فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 89-1388 » خارج فقه 89-1388 (24)

دروس خارج فقه سال 89-1388 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

خارج فقه-1388-24

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

و الحمد لله رب العالمين و صلی الله علی محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعين اللهم وفقنا و جميع المشتغلين و ارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين.

مسأله اولی به تعبيری شيخ اين بود بيع العنب ليعمل خمراً نه لمن، ليعمل خمراً در اين مسأله اولی ايشان وجوهی را ذکر فرمودند بعد از اين که بنا گذاشتند به اين که اين حرامه، بيع العنب للعمل خمراً به قصد منفعت محرمه، وجوهی در مقابل در مقام استدلال ذکر فرمودند که ما آن علی خلاف ترتيب شيخ،

50:

وجه آخر حالا برگرديم به بقيه وجوه ايشان، وجه آخری که ايشان ذکر فرمودند طائفه­ای از رواياته، که عمده­اش همان روايت جناب صابر يا جابر به تعبير ايشان اين روايتی است که مرحوم کلينی و شيخ هردو آوردند و در روايت امام می­فرمايند در بحث به اصطلاح دکانش را اجاره بده اين جايز نيست اين ما حالا ديروز يک توضيحاتی عرض کرديم امروز بيشتر رو اين روايت کار بشه، عرض شد در صفحه باب 39 صفحه­ای 125 يا 120 و 30 اش محمد ابن الحسن باسناده عن احمد ابن محمد البته در نسخ کتاب مرحوم شيخ طوسی بعضياش هم محمد ابن عيسی است که غلطه اين­ها واضحه، ديگه حالا همه آن نسخ را به لحاظ سند بحث نمی­کنيم چون حديث در کتاب کافی وجود داره به احتمال بسيار قوی هم شيخ از کافی گرفته، عن محمد ابن اسماعيل که عرض کرديم ابن بزی مراده، و اين که ديدم در بعض کتاب­ها نوشتند برمکی مراد باشه اين اصلاً احتمالش هم نمياد،

س: محمد ابن محمد هم شما می­گيد اگر صحيح باشه بزيه،

س: محمد ابن اسماعيل برمکی نمی­شه

ج: نه،

س: چون تقريباً

35: 2

ج: که هم عصر می­شه،

س: برمکی نمی­شه حاج آقا

ج: با که؟

س: البته فاصله داره با مرحوم شيخ کلينی

ج: با شيخ کلينی استادش فاصله است آن محمد ابن جعفر هم عصر نيستند نه، عن علی ابن نعمان که کتب علی ابن نعمان را مرحوم محمد ابن اسماعيل ابن بزی نقل می­کرده، احتمالاً از کتاب ايشان باشه عن ابن مسکان عبدالله ابن مسکان اين از اجلاء اصحابه و عرض شد که ما يک دو سه نفر سه نفر لا اقل می­شناسيم از بزرگان اصحاب کثير الحديث هم هستند زمان امام صادق هم بودند با امام ملاقات نداشتند مباشرت نقل نمی­کنه اين سه نفر يک­شان همين ابن مسکانه، ابن مسکان را نقل شده به خاطر مسائل مالی خيلی اموال فراوان داشته شايد می­ترسيده بياد خدمت امام مصادره کنه اموالشه، بگن تو کذا هستی، علی ای حال و چيزی ديگه هم نقل شده که احتراماً خجالت می­کشيده خدمت امام بره آن جور هم نقل شده و يکی هم حريزه حريز احتمالاً به خاطر اين که عمل مسلحانه شروع کردند و حضرت اجازه نمی­فرمودند که بياد که بعد پای حضرت تمام بشه احتمالش اين وارده و يکی هم عمر ابن اذينه است، عمر ابن اذينه هم حديث مستقيم از امام صادق نقل نمی­کنه البته مرحوم نجاشی داره، روی عن ابی عبدالله بمکاتبه يا مکاتبةً ما معتقديم اصلاً حديث از ابی عبدالله ايشان نداره، ايشان وارد نشد، اين هم حالا عمل مسلحانه نداشت، احتمالاً به اصطلاح امروز جزو نيروهای به اصطلاح انقلابی بود، صلاح نمی­دانست وارد بر امام بشه، چون اين عمر ابن اذينه با جلالت شأنی که داره و از بزرگان اصحاب هم هست مع ذلک ايشان در زمان مهدی عباسی قاعدتاً زمان مهدی عباسی بعد از صد و پنجا و هشت قمری است که زمان موسی ابن جعفر می­شه ايشان رفت به يمن که منطقه­ای دور از مرکز بود و بعدها هم انقلاب­ها به اصطلاح زيدی­ها در همين يمن واقع شد و يمن به عنوان کشور زيدی جدا شد و اين­ها جدا کردند ايشان هرب الی اليمن و مات بها، لذا خيلی نقش علمی به آن اندازه­ای شخصيتش واضح نيست در آن فتره­ای که در کوفه بوده ازش حديث داريم ايشان هم اينه هم بنده اضافه کردم در اين کتب، فقط نجاشی داره روی عن ابی عبدالله مکاتبةً ليکن بنده اعتقادم اينه که ايشان اصلاً لم يروی عن ابی عبدالله مباشرتاً يا به نحو مکاتبه است يا به نحو سؤال از شاگردهای حضرت اين هم از اضافات بنده است،

س: مکاتبه­ای با امام صادق نداشته منظورتانه

ج: داره چرا، نه می­­خواهم بگم مراد اين فقط اثبات نيست، نفی هم هست اصلاً يروی مباشرتاً نجاشی اينه ننوشته،

س: که مکاتبةً

ج: بلی ايشان داره فقط مکاتبةً روی آن وقت ما الآن بعضی روايات داريم که می­گه سئلت اباعبدالله اين سئلت يعنی بالکتاب، نه مستقيم دقت کردين و لم يروی عن ابی عبدالله مستقيماً همه­اش يا به وسيله شاگردهاست يا به وسيله مکاتبه است،

س: از غير امام صادق(ع) که روايت نداشته

ج: که آقا؟

س: اين سه نفر که

6

ج: ابن مسکان از شاگردهای امام داره از خود امام نداره حريز هم از بزرگان آن زمانه، خود امام هم ظاهراً شهيد شد ديگه از کسی ديگه به طريق اولی نداره، اما ابن اذينه به نحو مکاتبه از امام صادق داره از بقيه يعنی امام موسی ابن جعفر نداره و در کتب رجال ما مثل رجال شيخ او را جزو اصحاب امام کاظم هم نوشتند ليکن فکر می­کنم اشتباه کردند، نداريم او از  امام کاظم، احتمالاً درک زمان مرادشان باشه عن صابر، صابر به اصطلاح در اين نسخه اينجا نسخ کتاب يعنی کافی و تهذيب در کتاب کافی يک بار آمده اين اين حديث و در کتاب تهذيب دو بار آمده در کتاب استبصار هم يک بار آمده، در بعضی از جاها به اصطلاح صابره، در بعض جاهاش هم با اين که از يک مصدر روايت مثل شيخه جابره، بلی آن وقت آقای خويي حالا من عبارت ايشانه، ايشان اين عبارت در حاشيه کتاب ايشان آمده بنابرنقل محشی کتاب که شاگرد خود ايشانه رحمه الله خود محشی هم فوت کرده مقرر هم فوت کرده خدا رحمتش کنه، بلی ايشان داره که بلی حرام اجرته، مجهولة لجابر، البته اين جابر اگر جابر ابن يزيد جعفی باشه بعيده که آن مجهول بگه، بعيده و علی نسخة التهذيب حسنة فان صابر بايد صابراً باشه ديگه، فان صابرَ من الحسان، اين نکته­ی را که می­خواهم عرض بکنم کاری به بحث رجالش ندارم آنه الآن انشاء الله عرض می­کنم، آن نکته­اش اينه که اين تعبير که روايت حسنة اينه من فقط می­خواهم تأکيد بکنم، اين مال دستگاه قبل آقای خوييه، مال زمان­های قبل ايشان بعدها ديگه ايشان تعبير حسنه و اين حرفا نمی­کردند موثقه چرا؟ اما حسنه، ايشان دنبال عنوان حسنه نبودند چون قبل آن تعبيری که علماء داشتند مخصوصاً چون مرحوم مثلاً مامقانی در تنقيحش می­نوشت مثلاً الرجال من الحسان لم يثق بوثاقته الا اين که من الحسان آقای خويي هم به همان تأثر به آن کتاب يا شاگرد ايشان حالا نمی­دانم مال خود آقای خويي است يا مال شاگرد ايشانه نوشتن، اين من می­خواستم فقط اين نکته را اينجا عرض بکنم اين بعد از اين که خود مرحوم استاد مستقلاً تو رجال وارد می­شن و صاحب نظر می­شن ديگه اکتفاء به نظرات ديگران، ديگه تعبير حسن را خيلی گاهی کم حالا مگر از زبان شان پريده بشه به قول معروف و الا و درست هم همينه، ايشان تعبير حسنه نمی­کردند يا اين از حسانه، شايد ايشان قائل بودند آن حجيت تعبدی خورده به خبر ثقه، حجيت اينه، بالاخره يا ثقه هست يا نيست  ديگه، اگر ثقه بود خبرش حجته، اگر نبود هم نيست حالا می­خواهد حسن باشه می­خواهد نباشه اين تقسيم بندی رباعی که در شيعه آمد از زمان علامه ايشان ديگه تقريباً خيلی اين اواخر

14: 9

نمی­فرمودند، که مثلاً چرا ضعيفه، گاهی هم صحيحه و موثقه دارند، موثقه را تا آخر هم گاهی به کار می­بردند اما غالباً تعبير معتبره می­کردند ما هم تو درس­های در خدمت ايشان بوديم ايشان هم ديگه تعبير معتبره می­کردند خب دليل شان هم اين بود يا ادله حجيت شامل حديث می­شه يا نمی­شه؟ دوتا بيشتر نداره، چهارتا نداره که حسنه، موثقه و صحيحه و اين­ها اگر شاملش شد می­شه معتبره شامل هم نشد می­شه غير معتبره، حالا هرچه می­خواهد باشه، اسمشه حسنه بگذاريم، اين تقسيم ربای که اولين بار در شيعه علامه شروع کرد و بعدها زمان مثل مجلسی و اين­ها قوی را هم بهش اضافه کرد شد پنج­تا، حسن و صحيح و بعدش هم بحث کرديم که آيا قوی جداگانه از همانه، به آن يکی می­­خوره، يک چيز مابينهما است الی آخره که اين تقسيم را هم در اساس مرحوم علامه با يک تغييری از اهل سنت گرفته، اهل سنت هم اين تفسير را دارند و قيود ديگه هم دارند، بحث­های ديگه هم دارند اين طور نيست که اين تعبير ما بعينه مال اهل سنت باشه ما تعبير حسنه به کار می­بريم آن­ها دارند چيزهای ديگه هم دارند حسن و صحيح دارند، صحيح الحسن دارند، الی آخر بحث­های که حالا فعلاً جاش اينجا نيست و من نمی­خواهم وارد بشم فقط می­خواستم اين نکته را عرض بکنم اين تعبير حسنة، فان صابراً من الحسان اين مال دوره­ای قبل ايشانه، مال زمان­های قبله، اين ديگه اواخر سال­ها بود، ده­ها شايد بيست سال بود سی سال بود ديگه ايشان از اين تعابير به کار نمی­بردند اين مال­ دورانی، ظاهراً از سال­های هشتاد و پنج قمری، من چون وقتی خدمت ايشان می­رفتيم ديگه مبنی عوض شده بود، می­گن ايشان افتادند به رجال چون ايشان اول که حتی متصدی مرجعيت بودند و حتی رساله داشتند هنوز مبانی رجالی نداشتند ايشان آن قاعده­ای که عمل مشهور جابر و کاسره داشتند ايشان خوب دقت بکنيد يعنی دنبال به اين معنی دنبال سند بايد می­رفتند ايشان ديگه خب، وقتی ايشان عمل را جابر و کاسر ندانه، بايد سند را، ما بيشتر به همان نوشته­های معروف مخصوصاً مرحوم مامقانی اکتفاء می­کردند سال ظاهراً آن طور که من از خودش شنيدم

28: 11

شنيدم هشتاد و پنج و هشتاد و شش قمری، گاهی استفتائی از اصفهان از ايشان می­شه و به ايشان می­گن آن ادله­اش را مثلاً رواياتشه به لحاظ سندی هم بحث بفرماييد که ايشان وقتی مراجعه می­کنن خود ايشان، مثلاً آن مقداری که خود ايشان در آوردند با آنی که در کتب رجالی نمی­خوره و اين منشأ می­شه که خودشان مستقلاً تو بحث­های رجالی وارد بشن، غرض ايشان حاشيه عروه نوشته بودند متصدی مرجعيت هم بودند درس خارج هم که سابقاً می­دادند ليکن در رجال وارد نبودند بعد از او وارد شدند اين کتاب مصباح الفقاهه و حواشی­اش مال آن دوره قبله، اين من می خواستم اين نکته را تذکر بدم بعد ديگه ايشان از اين راه­ها دست برداشتند، حسن و نمی­دانم من الحسان، ديگه ايشان دنبال اين خط نبودند، چون جابر توثيق نداره اين روايت ضعيفه ديگه، ايشان نمی­گه حسنة غير معتبره، اين تعبير حسنه را غرض اگه در کتاب ايشان ديدين اين مال دوره قبله، خيلی خوب،

س: ايشان هم تصريح کردن به اين مورد يا نه؟

ج: کراراً هم، معتبرة ابداً ايشان به حسن و غير حسن کار نداشت، شايد در درس هم چند بار گفته بودند که اعتبار نداره، چون ثقه نيست انصافاً چون حسن يعنی امامی ممدوح، البته ايشان مدحی هم نداره، حالا می­خوانم ايشان مدح خاصی هم نداره، چون نجاشی به ايشان طريق داره خيال کردند مدحه،

س: می­فرماييد قليلاً می­گفتند حسن را، می خواهم ببينم تصريحی به نفی نداشتند

ج: شايد موثقه، نه حسن نمی­شنوم خيلی مگر نادر مثلاً چند سال يک بار مثلاً آن­هم چون در کتاب­ها نوشته بود خود ايشان بگيم بيشتری که ما از ايشان می­شنويم معتبرة فلان و هذه الرواية معتبره و غير معتبره، ايشان دنبال اعتبار و عدم اعتباره، اصلاً آن چهار قسم و اين­ها را گاهی هم می­گفتند مؤثقه موثقه بيشتر به کار می­بردند، چون در کتب اصحاب بود در جواهر بود مثلاً موثقه ابن فضال اين را می­گفتند اما عمده­ی بحث ايشان هميشه اين بود شايد چندبار هم بگيم خود بحث بالاخره حديث يا معتبره يا معتبر نيست؟ راست هم هست خب، اگر ادله­ای حجيت گرفتش معتبره، نگرفتش هم معتبر نيست، حالا می­خواهد حسن باشه، امامی ممدوح کاری نمی­کنه ما توثيق می­خواهيم چون حسن اصطلاحاً روايتی است که راويش توثيق نشده امام امامی ممدوحه، اصطلاحش اين طوره، اين را ايشان می­گه چه ارزش داره حالا ممدوح باشه، مهم اين است که توثيق شده باشه می­شه معتبر نشده باشه می­شه غير معتبر، مدح و عدم مدح تأثيری در جهت حجيت نداره، و راست هم هست يعنی کسی که آن مبنی را قبول بکنه اين­ها تأثيری در آن جهت نداره، من الآن ديگه وقت مناسب نيست عرض کردم خود علامه رحمه الله، از بعضی از عباراتش در مياد که مرادشان از روايت حسن آن روايتی است که يک درجه وسطی از حجيت داره، خوب دقت می­کنيد يک درجه،

س: تصحيح

ج: بلی، يک درجه­ای متوسطه­ای از حجيت، يعنی يک مقداری از حجيت داره اگر امامی ممدوح باشه، يک مقدار از حجيت داره اما در تقريباً شبيه مقتضی مثلاً در اصطلاح فلسفی اما اگر صحيح باشه علت تامه مثلاً يک چيزی اين جوری ايشان علامه قدس الله نفسه در چند مورد مختلف می­گه و الرواية حسنة فلا معارض لها فيجب العمل اين توسط در حجيت اين طور يعنی اين حجته تا مادام معارض نداره، اما معارض آمد ديگه نه اما خبر صحيح حتی با وجود معارض حجته، اين دوتا را فرق اين جوری علامه، چون آقای خويي نه آقای خويي مرحوم نائينی اين قدمای معاصر ما اصلاً دنبال حجيت به اين معنی نيستند خوب دقت بکنيد، همچو حجيتی را قائل نيستند، که ما دو درجه از حجيت داريم، يک حجيت مطلق يک حجيت لولا المعارض، حجيت لولائی يا حجيت متوسطه خوب عنايت فرموديد نکته­اش چيه؟ چون آن­ها قائل بودند اين تقسيم بندی پيش آمد، آقای خويي چون معتقد نبود، حجيت خبر از باب سيره عقلاست، عقلاء همچو حرفی نزدند حجيت هست يا نيست ديگه؟ يک حجيت متوسطه ما نداريم، حجيت درجه وسط ما نداريم يا هست يا نيست؟ انشاء الله روشن شد غرضم اين که اين توضيحه می­خواستم عرض بکنم که اگر توجه بفرماييد اين مال قديم ايشانه، اما رو مبانی جديد ايشان اين خبر ديگه معتبر نيست حالا می­خواهد حسن باشه يا نباشه، چون صابر توثيق نداره، چون صابر توثيق نداره، اين خبر معتبر نيست اين يک مطلب، خب يک مقدار بحث­های رجالی سندی را می­­گذارم بعد می­خواهيم بحث­های فقهی­شه انجام بديم بعد بياييم، قال سئلت اباعبدالله عن الرجل يئاجر بيته يباع فيه يا فيها الخمر اين در کافی يباع است در تهذيب فيباع، قال حرام اجره، يا اجرته هردوش آمده، اجره هم آمده اجرته هم آمده، اين حديث اول، عبدالمؤمن انصاری هم ثقه است البته خبر يک مقدار طولانيه يعنی قاعدتاً نبايد اين قدر طول بکشه خيلی طولانيه سند طولانی شده و مصدرش هم فعلاً نمی­تونيم خيلی دقيقاً به لحاظ تاريخی، احتمال کتاب ابن مسکان هست، علی ابن نعمان هست خيلی نمی­تونيم ما مصدرش را الآن روشن بکنيم، و اما آيا ايشان جابر است يا صابره؟ انصافاً ما هم الآن راهی نداريم، الآن خودما هم راهی نداريم البته جابر مشهوره جابر ابن يزيد جعفی اين که مسلمه، مشهوره صابر بلا اشکال مشهور نيست شايد در کل روايات ما مجموعاً با مشتبهاتش، شايد هم چهار پنج­تا حديث باشه خيلی مشهور نيست و به لحاظ راوی مثلاً عبدالمؤمن هم از صابر همين­جا داره در کتب اربعه، عبدالمؤمن انصاری اصلاً بگيد جاهای ديگه باشه، عبدالمؤمن هم از جابر نداريم اگر صابر هم باشه همين يک مورده، غرض يک مجموعه­ی شواهدی هست برای شناختن اين مطلب آن مجموعه شواهد خيلی الآن کار ساز نيست اما خود اين سند، يعنی ابن مسکان که اين­ها خط اعتدال اند، عبدالمؤمن، نمی­دانم فرض کنيد علی ابن نعمان، اين­ها به لحاظ خط فکری بيشتر با صابر می­خورند، يعنی با جابر نمی­خوره، نه اين که با صابر چون صابره هم درست نمی­شناسيم ما اصولاً صابر را درست نمی­شناسيم جابر را می­شناسيم اين سند به لحاظ مجموعه­ای خط فکری با جابر خيلی نمی­خوره خوب دقت می­کنيد اگر اين مقدار کافی باشه آن وقت بگيم به او نمی­خوره پس صابره اين اصل مثبت، و الا هيچ شواهدی الآن نمی­تونيم اقامه بکنيم برای اين که چون مثلاً عبدالمؤمن از جابر يا عبدالمؤمن از صابر منحصر به همين يک حديثه، نمی­تونيم با شواهد موجود اين حديث را حلش بکنيم با شواهدی که الآن داريم بلی مجموعه­ی شواهد به اين نکته خوب دقت بفرماييد اين خط سند، يعنی خط کلش خط اعتداله، جابر خوب بلا اشکال از مؤسسين هستند، يکی از اساس خط غلو در تفکر شيعی، حالا غلو به چه معنی است آن بحث ديگری است، بلا اشکال در مکتب غلو يکش جابره، حالا يک مقدار هم شاگردهاش اضافه کردند قر و قاطی کردند و الا جابر بلا اشکال از و ما چون مفصلاً در اين بحثهای شب­های پنج شنبه مان توضيح داديم اصولاً جابر خوب دقت بکنيد بحث اين که حالا مثلاً غالی بوده نبوده، خط تعديل بوده نبوده چه بوده حالا چه حقيقت تشيع بوده با تمام آن حرفا آن جای خودش مهمش، در جابر جزو مؤلفين اوائل خط غلوه من عرض کردم ما در خط غلو، غير از اين که حالا حقيقت غلو چيه؟ کيه؟ چيه؟ اين افراد چی بودند؟ اين افراد ثقه بودند نبودند آن­هاش به جای خودش، آنچه که الآن درباره خط غلو برای ما مهمه ميراث­های علمی خط غلوه، اين خيلی بايد بهش، مثلاً فرض کنيم گفته شده عبدالله ابن صباح قائل بوده به اولوهيت اميرالمؤمنين اما ميراث علمی نداره يعنی اگر ما غلات را حتی ريشه­هاش را قبول بکنيم زمان اميرالمؤمنين عده­ای قائل به اولوهيت ايشان بودند اين­ها کتاب ندارند، ميراث فرهنگی و علمی ندارند، ميراث علمی و فرهنگی خط غلو بعد برای خودش يک ميراثی شد، يعنی درست مثل اخباری و اصولی خط غلو و اعتدال اين خط برای خودش يک ميراثی است آن خط هم برای خودش ميراثی داشت که من در همين بحث­ها اشاره­ای بهش کردم و اولين کسی که در اين خط آن ديگه جزء نخستينه، نخستين کسی در اين خط غلو ميراث علمی به جا گذاشت که ميراثش هم يک مقدار مشکلات داره همان جناب جابر اين يزيد جعفی است اين خط يعنی اين خط سند به جابر نمی­خوره اگر اين مقدار کافی باشه تأييد می­کنه که صابر باشه به جابر،

س: جابر می­کنه در مقام ذم می­کنه در مقام مدحه چيه آن

ج: تفکرشه، مدح و ذم،

س: خود اين خط غلو حالا قياساتها

ج: ببينين خط غلو نه به معنای اولوهيت باشه، همه شما حتم، رفتين رو اولوهيت، ما عرض کرديم غلو اولش چون جابر زمان امام باقر و امام سجاد بوده، آن عقايد شيعه فعلی ما را مطرح کرد در کوفه به عنوان ولايت و محبت مطرح بود نه يک مدرسه­ی فکری مثلاً در کتاب­های ما آمده که جابر نمی­دانم سوار آن چوبه می­شد راه می­رفت و مردم می­گن جنّ جابر، من آنجا اثبات کردم که اين­ها دروغه اين­ها اساس نداره ابن ابی عمير از قول يک کسی نقل می­کنه که جابر بعد از موت هشام، برای اولين تو مسجد کوفه گفت حدثنی وصی الاوصياء محمد ابن علی، که مردم گفتند جن جابر، خب مردم هم مردم شيعه کوفه بودند بحث طرح وصايت آن هم وصی الاوصياء يعنی تمام انبياء سابقين تا حالا،

س: درست هم بوده،

ج: درست هم بود، اين غلو وقتی من لفظ غلو را مطرح می­کنم شما اصلاً زود می­رين، تو علی اللهی، نه همين را نسبت دادند به جابر مثلاً جن جابر آن هم کوفه، اين اصلاً سوار چوب شده و می­رفته، اين حرفای که نوشتند، اين­ها همه­اش

س: پس شما واقعی نمی­گين غلو

ج: ها! اين يک خط فکری آن وقت مشکلش چه بوده مثل عمر ابن شمر اين­ها يک چيزهای بهش اضافه کردند اين مجموعه­ای ميراثش يک خليطی شده اين مجموعه تو خط غلو جاه پيدا کرد نه تو خط اعتدال، اين مجموعه نجاشی هم می­گه آن­های که ازش روايت کردند يعنی چون اصولاً شخصيت­ها اين طوری اند بحث سر روايت او از امام نيست بحث سر روايت شاگردهای او از اوست الآن شخصيت­ها مثلاً می­گن ايشان چهارتا شاگرد داره اين شاگرد اين جور افکارش را نقل کرده، آن شاگردش مشکل جابر سر خودش نيست سر نسخ کتاب و شخصی، مثلاً ايشان در ترجمه عمر ابن شمر خود نجاشی می­گه که در کتاب­های جابر روايتی اضافه شد زيد فی احاديث جابر، آن وقت می­گن آن کسی که اين کار را کرده عمر ابن شمره، اين مجموعه اسمش مجموعه­ای خط غلوه اصلاً اين مجموعه دقت می­کنيد نه اين که اين­ها باطله اند، نه اين که علی اللهی اند تو اين خط غلو تأويل هم بوده تأويل آيات، خب می­دانيد صحيحه خيلی از تأويل­ها پيش ما صحيحه، توی اين خط اين­ها وصی الاوصياء هم بوده که اين درسته، اينی که مرحوم مامقانی نوشتند ما نمی­فهميم عده­ای را از بزرگان به غلو نسبت دادند و عده­ای از مطالب از اين­ها نقل شده اين­ها جزو عقايد مسلم ماست الآن چه جور غلويه، اين نکته­اش همانه اصطلاح خط غلو غير از غلوی است که الآن تو ذهن ماست، در مقابل خط اعتدال، خط اعتدال نه اين که مثلاً قائل بود که ائمه(ع) قصوری دارند، يا مثلاً خلفاء بر حقه، اين که در تشکيلاتی از، نه اين­ها قائل نبودند اين­ها يک مقدار تندروی شان بيشتر بود، مثلاً متصدی اجتماعی هم می­شدند البته در حقيقت بعدها رمز اساسی خط غلو هم به لحاظ شخصيت اجتماعی هم به لحاظ ميراث مفضله، ليکن جابر اوله،

س: غلو يک باری منفيه داره

ج: الآن فکر ماها بلی، الآن پيش ماها ليکن اين غلو را به آن معنای عام بگيريد، که شامل غلو سياسی هست، شامل خط تأويل هست اين­ها خيال می­کردند اين می­شه غلو می­شه فاسد، اين نيست اين طور نيست نه، من از اصطلاح سعی کردم خارج نشم، پس بنابراين

س: حديث به جابر نمی­خوره

ج: مثلاً عبدالمؤمن و ابن مسکان مال آن خط نيستند، آن خط اعتداله، اصلاً به آن خط نمی­خوره،

س: يعنی از جابر ممکن نيست نقل شده

ج: نه اين که ممکن نيست نيست يعنی ذوقشان اين نيست حالا ما در رجال دنبال امکان نگردين، اگر می­خواهين ذهن­تان در رجال از همان اول صاف بشه، امکانی بحث نکنيد وقوعی بحث کنيد، اين که می­گن مثلاً اين ممکن است، بلی امکان داره خب چه مشکل داره اما اين متعارف نيست دقت می­کنيد،

س: قبلاً فن اين که معارف مطلق مياد مثل مثلاً مثال زدين آقای خويي نفی می کنن منظور شخص ايشانه که مرجعه، جابر هم يک شخص معروفيه بر عکس صابر که يک شخص معروفی نيست پس حالا که مطلق آمده مراد جابره

ج: بلی آن قرينه راسته اما صابر را مرحوم نجاشی نوشته مولی بصام، مولی يعنی عبد، برده آن وقت در آن زمان متعارف اين بود برده­ها را به اسم پدر نمی­خواندند مثلاً شما می­گين ياسر نمی­گين ياسر بن فلان برده است ديگه پسرشه می­گه عمار ابن ياسر، پسرش نسبت می­ديم خود ياسر را نسبت، اين يک چيزهای فرهنگی آن زمان بود اگر کسی اسم پدرش نميامد، مثلاً می­گفتند صابر مولی بصام، اين برده بود، حالا آن جواب اين که برده­ها قابل تشخيص نبود، تميز نبود، مادرش کنيز بود بالاخره خدای نکرده به هر حال آنهاشه ما حالا نمی­خواهيم تفتيش بکنيم، رسم­شان اين بود مثلاً ابورافع مولی رسول الله نمی­گن پسر که، ابورافع اصلاً رسمش، ماريه، ماريه غبطيه خب ام المؤمنين هم هست ديگه زن پيغمبر نمی­گن ماريه بنت فلان، اصلاً رسم­شان بود که کنيز و برده را به اسم پدر نمی­خواندند اين متعارف بود مگر اين که حالا آن کنيزه يا آن بردهه، فرض کنيم مثلاً بچه دار شده آزاد شده، بچه­هاش را به اسم او می­خواندند مثل عمار بن ياسر، اما خود ياسر ر ا نمی­گن بن که؟ اين که شما در تاريخ پدر ياسر را نمی­بينيد اين متعارف بود در آن زمان، حتی زيد با اين که زيد پسر حارث ابن پادشاه بود اصلاً، همچو که پدره نفی کرد، آن زيد ابن حارثه، ليکن چون در جنگ برده شد اسير شد معروف به زيد شد، با اين که پدرش پادشاه امير غسانه، غسانی که بين حجاز و بين شامه، ليکن چون برده شد و لذا وقتی هم که پيغمبر به اصطلاح دختر عمه­شانه بهش دادند، زينب بنت جحش را دادند او قبول نمی­کرد، حالا آن که يک شاهزاده بود، می­گفت من نوه مثلاً عبدالمطلب هستم به يک برده منه دادی، خب اين تو جنگ برده شد، حتی گفته شد تا آخر هم که زيد از به اصطلاح زينب از زيد جدا شد هنوز به اصطلاح باکره بود، تسليم نمی­شد نسبت به زيد، زيد هم طلاق داد و پيغمبر گرفت، جزو امهات، اصلاً اين تصور اجتماعی بود، يعنی می­خواهم  بگم، با اين که شاهزداده بود چون برده شد ديگه شأن خودشان نمی­دانستند، ولذا وقتی البته آن چون احتمالاً چون حارثه هم آمد پول آورد که زيد را از پيغمبر بخره، پيغمبر گفتند نه من نمی­فروشم پول هم نمی­خواهم بی پول وردار پسرت را ببر، پسرش هم آمد، پسر گفت نه من با تو نميايم با رسول الله می­مانم که بعد هم آن در کعبه گفت ايها الناس بشنويد که اين پسر نيست، پيغمبر هم فرمود پسر منه، لذا تا مدت­ها تا نزول آيه ماکان محمد ابا احد، زيد ابن محمد بهش می­گفتند تا اين آيه آمد ديگه زيد تنها شد، اصلاً زيد ابن محمد به اين جهت می­گفتند عرض کردم، صابر بشتر می­خوره تصادفاً به همين نکته، چون بن نداره می­خوره برده باشه، آن صابر مولی بصام ابن عبدالله آن برده هست، دقت کردين،

س: پس اين مطلق گفتنه چه جور توجيه می­فرماييد اگر يک جايي مطلق گفته شد،

ج: آن هم هست، دوتا نکته است، حالا دوتا نکته مثبتين اند که تعارض با هم ندارند، زراره هم چون

43: 27

زراره ابن اعين بهش نمی­گفتند زراره تنها می­گيم، اما اين مثبتين اند، يکی شان که نفی و اثبات نيست که يکی از آن جاهای که بن نمی­گفتند مال برده بود، يکش هم مال شهرت بود، چند راه بود ديگه فقط يکی نبود،

س:

28

ج: دقت فرموديد خوب دقت کنيد اين ظرافت داره ما شاهدی بر اين که اين صابره نداريم، اما شواهدی عمومی سند نشان می­ده جابر نيست، خب اگه جابر نبود، بگيم پس صابر هست، حالا شما ممکنه بگين نه اين مقدار را کافی نمی­دانيم خيلی خوب آن بحث ديگری است چون خيلی هم تأثيری نداره چون صابر هم توثيق آن طوری نداره، حالا به هر حال اين روايت صابر يا جابر بعد از او بعد از اين روايت روايت ابن اذينه است،

س: استاد ببخشيد کتاب علی ابن نعمان کتابی بوده که اين­ها الآن معروف باشه و سند و رجال

ج: بلی علی ابن نعمان، چون جزو بسيار مرد بزرگوار علی ابن نعمان الاعلم، اعلم کسی که لب بالاش شکافته شده باشه اين اعلم نه به معنای اعلمی است که الآن تو ذهن شماست،

س: يعنی نشاندار

ج: ها! نشاندار، لب بالاش اگه شکافته بود اعلم می­گفتند، علی ابن نعمان الاعلم که از بزرگان اصحاب ماست کتاب­هاش را می­ده به ابن مسکان، می­ده به اين بزی، احتمالاً مصدر همان باشه، دقت فرموديد، حديث شماره2 علی ابن ابراهيم که باز کلينی نقل کرده عن ابيه عن ابن ابی عمير عن ابن اذينه اين کتاب به اصطلاح به لحاظ تاريخی اين واضحه اين کتاب ابن اذينه است عرض کردم ابن اذينه در کوفه بوده مرحوم ابن ابی عمير کتابش را نقل می­کنه خوب دقت کنيد خود کتاب ابن اذينه را نقل می کرده ابن ابی عمير اين کتاب بعدها توسط ابراهيم ابن هاشم به قم آمده، اين به اصطلاح نسخه­ای قمی است ببينيد بعد مثلاً رفته دوباره بغداد اما الآن نسخه­ای قميه، و در حقيقت در پالايشی که در قم شده قبول شده، کلينی او را آورده در کتابش، کتبت الی ابی عبدالله اين روايت شرح تاريخش واضحه هم به لحاظ نويسنده­اش ابن اذينه از ثقات و اجلاء اصحابه، هم به لحاظ نسخه­اش نسخه ابن ابی عميره که کاملاً قابل اعتماده هم به لحاظ تاريخ انتقالش انتقالش به قمه توسط ابراهيم ابن هاشمه دقت می­کنيد تمام شواهد تاريخی و مرحوم کلينی هم در کتابش آورده، در باب اصلی هم آورده اين شواهد بعدها هم شيخ طوسی آورده البته شيخ طوسی توجيه کرده معلوم می­شه تو مدرسه­ی بغداد يک مقدار با مشکل برخورده، راجع به اين اذينه در اين مطلب چون اين روايات تفکيک شده من برايتان عرض می­کنم راجع به ابن اذينه يکی اين حديثه قال کتبت الی ابی عبدالله اسئله عن الرجل يئاجر سفينته و دابته ممّن يحمل فيها او عليها الخمر و الخنازير قال لابأس، اين يک روايت يعنی يک سؤال يک سؤال ديگه باز از همين شخص داريم از همين آقایکه الآن عرض کردم ابن اذينه، اين توی باب چهل و يکه از اين کتاب وسائل، در اين چاپی که دست من هست چاپ مرحوم آقای ربانی صفحه اين ورش می­شه، صفحه 127 آن 126 بود اين با همين سند عن ابن اذينه قال کتبت الی ابی عبدالله اين هم باز کتب، اين ظاهراً در کتاب اذينه مجموعه ای چند نامه بود، ايشان تفکيک کرده، اسئله عن رجل له خشب فباعه ممن يتخذه برابط فقال لابأس به و عن رجل له خشب فباعه ممن يتخذه صلبان، قال لا، بربط و عود و اين­ها اشکال نداره اما صليب نه، اين دوتا سؤال با آن يک سؤال چندتا شد؟

س: سه،

ج: سه­تا سؤال شد که از ابن اذينه است که الآن تفکيک شده اين البته عرض کردم مسأله تقطيع روايات اين بعض وقت­ها مؤثره يعنی اين طور نيست که بی اثر باشه و من مفصل راجع به تقطيع صحبت کردم الآن آقايان بيشتر تقطيعاتی که در مثل وسائل پيش آمده مطرح می­کنن دقت می­کنيد ما تقطيع را زديم به صدر اول مثلاً آيا ابن ابی عمير تقطيع کرده يا کلينی؟ و بازهم ما داريم در اين چاپی که دست من هست صفحه 169 نمی دانم در اين چاپ جلد هفده آل البيت صفحه چند می­شه؟

س: بابش

ج: باب 59 حديث 5 اين هم در کلينيه و همين نسخ است، علی ابن ابراهيم عن ابيه عن ابن ابی عمير عن عمر ابن اذينه قال کتبت الی ابی عبدالله اسئله عن رجل له کرم أ يبيع العنب و التمر، حالا اين تمر چرا آورده نفهميديم، چون کرم يعنی تاکستان، يعنی آنجای که توش انگور هست، خب تمر توش نيست ديگه، ممن يعلم انه يجعله خمراً او سکراً خمر يعنی شراب انگوری، سکر هم در اينجا نبيذ به قرينه تمر، يجعله خمراً او سکراً فقال انما باعه حلالاً فی الابّان الذی خوب دقت می­کنيد، فی الابّان، ابّان يعنی زمان فی الابان الذی يحل شربه او اکله فلا بأس ببيعه، تصادفاً اين حديث سوم به مانحن فيه بهتر می­خوره شيخ هم نياورده خيلی عجيبه، آقايون ديگه هم نياوردند توجه نکردند،

س: ابّان يعنی اول زمانه،

ج: ابّان يعنی زمان

س: ابان يعنی اول زمان،

ج: نه زمان اوان، تشبيه شده به

46: 33

س: ابّان العمر ديگه يعنی اول زمان

ج: معلوم نيست ابّان باشه،

س: آغاز زمان

ج: در زمان که بوده؟ يحل شربه، آغاز نداره نه،

س: قبل از اسلام

ج: ها!

س: قبل از اسلام يعنی

ج: نه می­گه امام می­گه حالا که داری می­فروشی انگوره، حالا آن شرابشه، می­گه اين چه

4: 34

اين انشاء الله، عين اين عبارت عبارت سنی­هاست عين اين عبارت انما باعه حلالاً آن يکی را هم در حرام مصرف کرده عين اين عبارتی که الآن عمر ابن اذينه از امام صادق نقل می­کنه من نسبت به بحث سنی­ها، نقل می­کنه سنی­­ها نقل می­کنه پس ما الآن روشن شد چهارتا سؤال از عمر ابن اذينه هست اين چهارتا سؤال در کتاب وسائل و در کتاب کافی جا به جا يعنی تقطيع شده،

س: چهارمش کجاست؟

ج: الآن خواندم ديگه،

س:

37: 34

ج: آخر دومی دوتا بود، يکی برابط و صلبان دوتا بود، يکی يئاجر سفينته من يحمل عليها، يکی هم عنب می­فروشه که بعد ممّن يعلم انه يجعله خمراً او سکراً البته له کرم نوشته ليکن در مقام توضيح گفته يبع العنب و التمر، تمر که با کرم نمی­سازه،

س: ساقه را کرم هم می­گن

ج: خلاف قاعده است کرم و تمر خلاف قاعده است، کرم مال عنبه، ديگه شربنا علی ذکر الحبيب مادامتاً سکرنا

12: 35

من قبل يخلع الکرم، کرم به معنای تاکستان، به قول جامی ترجمه، که کرم از تاک نشان بود و من از تاک نشان، غرض تاک همان که به فارسی تاک می­گن، کتبت پس معلوم شد که ما سه­تا سؤال در حقيقت چهارتا سؤال روشن شد در کتاب ابن اذينه چون اين کار را آقايون نکردند يک مقايسه­ای بشه چهارتا سؤاله که متقارب اند باهم يک سؤال راجع به اجاره است به اجاره­ی سفينه، دو سؤال راجع به آلات موسيقی و صليب، از چوب يک سؤال هم راجع به شراب از عنب، فروش عنب اين چهارتا سؤال با يک سند مرحوم کلينی آورده اين در حقيقت تقطيعه، حالا آيا اين تقطيع را اولين بار ابن ابی عمير کرد در کتاب­هاش يا کلينی کرده ما الآن نمی­دانيم احتمال قوی داره که کلينی اين کار را کرده باشه اين راجع به ابن اذينه، آن وقت اين­ها در اين فکر افتادند که اين روايت ابن اذينه با روايت حرام اجرته نمی­سازه حالا يک نکته، اولين کسی که اين­ها را جمع کرده مرحوم شيخ طوسيه، چون مرحوم شيخ صدوق کلاً اين­ها را نياورده نه اين و نه آن، شيخ طوسی اين را آورده و جمع کرده اين سؤال پيش مياد که آيا واقعاً اين جمع مال شيخ طوسی است که آقايون الآن به شيخ نسبت می­دن گفتند جمعش هم تبرعيه، دو وجه جمع ذکر کرده خوب دقت بکنيد يا در حقيقت من بحث­های سندی اين دوتا را هنوز انجام ندادم بعد باز دو مرتبه فعلاً بحث­های دلالش انجام بديم آيا واقعاً اينه، يک احتمال اين هم در حد احتماله، خيلی هم بعيد می­دانم يعنی واقعاً اين قدر ظرافت و دقت را خود من بعيد می­دانم اما خب حالا من باب احتمال نقل می کنم ببينيد اين دوتا حديث را اين دوتا حديث مال صابر و مال عمر ابن اذينه را مرحوم کلينی در کتاب کافی تو يک  باب آورده، مرحوم کلينی در کتاب کافی تو يک باب آورده، به حسب ظاهر که متعارض اند خب، مبنای مرحوم کلينی در تعارض تخييره، حالا تخيير هم که اينجا معنی  نمی ده که اينه من تمام بحثم اينه احتمال داره که شيخ اين دو وجه را که آورده از مشايخ از کلينی شنيده باشه، اعتمادش بر، چون تا حالا کسی، همه­اش اين جمع­های تبرعی کار شيخه ديگه، لبه تيز حمله جمع تبرعی به شيخ می­خوره که شيخ اين کار را کرده دقت می­فرماييد گاهی اوقات شيخ دوتا متعارض مياره يکش در کافی، يکشه خودش منفرداً مياره تو مصادر نيست خوب دقت می­کنيد، من که هی می­گم مصادره ريشه يابی بکنيد نکته­اش اينه اما اينجا هردو را کلينی باهم آورده، خب مبناش هم که تخيير با جمع تبرعی که نيست مبناش عرض کردم ما چهار مسلک اساسی، من زياد تکرار می­کنم اصحاب ما من حيث المجموع در دوتا روايت متعارضه از زمان امام صادق به بعد يعنی وقتی تأليف بيشتر زمان امام کاظم(ع) چهار مسلک دارند قدما يک عده­شان مسلک طرحه داشتند، مسلک تخيير داشتند مثل مرحوم کلينی، مسلک جمع مثل مرحوم شيخ و مسلک ترجيح که از زمان علامه به بعده، مسالک متأخر اصحاب ما ترجيحه اين چهارتا مسلک اساسی است آن وقت مسلک جمع مسلک کلينی نيست سؤال اين يک نکته­ای است که شيخ که دو وجه مياره و از آن طرف هم هردو روايت تو يک باب، حالا آن روايتی که بعد خواندم توی يک باب ديگريه، آن روايت سومی که خواندم تو يک باب ديگريه، دقت می­فرماييد من چهارتا سؤال از عمر ابن اذينه خواندم ديگه يکش تو اين باب در کتاب کلينی، سه­تای ديگش تو باب­های ديگه است، تو اينجا نيست اين سؤال نه آن يکی ديگش هم تو همين بابه، آن که در صفحه بعدی مياد، آن يکی ديگش جای ديگه است يک سؤال مطرح می­شه آيا ممکنه شيخ اين را گفت سينه به سينه از مشايخ از کلينی شنيده باشه که در حقيقت اصحاب اين جور جمع کرده اند ديگه جمع تبرعی نمی­شه خيلی هم به شيخ حمل نمی­شه کرد چون خيلی سريع به شيخ حمل می­شه کنن، خب اين يک مطلب اين اگر باشه اين خيلی ارزش داره يعنی نشان می­ده که اين جمع در حقيقت ابداعات شيخ نيست دقت می­کنيد چون مرحوم کلينی در يک باب واحد آورده خب معلومه دوتا روايت متعارض پس اين حتماً پيش آن­ها شاهدی بوده مثلی که ديروز عرض کردم از همان اول شاهد بوده که اين­ها متعارض نيستند، ولو به صورت ظاهر که تعارض دارند، دقت فرموديد اين راجع به اين، بعد ايشان مرحوم شيخ صاحب وسائل فرموده حمل الشيخ الاول علی من يعلم انه يباع، و الثانی علی من لم يعلم فرق گذاشته بين اول و ثانی علم و عدم علم، اول که فرمودند حرام يعلم، دوم که فرمودند جايز نيست فرمودند لابأس لايعلم اين نمی­تونيم نسبت بديم که اصحاب اين جور فهميدند انصافاً چون ببينيد حديث اول ان الرجل يئاجر بيته يباع فيه، اين يباع ظاهراً لايعلم است اصلاً يعنی به عبارت ديگر اين حديث تو آن تقسيم بندی من مقام وقوعه، علم هم توش نيست به خلاف حديث ابن اذينه، يئاجر سفينته ممن يحمل، ممن يحمل اين يعنی درست حل شيخ به عکس ظاهراً خودشه، خوب دقت فرموديد، اگر و تعجبه از شيخ، بعد مرحوم صاحب وسائل گفته و جوز حمل الخمر علی مايحمل ليجعل خلاً گفته فرقش هم اينه که در اينجا ممکنه بگيم حمل خمر جايز باشه و ممکنه سرکه­اش بکنن اين همينی است که آقای خويي اشکال می­کنه که اين جواب شيخ درست نيست، اين آقای معاصر ما عده­ای از آقايون اشکال کردند به شيخ که اين توجيه شيخ درست نيست، چون حالا در خمر احتمال داره سرکه بشه، خنزير که احتمال نداره سرکه بشه ديگه، اصلاً خنزير بياره که

42: 41

اين که ديگه در خنزير احتمالش نيست حالا تو خمر اين احتماله، اين من تعجب می­کنم احتمال می­دم صاحب وسائل يک کمی عجل کرده رحمت الله عليه شيخ اينه نگفته، همه آقايون به شيخ اشکال کردند اما شيخ اينه نگفته، شيخ اين جور گفته و الوجه الآخر انما حرم اجارة البيت لمن يبع الخمر و ان بيع الخمر حرام و اجاز اجارة السفينه يحمل فيها الخمر لان حملها ليس بحرام لانه يجوز ان يحمل ليجعل خلاً شيخ يک نکته­ای ظريف ديگری گفته، من می­خواهم رو آن نکته تأکيد کنم خوب دقت کنيد شيخ می­گه اين دوتا حديث متعارض  نيستند، حديث صابر شخصی خانه­اش را اجاره داده، آن دکان شراب فروشی کردند، خوب دقت بکنيد، يباع فيه الخمر

س: نه

39: 42

ج: ها! يباع فيه الخمر، اما يک کسی فرض کنيد ماشين وانته اجاره داد، پشتش باش شراب می­برند ايشان می­خواهد بگه بيع الخمر غير از حمل الخمره، بيع الخمر يعنی ممکن است ما بگيم وجود دکانی که شراب فروشی جلوشه بگيريم حالا فرض کنيم تو همين دولت خودما، جايي که دکان شراب فروشی اما اگر يک وانتيه سرش هم بستند توش شرابه ممکنه چيزه نگن، دقت می­کنيد يعنی می­خواهد شيخ در حقيقت بگه يکش موضوعش حمل خمره، يک موضوعش دکان شراب فروشيه، لذا اگر دکان شد حتی وقوع خارجش هم کافی است که اين خرابش بکنن، نمی­خواهن علم توش باشه، شما خانه­تان به يک آقای ظاهر الصلاحی اجاره دادند بعد از مدتی اينجا اصلاً بساط شراب­فروشی راه انداخته خانه را کرده شراب فروشی پس شيخ می­خواهد تعارض را از اين می­گه دوتا عنوانه يک دفعه برای دکان شراب فروشی، يک دفعه ماشين برای حمل بطری شراب، يا حمل خنزير مثلاً يک دفعه انسان دکانشه می­گذاره برای فروش گوشت خنزير، قصابی خوکه، يک دفعه نه پشت ماشين يک خوک مرده يا زنده را داره از اين ده می­بره به جای ديگه، در حقيقت ممکنه نظر مبارک شيخ اين باشه که اين دوتا عنوان اند باهم فرق می­کنن ممکن است يکش حرام باشه يکی ديگه­اش نباشه خوب دقت می­کنيد، اما دکان شراب فروشی او مطلقاً حرامه، ولو شما بعد علم پيدا بکنيد اصلاً علم هم نداشته باشيد اما اگر حمل باشه تو وانته می­گذاره توی وانت مثلاً بطري شراب چيزی نگه، خب بالاخره اين­ها را ده می­بره پيش اهليتش، دقت يعنی شيخ نظرش، اينی که من عرض کردم شايد مرحوم شيخ اين را از مشايخ از کلينی شنيده آن­ها از اين دوتا حديث چون و الا خيلی بعيده کلينی هردو را تو يک باب بياره،

س: در حقيقت می­خواهد بگه آن سفينه و دابه چند منظوره است می­تونيم چيزهای ديگه حمل کنيم باشه ولی حالا اين

ج: نه اصلاً حمل يک چيزی غير از دکان فروشيه،

س: دکان مخصوص شراب فروشیه،

ج: ها! اين دوتا فرق می­کنه ممکن است يک کسی بگه دکان نمی­شه کرد دکان شراب، دکانه قصابی گوشت خوک نمی­شه کرد، اما تو پشت وانت يک دانه خوک مرده انداخته روی بره، بگيم اين اشکال نداره اما دکان، دقت کنيد نظر شيخ اين نيست که جوز حمل فلان ليجعل خلاً، اين نيست مراد شيخ مراد شيخ اينه که موضوع دوتا اند توی اين دوتا روايت يکی دکان شراب فروشی است يکی حمل بطری­های شرابه، حمل فرض کنيم خوک، حمل خوک غير از قصابی فروش گوشت خوکه، آن وقت فوقش اين می­شه برای حمل اشکال نداشته باشه برای دکان اشکال داشته باشه يعنی شيخ از اين راه می­خواهد بگيره، اين گفت در تناقض هشت وحدت شرطه، اين دوتا دوتا عنوان نه يک عنوان يکی حمل الخمره يکی بيع الخمره،

س: او می­شه ثابت کرد بيع الخمر حالا اين هم باز

ج: خب بحث نه می­گه ممکن است اين روايت امام فرموده حمل اشکال نداره کمک به حمل اما دکان درست کردن درست نيست،

س: حرف شما ديروز بهتره

ج: بهتره، و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين.


 

عمده بحث دو روایت است که:

«2» 39 بَابُ تَحْرِيمِ إِجَارَةِ الْمَسَاكِنِ وَ السُّفُنِ لِلْمُحَرَّمَاتِ

22282- 1- «3» مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ(در بعض نسخ کتاب مرحوم شیخ طوسی محمد بن عیسی است که غلط است. واضح است. چون حدیث اینجا در کتاب کاف هست به احتمال قوی مرحوم شیخ از کتاب کافی گرفته اند.) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ(بن بزیع و اینکه در بعض کتب برمکی نوشته اند احتمالش هم نیست. اشتباه فرموده اند.) عَنْ عَلِيِّ(کتب علی بن نعمان را  مرحوم محمد بن اسماعیل بن بزیع نق میکرده اند و احتمالا از کتاب ایشان باشد. ایاشن اعلم بوده اند یعنی لب بالایشان شکافته بوده است.) بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ(از اجلای اصحاب هستند. ما چند نفری از بزرگان اصحاب میشناسیم که کثیر الحدیث هم هستند و در زمان آقا امام صادق سلام الله علیه هم بوده اند ولی از امام سلام الله علیه مستقیما نقل نکرده اند و یکی شان همین ایشان است که به خاطر اموال مالی نقل شده است این طور عمل میکرده است و  نقل هم شده است که احتراما یعنی خجالت میکشیده خدمت امام سلام الله علیه برسد و این طور هم نقل شده است.حریز احتمالا به خاطر اینکه عمل مسلحانه  شروع کرده بود و حضرت سلام الله علیه اجازه نمیدادند تا به پای ایشان تمام نشود. و یکی هم عمر بن اذینه است و البته مرحوم نجاشی دارد که روی عن ابی عبدالله مکاتبة و ما معتقدیم ایاشن اصلا حدیث از ابی عبدالله سلام الله علیه ندارد و ایشان هم به اصطلاح امروز جزو نیروهای انقلابی بود و صلاح نمیدانست که خدمت امام سلام الله علیه برسد زیرا ایشان با جلالت شأنش در زمان مهدی عباسی یعنی بعد از 158 قمری که زمان موسی بن جعفر سلام الله و صلوات الله علیهما است ایشان رفت به یمن و بعدها هم انقلاب های زیدی ها در همین یمن واقع شد و یمن به عنوان یک کشور زیدی جدا شد و جدا کردند. ایشان هرب الی الیمن و مات بها و لذا ایشان خیلی نقش علمی اش به  اندازه شأن علمی اش واضح نیست و در اون فتره ای که در کوفه بوده اند ازش حدیث داریم. بنده به کلام نجاشی اضافه کردم که ایشان اصلا لم یرو  عن ابی عبدالله سلام الله علیه مباشرة یا باواسطه است یا با مکاتبه.لذا این روایات سألت ابا عبدالله سلام الله علیه ایشان همه مکاتبه باید باشد.این هم که ابن اذینه را از اصحاب آقا امام کاظم سلام الله علیه نوشته اند ظاهرا درک زمان مراد باشد و الا ما الآن روایت از ایشان از امام کاظم سلام الله علیه نداریم) عَنْ عَبْدِ الْمُؤْمِنِ عَنْ صَابِرٍ(این حدیث در کافی و استبصار هر کدام یک بار آمده است و در تهذیب دو بار. در بعض جاها صابر هست و در بعضی جاها هم جابر است.

مقرر مرحوم استاد این طور دارند که : مجهولة لجابر و على نسخة التهذيب حسنة فإن صابر مِن الحِسان البته اگر جابر ، جابر بن یزید جعفی باشد بعید است ایشان مجهول بگویند. نکته این است که تعبیر روایت حسنة مال درسهای قدیم مرحوم استاد است و الا بعدها ایشان تعبیر حسن نمیکردند. موثقه داشتند ولی حسان نه. مرحوم استاد تأثرا به کتاب مرحوم مامقانی که در تنقیح داشتندکه الرجل من الحسان لم یثبت وثاقته الا انه من الحسان یا شاید شاگرد ایشان دارند که بعد از اینکه مرحوم استاد وارد رجال میشود و تعبیر حسن را خیلی کم شاید به کار ببرند و درستش هم همین است. چون ایشان قائل بودند که حجیت تعبدی خورده است به خبر ثقه. اگر ثقه بود قبول و الا نه. حالا میخواهد حسن باشد یا نه. این تقسیم بندی رباعی که از زمان علامه آمد را خیلی به کار نمیبردند و تعبیرشان غالبا این اواخر معتبرة بود. یا روایت معتب راست یا نه. اگر شد فبها و اگر نه هم پس قبول نیست. اسمش هر چی هست.ظاهرا ایشان از سال 85 قمری ایشان افتادند به رجال چون ایشان اوائل که متصدی مرجعیت هم شده بودند سراغ رجال نرفته بودندو اعتماد میکردند به اقوال دیگران و قاعدة اینکه شهرت کاسر هست یا نه و جابر هست یا نه را داشتند و به این معنا دنبال سند میرفتند ولی بیشتر به نوشته های معروف مخصوصا مرحوم مامقانی اکتفا میردند. سال 85 قمری  ظاهرا نامه ای از اصفهان نوشته میشود به ایشان که ادله را به لحاظ سندی بحث بفرمایید و ایشان وقتی میبینند متوجه میشوند که اونی که در آورده اند با آنچه د رکتب رجال سات نمیسازد و این منشأ میشود که خودشان مستقلا وارد این بحثها بشوند. ایشان حاشیه عروه نوشته بودندو درس خارج سالها میدادند و تصدی مرجعیت هم شده بودند ولی در رجال وارد نبودند. این مصباح الفقاهة و حواشی اش مال اون زمانهاست.جابر چون توثیق ندارد دیگر غیر معتبره است نه اینکه حسن هست یا نه.البته صابر مدحی هم ندارد که بگوییم حسن یعنی امامی ممدوح و الا ایاشن فقط مرحوم نجاشی بهشون طریق دارند و مدحی هم ندارند.

خود علامه رحمه الله از بعض عباراتش از حسن در میآید که درجه متوسطی از حجیت دارد. یعنی این حجت است مادام معارض ندارد. و اما تا معارض آمد دیگر قبول نمیکنیم.

آقای خوئی و سائر معاصرین ما اصلا معمولا دنبال این مدل حجیتی نیستند. چون اونها قائل بودند اون تقسیم بندی 4 تایی به وجود آمد ولی  جدیدها که این مبنا را ندارند اون تقسیم بندی هم خواهی نخواهی بی فائده است.)

(سند هم خیلی طولانی است و دقیقا هم مصدر را نمیتوانیم شناسایی کنیم اما آیا یاشن جابر است یا صابر انصافا ما الآن راهی نداریم. البته  جابر معروف است. جابر بن یزید جعفی. صابر بلا اشکال مشهور نیست شاید با مشتبهاش در کل روایت ما 4-5 تا باشد. به لحاظ راوی هم عبدالمؤمن از صابر فقط همینجا داریم. در کتب اربعه دیگر نداریم. عبدالمؤمن از جابر هم نداریم. اگر صابر هم باشد مشکل است. الآن مجموعه شواهد ارساز نیست. اما این سند که خط اعتدال است با جابر نمیسازد چون خط غلو است ولی صابر را هم نمیدانیم خط فکری اش چیست. مگر بگوییم به او نمیخورد بگوییم پس صابر است. اصل مثبت!!

نکته مهم در جابر این است که از اوائل مؤلفین خط غلو است. میراث علمی غلو برای ما مهم است. عبدالله بن سبائی که گفته شده قائل به الوهیت امیرالمؤمنین سلام الله علیه بوده است، میراث علمی ندارد. معمترین کسی که در خط غلو میراث علمی گذاشت که مشکلاتی دارد همین جابر است.

در کوفه شیعه به عنوان ولایت و محبت بود ولی جابر اولنی بار عقائد شیعه فعلی را علنی کرد. این را در کوفه گفتند غلو. در محلش ثابت کردیم که این نسبتهایی که به جابر میدهند که سوار چوب میشد و گفتند جُنّ جابر اینها دروغ است.

محمد بن ابی عمیرنقل میکند که بعد از مرگ هشام برای اولین بار در مسجد کوفه گفت که حدثنی وصی الاوصیاء ... ویعین وصی همه پیغمبران... بعدش مردم کوفه که شیعه هم بودند گفتند جُنّ جابر. مشکل این ها جی بوده است. مثل عمرو بن شمر یک مقداری چیز میز اضافه کرده اند. شخصیتها اینطوری هستند. بحث سر روایت او از امام سلام الله علیه نیست. سر نسخ کتاب و شخصیتهای ناقل اوست. مثلا مرحوم نجاشی در ترجمه عمرو بن شمر دارد که در کتابهای جابر اضافه شده است. زید فی احادیث جابر و میگویند اینی که این کار را کرده است عمرو بن شمر است. در خط غلو تأویل آیات هم بوده است. در خط اینها وصی الاوصیاء هم بوده است و درست است.

اینکه مرحوم مامقانی دارند که به ده ای از بزرگان غلو نسبت میدهند و عقائد آنها عقائد مسلم ماست نکته اش همین است.

خط اعتدال هم قائل نبودند به اینکه مثلا ائمه قصور دارند یا خلفاء بر حق هستند ولی غلوی ها تندروی شان بیشتر بود و مثلا متصدی اجتماعی هم میشدند و البته بعدها رمز اساسی خط غلو هم به لحاظ شخصیت اجتماعی و هم به لحاظ میراث مفضل است ولی جابر اول است.

یک نکته هست اینکه  صابر را مرحوم نجاشی دارند مولی بسطام یعن یبرده بوده است. حالا در اون زمان رسم نبود برده را با اسم پدر بگویند. مثلا یاسر را یاسر میگویند ولی عمار بن یاسر داریم.

این یکی از نکات فرهنگی اون زمان بود که اگر اسم پدرش نمیآمد نکته اش این بود.شاید وجهش این بود که مثلا پدرش قابل تشخیص نبود معمولا یا ... مثلا ابورافع مولی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و پدرش را نمیگویند. حتی مثل ماریه ک هبه اصطلاح ام المؤمنین هم بود ولی پدرش را اسم نمیبردند. حتی زید با اینکه پسر پادشاه بود زید بن حارثه چون در جنگ برده شد اسم پدرش را نمی بردند و الا پدرش پادشاه قَصّان بین حجاز و شام بود. لذا وقتی هم پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم او را به زینب بن تجحش دادند او قبول نمیکرد با اینکه او شاه زاده بود. و خیلی هم خوشگل بود. گفته شده است که زید تا آخرش هم که از زید جدا شد باکره بود و تسلیم نمیشد نسبت به زید. تا اینکه حضرت گرفتنش.

و در زمانی که پدر زید آمد خواست بخردش و حضرت پول قبول نفرمودند و  فرمودند که پسرت هست و میخواهی ببرش و خود زید قبول نکرد و  پدرش نفیش کرد و حضرت هم فرمودند او پسر من است و لذا تا مدتها بعد که آیه نازل شد: *(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليماً )* زید بن محمد بهش میگفتند و بعد آیه این طور نبود.

صابر هم اینجا چون بن ندارد میخورد که برده باشد.

البته شهرت هم گاهی باعث میشد اسم پدر را نمیگفتند.

شواهد عمومی سند نشان میدهد جابر نباشد پس صابر هست. البته خیلی هم تأثیر ندارد.

علی بن نعمان کتابهایش را میدهد به ابن بزیع و ظاهرا مصدر همان باشد) «4» قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يُؤَاجِرُ بَيْتَهُ-(در بعض نسخ اینجا فاء هست یا نه.) فَيُبَاعُ فِيهِ «5» الْخَمْرُ قَالَ حَرَامٌ أَجْرُهُ.

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ مِثْلَهُ «6».

22283- 2- «7» وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ(این سند به لحاظ تاریخی واضح است و ابن اذینه کتابی داشته اند و در کوفه بوده اند و مرحوم ابن ابی عمیر کتابش را نقل میکنند و این کتاب بعدها توسط مرحوم ابراهیم بن هشام به قم آمده است. این همان نسخه قمی است و در حقیقت در پالایش قم قبول شده است. این روایت شرح تاریخی اش روشن است. مرحوم شیخ طوسی روایت را توجیه کرده اند.) قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَسْأَلُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُؤَاجِرُ- سَفِينَتَهُ وَ دَابَّتَهُ مِمَّنْ يَحْمِلُ فِيهَا- أَوْ عَلَيْهَا الْخَمْرَ وَ الْخَنَازِيرَ قَالَ لَا بَأْسَ.

وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ مِثْلَهُ «8»

باز از ابن اذینه روایت داریم در باب 41 :

«4» 41 بَابُ تَحْرِيمِ بَيْعِ الْخَشَبِ لِيُعْمَلَ صَلِيباً وَ نَحْوَهُ

22287- 1- «5» مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ(به نظرم اینها یک مکاتبه به هم پیوسته بوده است و اینها را تقطیع کرده اند رد روایات مختلف.) قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَسْأَلُهُ عَنْ رَجُلٍ لَهُ خَشَبٌ- فَبَاعَهُ مِمَّنْ يَتَّخِذُهُ بَرَابِطَ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ- وَ عَنْ رَجُلٍ لَهُ خَشَبٌ فَبَاعَهُ مِمَّنْ يَتَّخِذُهُ صُلْبَاناً قَالَ لَا.

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَهُ «6» وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ مِثْلَهُ «7».

پس تا حالا دو سؤال قبل و الآن هم یک روایت داشیتم.

البته تقطیع روایات گاهی مؤثر است و متأسفانه د رصدر اول هم تقطیع داشته ایم و نکاتی دارد.

در وسائل باب 59 حدیث 5 این هم در کافی از همین نسخه است:22402- 5- «6» وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَسْأَلُهُ عَنْ رَجُلٍ لَهُ كَرْمٌ(تاکستان)- أَ يَبِيعُ الْعِنَبَ وَ التَّمْرَ مِمَّنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَجْعَلُهُ خَمْراً- أَوْ سَكَراً فَقَالَ إِنَّمَا بَاعَهُ حَلَالًا فِي الْإِبَّانِ(زمان)- الَّذِي يَحِلُّ شُرْبُهُ أَوْ أَكْلُهُ- فَلَا بَأْسَ بِبَيْعِهِ.

اینجا یک تعبیر تمر هم زیاد دارد. که نداشتیم. خمر که یعنی شراب انگوری و سکر هم به قرینه تمر یعنی نبیذ.

تصادفا این حدیث سوم به بحث ما بیشتر میخرود. عین این روایت در عبارت عامه هم هست.

پس 4 تا سؤال از عمر بن اذینه هست و در کتاب وسائل و کافی تقطیع شده است. دو سؤال راجع به آلات موسیقی و صلیب و یک سؤال راجع به اجاره سفینه و یک سؤال فروش عنب و شراب شدن.

آیا این تقطیع کار مرحوم کلینی است یا ابن ابی عیمر نمیدانیم. احتمالا کار مرحوم کلینی است.

روایت ابن اذینه با رویات حرام اجرته فکر کرده اند نمیسازد.اولین کسی که اینها را جمع کرده اند مرحوم شیخ طوسی هستند و مرحوم صدوق اصلا اینها را نیاورده اند. آیا این جمع مال مرحوم شیخ طوسی است و تبرعی است یا در روایتاین سؤال پیش میآید که آیا واقعا جمع شیخ طوسی است و تبرعی است که دو وجه دارد یا در حقیقت نکته دیگری بوده است که البته بعید میدانم این درجه از ظرافت را آین بزرگان ما رعایت فرموده باشند ولی طرح میکنیم ان شاء الله. مرحوم کلینی در کتاب کافی در یک باب آورده اند و ظاهرشان متعارض است و مبنای مرحوم کلینی تخییر است و تخییر این طور هم که معنا نیمدهد. احتمال دارد مرحوم شیخ طوسی این دو وجه را آورده باشند از این جهت که از شمیاخ از مرحوم کلینی شنیده باشد. یعنی ممکن است جمع از مرحوم شیخ نباشد.

گاهی دو حدیث متعارض را میآورند که د رکافی است یکی و یکی انفراد ایشان است ولی اینجا هر دو را مرحوم کلینی با هم آورده اند.

عرض کرده ای اصحاب ما من حیث المجموع ظاهرا 4 مسلک در تعارض دارند. طرح و تخییر و جمع و ترجیح. این اخیر از علامه به بعد است. مسلک جمع مسلک مرحوم کلینی نیست.

مرحوم شیخ که دو وجه میآورند و هر دو روایت در یک باب هستند. آیا ممکن است مراد حمل اصحاب باشد.

این اگر باشد خیلی ارزش دراد و نشان میدهد جمع از ابداعا تایشان نیست. این شاهدی است که اصال این و با هم متعارض نیستند.

بعد مرحوم صاحب وسائل دارند که :

أَقُولُ: حَمَلَ الشَّيْخُ الْأَوَّلَ عَلَى مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يُبَاعُ فِيهِ الْخَمْرُ وَ الثَّانِيَ عَلَى مَنْ لَا يَعْلَمُ مَا يُحْمَلُ عَلَيْهَا وَ جَوَّزَ حَمْلَ الْخَمْرِ عَلَى مَا يُحْمَلُ لِيُجْعَلَ خَلًّا وَ تَقَدَّمَ مَا يَدُلُّ عَلَى الْمَقْصُودِ عُمُوماً «1».

این را انصافا نمیشود به اصحاب نسبت داد. اصلا یباع ظاهرش لا یعلم اس بلکه به حسب ظاهر در مرحله وقوع است.به خلاف اون  یکی که ممن یعلم... و درست حرف رمحوم شیخ به عکس است. یعنی اون روایت دال بر جواز در علم است و عدم جواز در وقوع.

و تعجب است از مرحوم شیخ.

این توجیه دوم هم درست نیست زیرا خنزیر که احتمال سرکه شدن ندارد.

احتمال میدهم صاحب وسائل مقداری عجله کرده باشند و الا مرحوم شیخ این را نفرموده اند. شیخ این طو ردارند و الوجه الآخر انها حرم اجارة البیع لمن یبیع الخمر و ان بیع الخمر حرام و اجاز اجارة السفینة یحمل فیها الخمر لان حملها لیس بحرام لانه یجوز ان یحمل لیحمل خلا.

شیخ دارند که این دو حدیث متعارض نیستند. حدیث سابق  کسی است که خانه اش را اجاره داده است ولی آن را دکان خمر فروشی کرده اند. اما یک کسی ماشین وانت داده است گه پشتش شراب میبرند. بیع الخمر غیر از حمل الخمر است.

ممکن است بگوییم جلوی دکان شراب فروشی را بای گرفت ولی وانتی که داخلش خمر است را لازم نیست مثلا جلویش را بکیرند.

دکان وقوع خارجی اش کافی است برای اینکه جولیش را بگیرند. ولو علم نداشته باشیم.

لذا حمل الخمر با بیع الخمر فرق دارد.

ارسال سوال