنای اعانه گرفتند اين يک دوماً آمدند اعانه را نظر کردند به خود فعل خوب دقت بکنيد با صرف نظر از اين که قصد من چيه؟ غرض من چيه؟ يعنی آمدند گفتند شما در نظر بگيرين، يک آقای مرتکب معصيت می­شه فعل شما يکی از مقدمات وجودی اين معصيته اين می­شه اعانه، آن وقت لذا اين شبهات هی آمد کسی که حج می­ره خب الآن حج می­ره خب يک مقدار فرض کنيم دولت سعودی پول می­گيره

41: 10

خب اين اعانه آن­هاست مثلاً اين­ها آمدند جواب دادند که نه اين اعانه نيست، چرا؟ چون ما اگر می­خواهيم بريم حج

50: 10

يک قران حاضر نيستيم بديم، قصد نداريم اين از دائره قصد خارجه جزء اخير علت تامه هم نيست، چون ممکنه اين پوله بگيرند صرف جاهای ديگه بکنن، لازم نيست که با اين پول من بالخصوص ظلم بکنن،

س: پس منظور يا رضايته

ج: ها! حالا اين هم يک بحث ديگه، اين هم يک بحث ديگه، فلا يعلم صدقها علی شراء من لم يحرم عليه شراء

18: 11

من  الذی يحرم عليه البيع و لا علی بيع العنب ممن يعمله خمراً او الخشب ممن يعمله صنماً و لذا ورد فی الرواية اين خيلی عجيبه صنماً آورد اينجا بربط می­گفت حالا صنم که روايت داره که بلی و لذا ورد فی الروايات الکثيره الصحيحه جواز اين اخير که نه صنم که نه همان بيع عنب چرا اما صنم نه، و اول در روايت صحيحه عمر ابن اذينه داره که لايجوز و عليه الاکثر اجمالاً ما گاهی اوقات حس می­کنيم حتی بعضی از بزرگان با جلالت شأن شان، يک گفت که خطای بزرگ هميشه بزرگتره خيلی تعجبه از ايشان حالا بربط می­نوشتند شايد هم بربط نوشتند غلط چاپی بوده و الا صنم که نمی­شه و نحو ذلک ما لايحصی حالا از عجايب کار اين است که

س: شايد هم شيخ اضافه کردند اين صنم کردند و الا خود محقق گفته آلت قمار

ج: اينجا اين آخر اين آقای که اين چاپی که من دارم نگاه می­کنم به کتاب مراجعه کرده من هم تعجب می­کنم ايشان، شأن اردبيلی اجله شأنی که همچون اشتباهی را مرتکب بشه، صمن روايت صحيح داريم لايجوز چطور می­گه روايت صحيح به جواز آمده، خيلی عجيبه

س:

29: 12

ممن يصنعه آلة قمار

ج: آها! اين درست شد، من گفتم من با آن ذوق خودم فهميدم که نبايد ايشان اين شأنه، اين معناش همانه که می­گيم شما سعی کنيد در فکر هر انسانی قرار بگيريد چون واقعاً از مثل محقق اردبيلی با آن جلالت خيلی بعيده مثل همچون حرفی و ليکن الحکم اين و ليکن خلاف آن­ها فاذا بيننا علی ان شرط الحرام و لکن الحکم عدوله، می­خواهن مخالفت کنن با استادشان و لکن الحکم بحرمة الاتيان بشرط الحرام توسلاً اليه قد يمنع الا من حيث صدق التجری مگر از باب صدق تجری مراد از تجری هم ايشان البته و البيع ليس اعانة علی التجری بيع اعانت بر تجری نيست و ان کان اعانة علی الشراء يعنی ايشان می­خواهد بگه کسی که می­فروشه چون تجری يعنی تقومش به قصده، من که می­فروشم خود فروش اينجا وجود داره نه با قصد بلی و البيع ليس اعانة علی التجری چون تجری عبارت از تمکن از انگور بقصد تخمير اين تجريه کاری که من می­کنم مقدمه­ی برای اين فعل نيست ببينيد فعل شخص تملک انگور به قصد تجری آنی که من انجام می­دم اعانه بر خود تملکه يعنی قصد ديگه توش نيست چون تملک تنها تجری نيست تملک به قصد تخمير من هم با بيعم اعانت بر اين نمی­کنيم و البيع ليس اعانة عليه و ان کان اعانة علی الشراء حالا به جای شراء يا سلطه يا تمکن می­فرمود بهتر بود يعنی فنی­تر بود چون فنی­ش اينه، الا انه فی نفسه خود شراء يعنی تمکن، مراد ايشان از شراء تمکنالا ان التمکن فی نفسه مراد ايشان فی نفسه بدون قصد خود تمکن بنفسه ليس تجرياً فان التجری يحصل بالفعل المتلبس بالقصد، متلبس جر صفت فعله يحصل بالفعل  المتلبس يعنی فعل بايد باشه آن تمکن باشه و توش قصد هم باشه اين اصطلاحی را که مرحوم شيخ فرمودند تجری عبارت از فعل متلبس با قصد يعین شراء به تعبير ايشان يا تملک به تعبير بنده يا تمکن به تعبير بنده تمکن به قصد تخمير خوب دقت بکنيد اين تجريه و من در خلال بحث­های گذشته هم عرض کرديم نمی­خواستم حالا بحث شيخه، يک مقداری حالا ديگه حق هم داره شيخ به حوزه­های ما يک مقدار هم عبارت خالی از بعضی ابهام­ها نيست من اين را امروز خواندم و اين را هم من،

س:

37: 15

تجری خريداره بايد آن فروشند به قصد تخمير بفروشه که تجری فروشنده بشه

ج: خب ايشان می­خواهد بگه بيع که کار فروشنده است، قصد درش شرط نيست در اعانه قصد نيست، همين مشکله ديگه مشکل تمام اينجاست، ايشان می­خواهد تصوير بکنه که اين بيع اولاً در او قصد نيست بايد در آن باشه من مقدمه­ی تمکن مع القصده نمی­تونم ايجاد بکنم من مقدمه­ی فقط تمکنه ايجاد می­کنم نه تمکن مع القصد اينه من تونم ايجاد کنم بعد هم ايشان داره که فان التجريه يحصل بالفعل المتلبس بالقصد اين فعل متلبس به قصد البته اينه من توضيحاتش عرض کردم يک همين شايد يکی دو هفته پيش تجری يک اصطلاح معروفی پيش ماها پيدا کرده مخالفت حجتی که مطابق نيست اين اصطلاحيه انسان يک حجتی برايش قائم بشه که وظيفه اينه مخالفت بکنه بعد هم معلوم بشه حجت مطابق نبوده اين يک معنای تجری يک معناش هم همينه که ايشان فرموده فعلی که متلبس با قصده، شخصی بلند شده بره مثلاً يک جايي که شراب فروشيه شراب بخره، رفت آنجا که شراب تمام شده مثلاً پس اين مقدمات را انجام داده راه رفته تا آنجا هم رفته به قصد خريدن شراب هم رفته شراب نبود دقت بکنيد اين هم يک معنای تجريه يک معنای ديگه تجری عبارت از فقط خود قصده، فقط نيت اين هم يک معنای ديگری است مثلی اين که در روايت داره من بالسيئه فلم يکتبها کتبت له حسنه مثلاً هم بالسيئه دقت،

س:

23: 17

تجريه

ج: ها! نه اصلاً اين خب با اين فرق می­کنه ديگه آن مخالفت حجت يک حسابه، اين دومی يک حسابه، و لذا اين که می­گم يک حسابه چون روايات متعارض داريم عده­ای هم جمع کردند بين روايات به همين نکته­ای که عرض کردم مثلاً گفتند آن رواياتی که می­گه انسان بر قصدش ثواب داده می­شه يا عقاب داده می­شه اين عقاب در جايي است که به مقدمات متلبس نشه مجرد نيست باشه اگر به مقدمات متلبس شد عقاب داره پس اگر مجرد نيست باشه اين حالا اين بحث تجری را من نمی­خواهم اينجا مطرح بکنم تو اصول مطرح شده چون شيخ آوردند فان التجری يحصل بالفعل المتلبس بالقصد اين جور نيست، عرض کردم اين کلمه تجری چند جور استعمال و اطلاق داره بعد ايشان دارن که و توهم ان الفعل

س: قصده حتماً می­خواهد قصد معنای تجری قصده می­خواهد

ج: نه خب،

س: نه به اين که

28: 18

ج: نه خب فرض کنيم قصد توش نيست قصد تجری مولی يعنی فرض کنيم شنيده که اين شرابه رفتش خورد به عنوان اين که شراب بخوره حالا ممکنه قصد تجری هم نباشه مثلاً گفته، مثلاً شايد مريضم خوب بشه، مثلی که حالا حرام برای مريض هم مثلاً جايزه آن بحث ديگری است اين بحث ديگه، و توهم و بعد تلبس به مقدمات بحث ديگريه، ربطی به قصد نداره که و توهم ان الفعل مقدمة له مراد ظاهراً ايشان از فعل در اينجا شرائه،

س: بيع

ج: نه شرائه، فيحرم الاعانه اين فعل مقدمه است برای تجری فيحرم الاعانه، اين فعل مقدمه است برای تجری فيحرم الاعانه مدفوع بانه لم يجد قصد الی التجری اين يک بحثی است البته ظاهراً مرحوم شيخ جور ديگه اينجا آورده حالا يک بحثی است معروف اين تو بحثی، بحث­های فلسفی است و آن اين که مثلاً قائل به جبر شدند چون گفتند مناط در اراديت فعل اين است که مسبوق به اراده باشه خب خود اراده هم بايد مسبوق به اراده باشه تسلسل لازم مياد اين ظاهراً اشاره می­خواهد به آن بحث بکنه ظاهراً ظاهراً و الله العالم، ليکن آن بحث علی تقدير الصحة که بعد هم شيخ فافهم می­گه جوابش همان جواب معروفه، که اراديت فعل مسبوقيت به اراده است و اراده بنفسها، همان حديث که آقای خويي هم توی بحث محاضرات شان شرحی دادند در جلد دوم آقايون آنجا مراجعه کنن، و علمای ديگه مرحوم ملاصدرا بحث مفصله ان الله خلق الاشياء بالمشيئه و المشيئه بنفسها ظاهراً مرحوم شيخ نظرش به آن بحث باشه و الله العالم اگر علی تقدير اين که اين بحث در محل خودش درست باشه در فقه درست نيست شايد يک معنای ديگه فافهم ايشان هم اين باشه به هر حال ايشان مرحوم شيخ آنچه که از مجموع کلمات ايشان که من يک مقدارشه خواندم با طول و تفصيلش که خلاف متعارفه ايشانه در مياد اين است که ايشان می­خواهن بگن قصد معتبر نيست در اينجا يک مطلبی هست من قبل از اين که وارد بحث خودمان بشيم ببينيد الآن خود همين بيع العنب لمن يعمله خمراً دقت بکنيد يا تجارة التاجر نسبت به گرفتن گمرک تقَوی کفر و ماليت­های که می­گيرند دولت­های ظالم و تقوی دولت ظالم می­شه تقويت آن­ها می­شه خوب آقای خويي می­فرمايد اين اعانه است، مرحوم آقای ايروانی می­گه اعانه نيست شيخ انصاری هم می­گه اعانه، يک بحثی فرض کنيم بيع العنب لمن يعمله خمراً يک آقا می­گه اعانه نيست اين مقدمه است مثلاً بر مقدمه بر خود فعل اعانه، مشهور علمای اهل سنت هم اعانه می­دانن اين بحث پيش مياد که اصولاً يک ما چه معيارهای را انجام بديم که ببينيم اعانه هست يا نه؟ آخر اين تشويشی که در کلمات فقهاء پيدا می­شه که ظاهرش هم می­گن نظام موضوعی باشه اين می­گه تجارة التاجر آقای خويي می­گه اعانه هست، شيخ می­گه تجارة التاجر اعانه نيست خب بالاخره اين معيار چيه سؤال اين معيار اعانه بر اثم اين چه جوری ما؟ يک سؤال ديگری هم که الآن شايد ديگه مطلعين يک عده­ از اين

2: 22

روشنفکرهای مذهبی مطرح می­کنن، که اصلاً در اين جور مسائل تقليد درست نيست چون موضوعيه، بالاخره فقيه هم به عنوان يک فرد عرفی در اينجا نظر می­ده نظر می­ده بيع العنب مثلاً اعانه هست آن يکی اعانه نيست يا آن می­گه نه اين هم اعانه نيست يا می­گه هردوش اعانه هست، يا می­گه هردوش، چون خود فقهاء به عنوان فرد عرفی اختلاف دارند اصلاً ما در اين جور مسائل به فقهاء اصولاً برنگرديم، يعنی به عبارت ديگر حتی اگر فقيهی گفت فروش برای کسی که شراب درست می­کنه اعانه بر اثمه و حرامه مثلاً ليکن اين فرد عرفی می­گه نه به نظر من اعانه نيست اينجا توسط اراده فاعل مختار هست اين انگور را می­خره ممکنه اين انگور را شراب بکنه، ممکن بخوره ممکنه بفروشه اين طور نيست که حتماً شراب خوردن شراب ساختن بر او مترتب بشه و من وقتی که می­فروشم انگور می­فروشم شراب که به او نمی­فروشم و اين عصيانی است  که او کرده به من مربوط نيست فعل من، ببينيد پس در اينجا با وجود فتوی از فقيه مقلد ملزم به عمل به اين فتوی نيست چرا؟ چون اين مسأله يک مسأله­ی موضوعی است فقيه تشخيص داده اين اعانه است خود مقلد تشخيص داده اعانه نيست يعنی ما اصولاً يک مشکل داريم البته به طور طبيعی هم اينه هم عنايت می­فرماييد اصولاً در تاريخ فقه ما اين طوری بوده اينی که اگر می­بينیم يک کتاب فقهی قديم موجز بوده يک جلد بوده حالا کتاب­های فقهی ما مثلاً حتی اگر فتاوی بخواهن بنويسن ده پانزده جلد می­شه اين يک مقدارش به همين تشخيص موضوعيه مثلاً در کتب قديم نوشته  و تحرم الاعانه علی الاثم، می­گه چنين گفتم، اين بحث­ها بعد آمد آيا در اعانه قصد شرط است يا قصد شرط نيست؟ آيا ترتب معان عليه شرط هست يا شرط نيست؟ آيا علم داشتن به ترتب شرط هست يا نيست؟ الی آخره اين­ها بحث­های بوده موضوعی بوده که بعد پيدا شده عرض کنم حضورتان که چون اين بحث خودش يک سر رشته­ی دراز داره من مختصراً عرض می­کنم در اين­که اين جور بحث­ها آيا واقعاً موضوعی اند انصافاً روشن نيست اصولاً متعارف فقهای ما شده که عده­ی از مطالب را موضوعی می­دانند که تشخيصش در دست مقلد هم هست به حسب تشخيص فرض کنيم مجتهد نظرش اينه که اين مايع خارجی فرض کنيم شرابه خوردنش حرامه آن مقلد می­گه آقا من خودم ديدم اين آب لوله است شراب هم نيست از لوله آب گرفتيم جلو چشمم بوده و شما اشتباه می­کنيد می­گين اين شرابه و حرامه، خب اينجا تقليد مجتهد لازم نيست قطعاً همين طوره آن به وظيفه خودش عمل می­کنه اين به وظيفه خودش اين يک سنخ موضوعاتی که ما داريم که تقليد در آن­ها اما يک سنخ موضوعاتی را ما داريم اصطلاحاً بهش می­گن موضوعات مستنبطه در موضوعات مستنبطه چون نياز به استنباط داره ديگه شناسايي شناختن مقلد کافی نيست مثل خود تعريف صلات،

15: 25

حقيقت صلات ولو صلات يک امر عرفی بوده انّ مثلاً در آيات و روايات به کار، ليکن شناخت حدود او مثل استنباط بقيه احکامه، بعضی از مفاهيم من قبيل اعانه هم از همين قبيله يعنی ما در بحث اعانه هم حکمش و شناخت حکمش منوط به نظر فقيهه، و چون موضوع پيچيده­ای تشخيص حدود او هم به نظر فقيهه، ممکنه ترتيبات خارجيش مثلاً و الا آن تشخيص مثلاً مرحوم از عبارت مرحوم ايروانی خوانديم ايجاد موضوع جزء اعانه نيست آقای خويي هم دارن، ايجاد موضوع مثلی که کسی ازدواج بکنه بچه­دار بشه اين بچه­اش فاسد در بياد نمی­گن اعان علی الاثم، ايجاد موضوع و خوانديم که مرحوم محقق ايروانی هم اين توضيح را می­خواستم آن روز بگم نشد حالا امروز عرض می­کنم در مقدمات فاعليه با مقدمات فعليه مرحوم ايروانی فرق گذاشتند که انصافاً هم عبارت خيلی روشن نيست که مراد جدی ايشان چيه؟ حالا ممکن است بگيم شايد البته من شايد می­گم چون شايد هم واقعاً مراد ايشان نباشه نه اين که حالا فقط مجرد ترديد حالا به جای اين عبارت مقدمات فاعلی و مقدمات فعلی ماديه اين طور بگيم آن اجزاء علت تامه آن­جای که راجع به مقتضی است اين فعل خود آن گناهکاره شرط و عدم المانع به عنوان اعانه است پس آنچه که به مقتضی بر می­گرده اعانه نيست آن خود فعله، اين آقا شراب بخوره مقتضی موجوده، بگيم مراد ايشان از مقدمات فاعليه شرط و عدم المانعه، آنچه که از قبيل شرط و عدم المانع برای گناهه آن اعانه است آنچه از قبيل مقتضی است يا ايجاد موضوعه آن اعانه نيست حرف مرحوم ايروانی را می­خوام حالا اصطلاح مثلاً يک کمی فلسفی بهش بديم فرق بگذاريم بين مقتضی و شرط و عدم المانع کسی شرط گناه ديگری را انجام می­ده اين می­شه معين کسی مقتضی درش هست اين خودش آثمه خودش گناهکاره فرق اين دوتا را به اين نحو بگذاريم حرفی بدی نيست اجمالاً آن وقت نکته­ی اساسی اينه که اين­ها نيامدند معيارها را ريشه­ها را پيدا بکنن از آن ور اعتراف دارندکه ما دليلی به عنوان اعان علی البر نداريم اثم نداريم، دليل ما تعاون علی الاثمه، مادام تعاون علی الاثمه چطور شما مياد تو حدود اعانه علی اثم اين حرفا را می­زنيد و من در بحث آن روز هم عرض کردم اينی که آقای خويي نوشتند يا مرحوم ايروانی نوشتند به اين که ايجاد موضوع جزء اعانه نيست اين با ارتکازات عقلائی هم خيلی سازگاری نداره، اين­ها محاسبات دارند اگر جايي موضوع مهم باشه خود ايجاد موضوع را هم جلوشه می­گيرند مثلی که الآن قبل از ازدواج مشاوره می­دن که اگر اين پسر و دختر ازدواج کردند يک به اصطلاح اولاد ناقصی به دنيا خواهد آمد اصلاً جلو ازدواجه می­گيرند با اين که اينجا جزو ايجاد موضوعه، چرا؟ چون تشخيص بر اينه که در جامعه نبايد فرد ناقص حالا بيماری­های خاص بيماری­های تالاسمی نمی دانم چنين افرادی توی جامعه وجود داشته باشن از همان اول ما حتی جلو ايجاد موضوع را هم بگيريم البته مرحوم آقای ايروانی گفته ممکنه اين فعل از لحاظ ديگه حرام باشه حالا مرادش آن،

س:

2: 29

مدعی نيستيد که

ج: بلی مثل آيه مبارکه حضرت نوح ديگه حضرت نوح هم دعا فرمود که اين­ها فائده­شان نداره ما هی به اين­ها موعظه می­کنيم مخصوصاً که در آيه داره که نهصد و پنجا سال حضرت در قوم شان ماندند فما آمن مع الا قليل، ترکی يکی می­گه گفت قربان اين نفسم سردم بعد از نهصد و پنجا سال تبليغ تازه، باز اقلاً اين مبلغين ما بيشتر اثر دارند که دهه­ی محرمی ماه رمضان می­رن بيشتر ايمان میارند به هر حال بعد از نهصد و پنجاه سال که واقعاً

35: 29

عمرهای ماست عدد بسيار کمی به ايشان در

39: 29

به ايشان آوردند آن وقت لذا حضرت نوح از اين راه ربّی لاتذر علی الارض من الکافرين دياراً، ديگه فايده نداره تبليغ انک اين تذرهم يضل عبادک اين و لايريدوا الا فاجراً کفاراً هرچه هم نسل اين­ها درست بشه فاجر کفار اند پس بايد ريشه از بين بره که آن طوفان نوح و همه از بين بردند غرضم اين مطلب را که مرحوم ايروانی يا آقای خويي می­فرماين ايجاد فاعل جزء اعانه نيست نمی­دانم حالا مراد ايشان اين که ما گاهی جلو اين افراد را می­گيريم حتی جلو وجود را هم می­گيريم اين کار عقلائی است يعنی بحث نيست که عقلائی، به هر حال اين يک مطلبی بود که ما روشن نيست برای ما، حالا چون يک مقداری بحث از حد طبيعش هم خارج شده و هم مشوه شده برای اين که بدانيم ما کجا هستيم ما به خاطر اين که مرحوم شيخ حرمت اعانه را مسلم گرفتن، فقط بحثی را که مطرح کردن اين بود که آيا در اعانه قصد شرط هست يا نه؟ و نقل کردند عبارات علماء را ما هم دنبال مرحوم شيخ تو اين بحث آمديم ليکن در خلال بحث­های سابق عرض شد عده­ای حتی در اصل حرمت اعانه اشکال دارند، چون شيخ مسلم گرفته بود اصلاً وارد اين بحث نشد، دقت فرموديد، ما هم اين چند روزه افتاديم دنبال قصد و حالا بقيه قيوده نگفتيم حالا برای اين که تسلسل بحث يک مقداری در رفته از کار خارج شده برگرديم و همان طبيعت بحث را آن راه طبيعش را انجام اين بحث قصده هم ديگه تو وسط متعرض می­شيم ترتيب طبيعی بحث اول اينه که آيا اعانه بر اثم حرام هست يا حرام نيست؟ اين يک بحث، بحث دوم آنی که می­تونه در سر عنوان اعانه دخيل باشه آن قيودی که گفته شده اين ترتيب طبيعی بحث اين جوريه يک مقدار خارج شد حالا عذر می­خواهيم برگرديم به همان طبيعی بحث من عبارات خواندم عبارات مثل مرحوم نراقی را خوانديم که ايشان مسلم گرفته بالاجماع متفق عليه گرفته که اعانه  بر اثم حرامه که خب همين اجماع هم يکی از ادله­ی آقايونه.

مرحوم آقای خويي در بحث اعانه اين برای اين که آقايان به اصطلاح متوجه بشن ايشان يک بار در آن بلی در صفحه 162 اين چاپ قديم متعرض بحث اعانت شدند که گذشت سابقاً ما هم خوانديم عبارت ايشانه، بعد از اين صفحه 162 باز

س:

42: 32

ج: بلی

از آن صفحه 170 که متعرض شدند توی اين مسأله که به اصطلاح بلی بعد ايشان در صفحه 176 حقيقة الاعانه و مفهومها که يک مقدار عبارت ايشانه هم ديروز خوانديم در صفحه 179 ايشان مثل بنده در بحث­ ايشان به مشوشی افتادند خلاصه مطلب چون ما هم مشوش شديم در حکم الاعانه علی الاثم، صفحه 179 ايشان متعرض شدند در صفحه­ی اما ايشان اول نوشتند و ان ذهب المشهور بلی و بعض العامه الی الحرمة بر حرمت اعانه بر اثم، نوشتند ذهب المشهور ديگه اين هم يک مصيبت ما، اين هم يکی از همان طريقه عامه چون عرض کرديم مرحوم آقای نراقی آقای خويي هم اجمالاً عبارتش را نقل کردند در همان صفحه­ی عبارت نراقی را اجمالاً در صفحه 162 درست هم هست بل فی المستند مرحوم نراقی انه معاونة علی الاثم المحرم، کتاباً و سنتاً و اجماعاً حالا ما ابعد مابين آن مطلب و اين مطلب، ظاهراً مراد آقای خويي از مشهور همين مناقشاتی است که بعدی­ها کردند و الا قبلی­ها ارسال مسلمات کردند که اعانه بر اثم حرامه، مثلاً اشکال صاحب کفايه، جواهر اشکال مرحوم ايروانی ظاهراً مراد ايشان باشه و در همين صفحه­ی، اينجای که گفتن ذهب المشهور در اين صفحه­ی 180 نوشته الوجه الثانی البته عرض کردم مرحوم استاد ما آقای بجنوردی هم در قواعد فقهيه جلد اول آخرين قاعده جلد اول اعانه بر اثمه ايشان هم اجماع را ذکر کردند ادعاء الاجماع علی ذلک و فيه انها دعوی جزافيه، اين يک دعوای گزافی است لاحتمال کون مدرک المجمعين هی الوجوه المذکوره فی المسأله، فلايکون اجماعاً تعبدياً مضافاً الی عدم حجية الاجماع المنقول فی نفسه، ايشان از اين راه که اين احتمال محتمل المدرکيه و قابل اعتماد نيست خيلی خوب حالا اگر فرض کنيم مدرک شان لا تعاونوا علی الاثم بود و اجماع کردند بر حرمت اجماع لا اقل به يک جهت ديگه مفيده، آن­ از آيه مبارکه حرمت در آوردند يعنی اثبات حرمت فقهم کليه فقهاء مگر بگيم ايشان نظرش اينه که

4: 36

کليه فقهاء هم به درد ما نمی خوره بايد اينه، پس در فقه عامه که الي يومنا در فقه ما هم حدود پنج شش قرن همين طور بود بعد اختلافات پيدا شد،

س: در تأييد مجازات شان اصلاً به قصد اين آقا نگاه نمی کنيد

ج: نه اگر بنا بشه اعانه حرام بشه نه، فنفس الاتيان بمقدمات فعل الغير ايشان اسمشه گذاشتن، نفس الاتيان بمقدمات فعل الغير اعانة للغير علی الفعل يا آن تعبير بنده فاتيان عمل يکون فی طول اتيان حرام از غير اين اعانه است در طول آن واقع بشه

س: ولو اکراهی باشه

ج: اکراه چون به خاطر ادله ديگه که اکراه را بر می­داره نعم

س: استاد علم که شرط است

ج: بلی آقا

س: علم که شرط هست

ج: بلی آن بحث ديگری، چون آن اصلاً اثمی مطرح نيست اگر علمی نباشه، نعم مع عدم العلم بترتب الحرام لايعلم کون الفعل اعانة علی الحرام فمن اجل ذلک لايحرم اذ کانت الشبهه التحريميه الموضوعيه و هذا غير خروجه عن عنوان الاعانة بلی عن عنوان الاعانة واقعاً اما اذا علم بترتب زالت الشبهه و تنجز حکم الازاله فاذا لا اشکال فی حرمة اعطاء السيف الی آخر جهات، و اما آن بحث ديگه آن مسير حاج ايشان هم وفاقاً لمرحوم اردبيلی می­گه اين­ها اعانه نيست و خلافاً لآقای خويي آقای خويي می­گه اعانه هست حرام نيست ايشان می­گه و اما التجارة سير الحاج مع العلم باخذ العشار، عُشار، عَشار من عُشار خواندم ببخشيد، و اخذ العشار و الظالم و کذا عدم تحفظ المال مع العلم بحصول الصليقه فالکل خارج عن عنوان الاعانه و ذلک لا من جهة عدم حصول القصد الغائی يعنی علت انگيزه آن هم لما عرفت من عدم اعتبار هذا القصد و لا من دون هذا القصد بل من جهة ان الاعانه ليست ايجاد مطلق ايجاد مقدمه فعل الخير و الا حرم توليد الفاسق، توليد فاسق انسان ازدواج کنه بچه­ش فاسق به دنيا بياد بچه­ش بعدها فاسق بشه و الانسان يعلم ان فی نسله بل، يحصل مرتکب بلی دنب، البته فی نسبه يحصل ان فی نسَبه چون ان بايد اسم،

س:

33: 38

ج: می­دانم اما همچون يک، ان فی نسَبه

42: 38

بايد اين جوری باشه چون

س: نسله نسله

ج: بلی بلی آقا

س: نسله

ج: نسله می­دانم اين ان آخر آمده ان فی نسله که خبره يحصل که فعل نمی­شه اسم انه بشه يک چيزی خرابی عربی داره به هر حال می­فهمم مطلب را که می­فهمم چيه بحث سر جهت لفظشه، فيلزمه ان يجتنب النکاح

س: يعلم ان يحصل بايد باشه

ج: ان فی نفسه ان يحصل

س: فاعلش، يک من هم داره يک من هم موصوله يعلم ان فی نسله من يحصل، يک من يحصل می­خواهد

ج: خب مرتکب الذنب کبيره نمی­شه،

س: يعنی آن حال می­گيريد شما

ج: مرتکب آخر فاعل يحصل، هم مرتکب فاعلشه هم من، ديگه عربی نيست يک جوريه، عربی ايروانیه و يلزمه برگشتن به نکاح البته اين

س: آن وقت آن را بگيريد مشکل حل می­شه ضمير هو برگردانيد به من، من يحصل يعنی يک کسانی حاصل می­شن در حالی مرتکب ذنب می شه

ج: نمی­شه،

س: فاعل که می­خواهد يحصل

ج: بلی فاعل که،

س: علماء به هر حال

ج: يک کارش بايد کرد،

50: 39

تعبير و سلامت تعبير مگر بخوانيم يعلم عادتاً ان فی نسله ان بخوانيم يعنی مخففه باشه و بگيم

س: بازهم نمی­شه

ج: نه ضمير ضميری شأن بگيريم

س: ضمير شأن

2: 40

ج: آن وقت فی نسله جمله خبر می­شه، اين بايد انه باشه که نه من آنجا نگيريم اگر می­خوهيم درستش بکنيم انّ بخوانيم

س: اين آقا تشديد گذاشته

ج: بلی می­دانم اين آقا که چاپ کرده تشديد گذاشته مال چاپخانه است انشاء الله، به هر حال يعلم عادتاً ان فی نسله يعنی انه که ضمير شأنه در تقدير بگيريم و آنه هم به اصطلاح مخففه از ثقيله بگيريم يحصل مرتکب ذنب، حالا اگر بخواهيم توجيه بکنيم فعل کلام ايشان بيشتر اين طوره فيلزمه ان يجتنب النکاح البته خب حالا يلزمه البته بعد وقت تمام شده حالا، يلزمه هستند عده­ای می­گن ما ازدواج نمی­کنيم چون بچه­ها فاسد می­شن و ايضا حرم بذل الطعام و الشراب لمن يعلم انه يرتکب الذنب، اين مقدار،

51: 40

يعنی خب ممکن است يک کسی بگه بلی ما هم قائل هستيم ظاهراً خوب دقت بکنيد ظاهراً مراد ايشان، خب ظاهراً

41

کلام الحکيم عن اللغويه، مراد مرحوم ايروانی اشاره به يک روايتی است از ابن فضال که می­خوانيم می­گه من در ماه رمضان بناء آورديم کارگر اين­ها پيش من روزه نمی­گيرند نماز می­خوانند روزه نمی­گيرند آن وقت اگر بخواهم من دعوت­شان بکنم تو ماه رمضان بايد دوتا غذا بديم که روزه افطار بکنه اگر هم من اين کار را نکنم می­رن جای ديگه بنای می­کنن کار من می مانه بناء يعنی زراعت کشت وکار و اين­ها، امام می فرماين اشکال نداره به ايشان غذا بده تو ماه رمضان ظاهراً ايشان مرادش آن باشه ظاهراً دقت فرموديد، ظاهراً مراد اشاره­ی نفرمودند يک کما فی الرواية می­فرمود خوب بود و ايضا حرم بذل الطعام و الشراب لمن يعلم انه يرتکب الذنب بعد می­خواهد بگه مع انه جايز کما فی رواية ابن فضال عن الرضا(ع) يک چيزی هم باز در اينجا از عبارت آن وقت ايشان يک معياری گفتند فردا انشاء الله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين.


 

مرحوم آقای نراقی حمه الله در عوائد الایام قاعدة اعانه را به عنوان قاعدة فقهیة آورده اند و کذا استاد ما مرحوم آقی بجنوردی.

بعضی از متأخرین گفته اند دلیل بر حرمت اعانة نداریم.

البته انصاف قضیه این است که مشکل آقایان تشخیص موارد اعانة بوده است و به حسب ظاهر میدیده اند عرض عریضی دارد و گیر کرده اند که چه طور حکم کنیم که اعانة حرام است. مثلا ازدواج که باعث بچه فاسق میشود و ...

در حقیقت فقهاء یک دلیل لفظی گیرشان آمده بود و ز آن طرف مصادیق را مشکل میدیدند.

عرض کریم که این مطلب در فقه قدمای ما نیست زیرا تعبیرشان هم عین دلیل بود و از الفاظ دلیل خارج نمیشدند.

اما عامة چون نصوصشان کم بود بیشتر سعی کردند عناوین قرآنی را قاعدة کلیة قرار دهند.

قاعدة نفی حرج آی حکم بر میدارد یا اینکه حکم جعل هم میکند. ا در قرآن تعبیری داریم و ما باشیم و ظاهر آیه نه مطلب اول در میآید  نه دوم زیرا مفادش این است که در دین حرج نیست نه اینکه اگر نماز در یک مورد خارجی به حد حرج رسید بر داشته میشود. از اون طرف ما یک روایت از عبدالاعلی مولی آل سام داریم که یکی از این دو معنی را ثبات میکند و نکته فنی اش همین است.

طرف میگوید من خوردم زمین و مرارة که مرحم است در سابق از کیسه صفراء درست میکردند و حالت ضد عفونی داشت و روی زخم میگذاشتند. امام سلام الله علیه هم تعبیری دارند که هذاو اشباهه یعرف من کتاب الله و بعد آیه حرج را قرائت میفرمایند. ما جعل علیکم فی الدین من حرج.

اگر این روایت یک دانه نباشد و موراد متفاوتی داشته باشد و بشود بهش استدلال کرد انصافا برای دلالتش درست میشود.

انگشت هم اگر دست باشد یا پا فرق میکند. اگر پا باشد که یک انگشت سالم باشد کافی است ولی اگر دست باشد معنایش این است که یک وظیفه که غس بود برداشته شد اولا و بعدش جایش چیز دیگری آمدو این  خیلی به درد بخور است اگر ثابت شود.

در ضمن لاحرج در کل وضوء و کذا در ابعضا وضوء هم جاری میشود. این هم یک ظرافت دیگر حدیث است. یعنی لاحرج یک کار سومی هم میکند. قاعدة این بود که فقط در کل اثر کند نه در ابعاض.تمام استنباط واقع شده در دنیای اسلام ظرافتش این بود

یکی از فوارق ما با عامة این است که آنها این طور از قرآن استفاده کردند.

بنده معتقد هستم که جدای از برسی فقه اهل بیت باید فقه فقهای اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین هم بررسی شود.

شیخ نیامده اند مثلا بگویند که حرمت بیع السلاح لاعداء الدین به اعتبار اعانة بر اثم چرا در کلمات مرحوم صدوق نیست.

چه طور شد علامه این عنوان را آوردند.

ما بحث کردیم که بیاییم تحلیل اریخی کنیم که چرا مرحوم علامه این تعبیر را آوردند.

مرجع در این بحث و بسیاری از بحث ها میخورد به رحوم شیخ طوسی و اون هم دو کتاب ایشان یکی خلاف و یکی هم مبسوط. گاهی هم اعانة علی الاثم را در مقابل عامة آورده اند. چون آنها داشته اند.

عمای بعدی ما به احترام شیخ اینها را رسا وارد کردند.

لذا لکنات عامة در مسائل مختلف مثل جاریة مغنیة و بیع عنب و ... همه اش را رفته اند روی قاعدة اعانة حل کنند.

لذا به نظر ما باید رفت سرجشمه و از اول تصفیه اش بکنیم.

مرحوم شیخ طوسی در مقدمه مبسوط میفرمایند که اصحاب ما به قدری مقید هستند که عبارات روایات را حتی نقل به معنی در محرله فتوا هم نمیکنند.

و استدلّ المحقّق الثاني على حرمة بيع العصير المتنجّس ممّن يستحلّه بأنّ فيه إعانة على الإثم «2».

و قد استدلّ المحقّق الأردبيلي على ما حكي عنه من القول بالحرمة في مسألتنا-: بأنّ فيه إعانة على الإثم «3».

و قد قرّره على ذلك في الحدائق، فقال: إنّه جيّد في حدّ ذاته لو سلم من المعارضة بأخبار الجواز «4».

و في الرياض بعد ذكر الأخبار السابقة الدالّة على الجواز قال: و هذه النصوص و إن كثرت و اشتهرت و ظهرت دلالتها بل ربّما كان بعضها صريحاً، لكن في مقابلتها للأُصول و النصوص المعتضدة بالعقول إشكال «5»، انتهى(اصل در اصطلاح اصولی به 4 معنا میآید. دلیل، قاعدة اصل عملی و استصحاب. مرحوم شیخ دارند که مراد از اصل در اینجا قاعدة حرم اعانة بر اثم است. یعنی این قاعدة به مرور زمان به قدری در بین اصحاب قوی شد که با وجود روایات صحیحة صریحة قبولشان نکردند. اصالة الفاسد در معاملات یکی اش هم مراد استصحاب است یعنی استصحاب عدم نقل.).

و الظاهر، أنّ مراده ب‍ «الأُصول»: قاعدة «حرمة الإعانة على الإثم»، و من «العقول»: حكم العقل بوجوب التوصّل إلى دفع المنكر مهما أمكن.

و يؤيّد ما ذكروه من صدق الإعانة بدون القصد إطلاقها في غير واحد‌

______________________________

(1) التذكرة 1: 582.

(2) حاشية الإرشاد (مخطوط): 204.

(3) مجمع الفائدة 8: 51.

(4) الحدائق 18: 205.

(5) الرياض 1: 500.

كتاب المكاسب (للشيخ الأنصاري، ط - الحديثة)، ج‌1، ص: 135‌

من الأخبار:

ففي النبويّ المرويّ(روایت سکونی است دیگر.روایات سکونی غیر از مثل اون روایتی که سکونی اسم دخترش را فاطمة ذاشته بود، و این روایت شخصی است و الا غالب روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.) في الكافي، عن أبي عبد اللّه عليه السلام: «من أكل الطين فمات فقد أعان على نفسه» «1».

و في العلويّ الوارد في الطين المرويّ أيضاً في الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السلام: «فإنْ أكلته و مُتّ فقد أعنت على نفسك» «2».(این روایت م به لحاظ سهل اشکال دارد)

و يدلّ عليه غير واحد ممّا ورد في أعوان الظلمة(آقایان منکر قاعدة اعانة هم این بحث را قبول دارند.)، و سيأتي.

یک روایتی هست که روایت ابن ابی یعفور است:

7- ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَشِيرٍ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا فَقَالَ لَهُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ إِنَّهُ رُبَّمَا أَصَابَ الرَّجُلَ مِنَّا الضَّيْقُ‏ أَوِ الشِّدَّةُ فَيُدْعَى إِلَى الْبِنَاءِ يَبْنِيهِ أَوِ النَّهَرِ يَكْرِيهِ‏ أَوِ الْمُسَنَّاةِ(آجر چینی های دور زمین که سنینهای کوهستان را میآودند و میچیدند و این کنگره ها و دندانه ها را اصلاح بکنم) يُصْلِحُهَا فَمَا تَقُولُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا أُحِبُّ أَنِّي عَقَدْتُ لَهُمْ عُقْدَةً(شاید مراد گره باشد و شاید هم مراد مرحله سخت اطاق که تیر آه نبود همین عقد بود.) أَوْ وَكَيْتُ لَهُمْ وِكَاءً(خیک) وَ إِنَّ لِي مَا بَيْنَ لَابَتَيْهَا(یک اصطلاح بین اهل میدنه بوده است و در شهرهای دیگر نبوده است. لابة عبارت از قسمتی بوده است که از دو طرف مدینه و قسمتهایی که سنگ سیاه سوخه دارد را حرة میگفتند. سنگ سیاه سوخته را حرة میگفتند و مدینة دو لابة داشت و حدودا ترجمه اش میشود ما بین دو کوه مدینة. لابة همان سیاهی سنگی...) لَا وَ لَا مَدَّةً بِقَلَمٍ إِنَّ أَعْوَانَ الظَّلَمَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي سُرَادِقٍ(سرادق لفظ فارسی بوده است و معرب هم شده است و قاطی شده است و ظاهرا سرا پرده بوده است.) مِنْ نَارٍ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَ الْعِبَادِ.

 

و حُكِي أنّه سئل بعض الأكابر «3»(ظاهرا مراد عبدالله بن مبارک است که از علمای کوفه است و فقیه خراسان است. خراسان به ایشان اقتداء میکردند و جزو عرفاء هم هست و در حلیة الاولیاء ابو نُعَیم اصفهانی اسم ایشان را هم آورده است.)، و قيل له: «إنّي رجلٌ خيّاط أخيط للسلطان ثيابه فهل تراني داخلًا بذلك في أعوان الظلمة؟ فقال له: المُعين لهم من يبيعك الإبر(سوزن) و الخيوط، و أمّا أنت فمن الظلمة أنفسهم(وقتی اوها در این حد از تشدید اجتماعی بوده اند اینواضح است چه طور است. یک افرادی تصور میکنند که آدم کشی فقط اعوان الظلمة بوده است. این نشان میدهد شدت اهمیت به مسأۀة. بعضی از مسائل بس که قبیح است بعید نیست مقدمات بعیده را هم شامل بشود.)».

ارسال سوال