فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

مکاسب 88-1387 » خارج فقه 88-1387 (50)

دروس خارج فقه سال 88-1387 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

خارج فقه-1387-50

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

و الحمد لله رب العالمين و صلی الله علی محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعين اللهم وفقنا و جميع المشتغلين و ارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين.

يک مقدار به خاطر اين فرع مسأله از اصل مسأله خارج شديم برگرديم به اصل مسأله بحث در اين بود که مرحوم شيخ قدس الله نفسه فرمودند در بعضی از موارد که ميايند منافع يک شئ را بر می­داره اين دو جور می­شه يکی اين که با برداشتن يک منفعت يا چند منفعت هنوز ماليت عرفش محفوظه خب اين می­شه مبادله يعنی به عنوان منافع ديگريه ماليتش محفوظه بذل مال به آن جهت، حالا عنوانش فرق می­کنه انتفاعات محلله، آن بحثی، بحث دوم اينه که اگر شارع آمد انتفاعات را برداشت به حيثی که اسقاط ماليت کرد آيا مع ذلک کله می­تونيم حق اختصاص را  قائل بشيم يا نه؟ اين بحث ماها عرض کرديم بيشتر اين جور تعبير می­کنيم با اسقاط ماليت حق اختصاص می­مانه يا نه؟ يا گاهی تعبير می­کنيم شارع اسقاط ماليت کرد اما ملکيتش هنوز برقراره من از عبارت سمهوری خواندم آن روز که معلوم می­شه اين اصطلاح مختص فقه ما نيست اصلاً در اصطلاح دنيای قانون هم اين اصطلاح هست ليکن ايشان تعبيرش اين تعبير نبود که ماليت نبود حق اختصاص باشه تعبير ايشان مالية غير متقومة، يعنی دارای ماليت بی ارزش تقويم در اينجا به معنای قيمته، ماليتی که برای او قيمت نگذارند اگر اين اصطلاح چون من فقط ديدم عبارتش را نخواندم ماده قانونش را هم نخواندم آيا از کجا آورده؟ اگر اين اصطلاح درست همان جور که من ديدم حالا فهم من هم درست باشه و واقعاً در قوانين غربی چون ايشان بيشتر از قوانين غربی نقل می­کنه، وارد باشه معلوم می­شه همين مطلب ما را اين­ها به اين عنوان آوردند يعنی معلوم می­شه اينی که آقاي خويي فرمودند سيره عقلاء بعد ايشان اشکال در سيره کردند، معلوم می­شه نه واقعاً يک سيره عقلاء است که عده­ای از اشياء ماليتش محفوظ می­شه ولو ارزش نداشته، اولاً خود  اين اصطلاح را بايد جا بيندازيم ببينيم مطلب درسته، از اين عبارت اين که می­گه ماليت داره و ليکن ارزش نداره اين معلوم می­شه که حتماً می­خواهن يک عده از آثار را سلب بکنن يک عده از آثار را هم اثبات بکنن ديگه، مثلاً فرض کن می­خواهد بگن مبادله باش نمی­کرد شايد قيمت نداره ارزش نداره در ارزش مبادله­ای واقع نمی­شه از آن ور چون ماليت داره کسی نمی­تونه غصب بکنه بايد يک چيزی اعتبار که نمی­شه نقل باشه، ماليت غير متقومه يعنی کسی نمی­تونه بگيره اين همان بحثی است که الآن شيخ داره که آقای خويي مطرح فرمودند اصل بحث اينه الآن پس بحث در حقيقت می­تونيم ما به اين صيغه مطرح بکنيم آيا ما می­توانيم در فقه اسلامی ماليت غير متقومه اگر اين اصطلاح را عرض کردم من چون بعد از آن روز که کتاب سمهوری را بعد هم نگاه کردند که ببينيم اين آقای سمهوری چه کار کرده اين از قوانين غربی از کدام ماده قانونيش نقل کرده، اگر آقايون خواستند جلد نوه الوسيط مراجعه کنن من ديگه فرصت نکردم علی ای حال اين اصطلاح را مابين پرانتز هم نوشته مالية غير متقومه، اگر اين اصطلاح باشه معلوم می­شه اين مطلب يک واقعيت عقلائی هم داره،

س: در ملکيت تصور داره ولی در ماليت تصور نداره

ج: ها! ما ملکيت می­گيم اين­ها معلوم می­شه نا بالاتر از آنه، مال می­دانن اما مالی است که قانون ارزش مبادله­اش را اسقاط کرده، خوب دقت بکنيد چون وقتی می­گه قيمت نداره قيمت گذاری نمی­شه چون عرض کرديم مال به دو لحاظ يکی ارزش انتفاعی و بهره­وری از آنه، يکی هم ارزش مبادله­ای آنه، دو بخش داره معلوم می­شه که ايشان می­گه ما می­توانيم مالی را تصور بکنيم که در اختيار انسان باشه مال او باشه حرمت مال باشه اما مبادله نشه،

س: اصطلاحاً اين مال نيست ملکه،

ج: می­گم اين اصطلاح ماست معلوم می­شه آن­ها اين اصطلاح را گرفتند به لحاظ بهره­وری مالش می­دانن، علی ای به هر حال شايد در اصطلاح آن­ها حق اختصاصی را هم در مثل تحجير ما قائل هستيم يک نوع از درجه ماليت می­دانن مثلاً شايد اعتقادشان اينه، به هر حال من چون نگاه نکردم الآن راجع به دامنه­ای قانون در دنيای معاصر راجع به آن مطلب چيزی چون نديدم نگاه نکردم خبر ندارم، ليکن خود اصطلاح را ديدم، حرف بدی نيست اين هم يک اصطلاحی است حرفی بدی نيست، هدف چيه؟ هدف اين است که ما جمله­ای از آثار از ثابت بکنيم و جمله­ای از آثار را نفی بکنيم، مثلاً بيع که اظهر معانيش مبادله­ مال بمال بگيم بيعش درست نيست اما بقيه آثار ماليت جمله از آثار ماليت بار می­شه البته من يک توضيحی را سابقاً عرض کردم باز دو مرتبه امروز تکرارش می­کنم چون هم در بحث­های که ديروز از جواهر جلد 38 خوانديم در اينجا داره جواهر مرحوم شيخ هم اشاره­ای داره من ديروز عرض کردم ما دو جور حق اختصاص را تصوير کرديم يک جور حق اختصاص که در جای است که آدم به اصطلاح توليد اين حق را می­کنه مثل اين که تحجير بکنه نه اين که احياء بکنه مثلاً يک زمينی را بگيره حتی نوشتند تحجير به خصوص سنگ نيست، طرح­بندی بکنه اصطلاحاً طرح يا به تعبير روايت فقهاء مروز، مرز، مرز را مروز نوشتند، اين مرز فارسی ما را توی همين کتاب­ها به کار برده، فرض کنيد کف­بندی­ بکنه يعنی خاک­ها را بياره بالا يا به همان لغت قديمی خراسان تل ببنده، اين تل، اين تيپ خاکی که مياد بالا تل می­گن، اين را به صورت مرز مرز مراد اينه لازم نيست حتماً سنگ بگذاره، تو بيابان رفته با بيل آورده خاک­ها را بالا حالت کف­بندی کرده می­گه اين توليد حق اختصاص می­کنه يا بره تو گوشه­ای مسجد بنشينه آن هم توليد حق اختصاص می­کنه ديروز يک مقدار فوارق شان را عرض کرديم.

يکی از فوارق شان به درد امروز ما می­خوره شيخ هم اينجا داره اين را هم من در اينجا اضافه بکنم تا قبل از اين که وارد بحث استدلاليش بشيم، يکی از فوارق اساسش اينه که در باب حق اختصاص در منافع مشترکه در اموال مشترکه قابل مبادله نيست نه به عنوان بيع قابل مبادله است نه به عنوان صلح و نه به عنوان هبه، يعنی مثلاً فردی که در يک گوشه مسجد نشسته آنجا را گرفته بيايد آن حق خودش را بفروشه می­گن قابل فروش نيست، چون حق اصلاً مال نيست حالا آن يک نکته­ای ديگه، قابل صلح هم نيست اما حق تحجير را اگر رفت جايي تحجير کرد آن هم قابل بيع نيست، خريد و فروش نمی­شه بکنه، اما قابل صلح و هبه هست، من در همان بحث­های اول اينجا عرض کردم، بحثی به يک مناسبتی يک بحثی دارند عده­­ای از فقهاء که در مواردی مثلاً می­گن من باب مثال مثلاً می­گن به اين که بيع نمی­شه صلح می­شه اين مبنی است بر همان نکته­ای که من عرض کردم در باب بيع چون شرط می­کنن مال باشه و چون مال نيست مفروض اين است که شارع الغاء ماليتش را کرده در اينجا می­گن بيع محقق نمی­شه اما از طرف ديگه در باب صلح چون بابش اوسعه، الصلح جايز بين المسلمين، اصولاً صلح يک معامله­ای است برای تسامح در بقيه معاملات حتی اگر معامله­ای مستقلی هم باشه، مثلاً اگر در جايي می­خواهد کسب بيع بکنه حتماً بايد مال باشه ممکن است مصالحه بکنه، ولو مال نباشه اگر در بيع جهالت مضره بايد معلوم باشه طرفين می­خواهد يک چيز مجهولی را بفروشه می­گه صالحتک، اين ايامی که در نجف بوديم به اصطلاح روزهای معينی بود کتاب­ها را حراج می­کردند خطی غير خطی آن، گاهی مجموعه می­گفتند شش تا کتاب اسم نمی­بردند می­گفت اين مجموعه را صالحتک بکذا، حالا ديگه آن مجموعه توش گاهی کتاب­های نفيس در مي­آمد، گاهی کتاب­های نامربوط اين برای اين که آن قيد علم را بردارند همان اثر بيع را داره اما توش علم شرط نيست لذا اين را به اصطلاح مثل يک، مثل اين تو جاده­هاست پارکينک می­گذارند که آدم ماشين کنار بايسته، مثل يک توقفگاهی است برای فرار از خود جاده، می­شه آدم يک راه­های مثلاً ميان­بری را پيدا بکنه، يکش صلحه، پس بنابراين برفرض بگيم مال نباشه بگيم صلح دائره­اش اوسعه، و هکذا هبه چون به عنوان رفع يده و لازم نيست و بعد هم چون طرف نداره يعنی يک طرفه است از اين جهت اوسع حالاً از بيعه، آن وقت در مثل حق الاختصاصی که در تحجير هست بيع را قبول نکردند صلح و هبه را قبول کردند، در مثل حق اختصاصی که در مساجد وسوق و اين­ها هست نه بيع را قبول کردند نه صلح را قبول کردند حتی مثلاً بگه صالحتک که من از اينجا بلند بشم، بيست تومن به من بده، يا اصلاً من اينجا را به تو بخشيدم، و همين طور بلند بشه بگه من بخشيدم به تو، اينجا را به تو بخشيدم، می­گن نمی­شه نه هبه می­شه نه صلح می­شه

س: آن حق اختصاصه، حق اختصاص خودم را بخشيدم

ج: ها! الآن عرض می­کنم، چرا؟ اين البته اين روايت نداره، اين از آن جاهای است که اصحاب به حسب همان ذوق فقهی از مجموعه­ای شواهد استفاده کردند چرا؟ نکته­اش چيه؟ نکته فنی­اش اينه ببينيد ما در باب اموال مشترکه نسبت افراد باهم علی حد سوائه، يعنی نسبت به حرم حضرت معصومه که زمين، يا نسبت به بازار يا نسبت به مسجد اين زمين را آن مالک وقف کرده به عنوان مسجد، به عنوان حرم به عنوان بازار، حالا دولت وقف کرده مالک وقف کرده اين انطباق به اصطلاح وقف برای مسلمان­ها برای کل بشر، برای اهل علم مثلاً اين مدرسه را وقف کرده برای اهل علم، وقتی وقف کرده باشه برای اهل علم، هرکسی که اهل علمه نسبتش به اين مکان با شخص ديگر علی حد سوائه، هيچ فرقی نمی­کنه يعنی اگر ملک است برای عنوان اهل علمه، اين ملک

7: 11

من اهل علمم، آقا هم اهل علمه، آن آقا اهل علمه، آن آقا هم اهل علم، همه اهل علم، خيلی خوب نسبت اين عنوان ملک با همه علی حد سوائه، من بيايم آنجا بنشينم، آن آقا بيايد آنجا بنشينه اين معنايش اين نيست که يک نسبت جديدی پيدا کرده، ملکی پيدا کرده، ايشان هم که بنشينه من هم هنوز همان عنوان را دارم حرم حضرت معصومه برای مؤمنينه، فرق نمی­کنه حالا شما رفتی آنجا نشستی، وقتی آنجا نشستين باز من، يعنی آن عنوان مؤمنين به ما هم شامل می­شه برای همه مؤمنين هست عوض نشده آنچه که عوض شده خوب دقت بکنيد يک حکمه، هيچ جهت مالی نداره دقت که بکنيد در جهت مالی هيچ اضافه نمی­کنه يک حکم صرفه آن حکم چيه؟ آقا شما نمی­تونين مزاحم اين آقا بشين، حالا کسی رفت تو مسجد نشست به خاطر نشستن او من فاقد به اصطلاح صلاحيت استفاده می­شم نه من همانم ديگه فرق نمی­کنه يعنی بعد از نشستن و قبل از نشستن هيچ عنوانی عوض نمی­شه دقت کردين چه شد اين آقا فرض کنيم آمد تو اتاق مدرسه نشست، مدرسه وقف کردند برای طلاب شيعه فرض کنيم مثلاً طلاب مثلاً مشهد من باب مثال طلاب قم، ده­تا طلبه داريم يکش رفت نشست اين آقا که رفت، تحليلش روشن شد اين آقا که رفت نشست آن نه نفر ديگه از عنوان خارج می­شن نه آن­ها هم هستند،

س: اين جای که الآن من نشستم کسی نمی­تونه اينجا بيايد

ج: نه ببينيد نه می­خواهيم بدانيم چه اضافه می­شه چه درست شد

س: اين حق اختصاصه

ج: خيلی خوب اسمش را حق اختصاص بگذارين حقيقت و ماليتش چيه؟ ما عرض کردم هميشه در بحث­های خودم، من هميشه سعی کردم همه چيز تحليل بکنيم چيه ماهيت اين کار؟ شما نشستين درست، من هم حق ندارم بيايم شما را بردارم درسته، آيا من هنوز از آن عنوان خارج می­شم نه،

س: نسبت به اين خارجه حاج آقا

ج: خارج نيستم،

س: چرا ديگه اين نمی­تونه

ج: و لذا تا شما بلند شدين من نشستم باز هست

س: خب بلی

ج: نه عنوان را خارج نمی­کنم خوب دقت، همين می­خواهم بگم ظرافت را عنوان خارج نشدم گفته اين اتاق برای طلبه درست شد شما رفتين تو اتاق نشستی، قبوله قبول می­کنم شما اينجا نشستی من می­تونم شما را بلند بکنم، اما اينجا چه درست می­شه آن وقف عوض می­شه نه، مال طلبه است

س: مقتضی و مانع نيستش

ج: نه، نه فقط يک حکم تولد پيدا می­کنه نه ملک نه مال نه ذمه، آن حکم اينه من نمی­تونم شما را بيرون کنم خوب دقت کنيد،

س: در آن مقدار زمان من حق دارم چون او نشسته

ج: نه عنوان من و او سوائيم، اگر مالکه من هم مالکم، ببين اگر عنوان طلبه است ايشان طلبه است من طلبه­ام، نمی­خواهم بگم می­تونه بيرونش بکنه من دارم تحليل ببينيد هميشه شما تو بحث­های مکاسب بعد از از اين حالا تو مکاسب محرمه کمتر، تو بيع و خيارات آن نکته­ای مهم هميشه تحليله، با نشستن شما تو اتاق چه درست شد، آن وقف کرده بود گفته بود اين اتاق مال طلبه باشه، جعله برای عنوان طلبه درست شد يا نشد؟ غير از اين که ديگه نيست، با نشستن ايشان عنوان عوض شد نه، صلاحيت من از بين رفت نه،

س: اين آقا که اينجا نشسته ديگه من صلاحيت ندارم،

ج: من صلاحيت ندارم چرا ندارم؟

س: مانع از انتفاع می­شی

ج: من صلاحيت دارم هنوز، من طلبه­ام،

س: ظرفيت نداره، جا ظرفيت نداره

ج: ها! ببينيد مانع انتفاع باز يک چيزه، من حق ندارم بردارم خود انتفاع ببرم من چون مصداقم ديگه خب بگم من نيستم و لذا اگر ايشان را بيرون کردم نشستم غصب حساب نمی­شه چون مال من بوده، او در آورده،

س: ببخشيد صلح بر عدم دخالتی در امری، يعنی صلح بکنن که اين آقا معارضه نکنه

ج: حالا ببنيد اين هم نشد، يک دفعه مثلاً می­گه آقا آمد جا نمازش را انداخت بيايد صلح بکنه که تو بيا جانمازت را بردار اين يک بحث ديگری است، اين آمدن به لوازمش، مثل بعضی از اين آقايون هستن می­گن ما پول برای صحبت احکام دينی نمی­گيرم اگر بالا منبر رفتم پولش را بده، حالا اصلش آنجاست حالا می­گه آقا من نمی­گيرم برای اين که شما مثلاً از اينجا بريد مکان را به من بديد، اما پول می­دم  برای اين که مثلاً جانماز را جمع بکنيد، خوب دقت بکنيد ظرافت بحث را دقت بکنيد،

س: مگر اين از ادله ديگه استفاده و الا اين همه يک سان اند،

ج: خب همين من دارم می­گم يکسان اند، وقتی يک کسی آمد اينجا نه من از عنوان استحقاق خارج می­شم خوب دقت بکنيد ظرافت کار پس آنچه که در اينجا هست فقط يک حکمه، بذل پول به ازاء حکم معنا نداره نه به نحو مصالحه­اش معنی داره نه به نحو بيعش معنی نداره، هبه حکم که معنی نداره اين مثل اين می­مانه می­گه آقا من اين کتاب را به تو هبه می­دم شما حق رجوع داری، نيست من خودم حق رجوع دارم، هبه حق جواز رجوع توش داره جواز حکمی نه جواز حقی، من حق دارم رجوع تو کتابم بکنم، من مصالحه می­کنم اين حقمه، واگذار می­کنم رجوع نمی­کنم، در مقابل صد تومن از شما می­گيره می­تونه، حالا که برايت روشن تر بشه، روشن شد مسأله؟

س: ببخشيد شما کلاً آمديد عريانش کرديد می­گيد هر چيزی ما می­گيم شما بعد می­گيد آن نيست عريانش کرديد، بالاخره کتاب

ج:

5: 17

لفظ مصطلح به کار نبريد، ما بايد تحليل بکنيم،

س: در بيع هم بالاخره

ج: همين مثالی که من زدم، تو اين مثال تأمل بفرماييد

س: اين مکان قابليت چند نفر داره؟

ج: يک نفر، انطباق بر ده نفر،

س: اين شخص از من گرفت يا نه؟

ج: بگيره، انطباق بر ده نفر اما قابليت فعلی يک نفر، اگر سبقت گرفت من نمی­تونم او را بردارم قبول دارم، اما من از طرف ديگه خارج نشدم استحقاق من هم تو اين مکان خارج نشده، من فقط يک حکم آمده، حکم چيه؟ اين آقا را هم بيرون نکن،

س: الآن هم حق داره؟

ج: بلی هنوز داره عنوان برش انطباق داره ديگه آن هم طلبه است داره اما الآن نمی­تونه آن آقا را بيرون بکنه، خوب دقت بکنيد

س: حکم عدم مزاحمت

ج: و لذا، البته مرحوم صاحب جواهر، غالباً ازش تعبير می­کرد به ظلم، اينجا از باب حرمت ظلمه، يعنی اگر بيرونش کردي ظلم کردی نه ظلم اصلاً لايجوز له، يحرم عليه مزاحمته و دخله،

س: اگر حقی نباشه حکم اثبات نمی­شه،

ج: چرا اين به خاطر آمدن حکم آمدن،

س: حکم عدم مزاحمت حق

ج: ببينيد شما اين الآن دارم به شما عرض می­کنم ببينيد ما يک جواز حقی داريم، يک جواز حکمی، جواز حقی را می­شه اسقاط کرد جواز حکمی قابل اسقاط نيست، مثلاً من می­گم آقا من اين شما اين مثلاً فرض کنيم کتاب را به من هديه داديد شما مثال خيلی روشن، از نظر شرعی آن کسی هديه داده مُهدی حق داره در هديه­اش رجوع بکنه در هبه­اش رجوع بکنه اين مسلمه، آقا من به شما ده تومن پول می­دم اين حق رجوع تان در هديه را اسقاطش بکنيد مصالحه می­کنيم پس الآن شما که اين کتاب را به من هديه داديد من به شما ده تومن پول می­دم مصالحتاً برای اسقاط حق رجوع که ديگه رجوع نکنيد تو هبه، سؤال درسته؟ ساقط می­شه؟ نه، چون اين حق رجوع يک حکمه، حکم به مصالحه ساقط نمی­شه،

س: حکم حق رجوع، حکم نيست حقه،

ج: نه اسمش را ما مجازاً اصلاً گاهی می­گن کلمه حق، گاهی کلمه حکم، گاهی کلمه حق، حکم گاهی به جای هم استعمال می­شن ما رجوع حکمی، رجوع حقی، جواز حقی، جواز حکمی، اين آقا که آمد خوب دقت بکنيد توی مسجد نشست، من هنوز عنوان انطباقی دارم من هم می­تونم بنشينم، من که به نشستن ايشان نشستن من که از بين نرفت،

س: جای نداره

ج: می­دانم نه جا، من مزاحمت نمی­تونم بکنه اما آن حکم من هست، من مزاحمت نمی­تونم بکنم شما را بلند، می­دانم اين مطلب را،

س: اگر حقه

20

ج: چه آقا؟

س: به چه دليلی؟

ج: شارع گفته، يا عقلاء، من می­خواهم بگم حد عقلائش اينه، حتی اگر حق شرعی هم نبوده، حد عقلائی نمياد بگه براي تو چيزی تازه­ای پيدا شد مثل حق خيار،

س: حق استفاده را اثبات می­کنيم بعد حکم عدم مزاحمت را بعداً

ج: به خاطر سهم، ببينيد دو مرحله است، يکی اين که هر شيعه­ای هر مسلمانی می­تونه از حرم استفاده کنه، خب لابد مسلمان شيعه استفاده کردند همين جاست، يکی اين که من سبق هو احق به، دوتا عنوانه، ايشان آمد تو عنوان من سبق انجام داد آيا اولی هم از بين می­ره نه، آيا ملک من نيست ديگه يعنی آن عنوان برای من انطباق نداره؟ داره، هيچ فرق نکرد من چيزی که الآن فرق کرد حق ندارم ايشان را بيرون کنم، بلند کنم،

س: يعنی اگر معصيت کرد هم با اين کار

ج: و لذا هم ديروز

س: عنوان من سبقه

ج: گر معصيت کرد اين آقا را بلند کرد خودش نشست شخص سوم نمی­تونه شما را بلند کنه،

س: عنوان من سبق را می­شه مصالحه کرد،

ج: نه عنوان نيست من سبق،

س: پس چيه؟

ج: فهو احق به، البته اين ثابت که نشده حالا من سبق هم ثابت بشه احقه، اين حق در اينجا يک حق حکمی است نه حقی به اصطلاح ما، فهو احق به يعنی احق به الی الليل نمی­شه بلندش کرد، عرض کردم ديروز ديروز مطلب متعرض شديم فرعی را گفتم اين فرع امروزه نگفته بودم، ديروز گفتم که اگر کسی در جايي مسجد نشست شخص آمد او را بلند کرد خودش نشست اين الآن حق پيدا می­کنه، لذا شخص ديگر غير از شخص اول، شخص ديگری نمی­تونه باز اين را بلند بکنه، اما اگر رفتين شما جايي تحجير کردين، يک کسی آمد سنگ­ها را همه را بهم ريخت دو مرتبه خودش تحجير کرد درست نيست می­خواهم بگم آنجا مولد حقه، اينجا مولد حکمه،

س: چرا نمی­شه آن هم می­شه بابت تأخير

ج: ها! احسن نکته­اش اينه، چون در آنجا شأنيت صرفه به فعليت نرسيده چون دارم لله يرثها من يشاء،

س: بالاخره برای بنده­هاست،

ج: می­دانم برای بنده­هاست اضافه بر اين عنوان، او کار کرده ايجاد يک مطلبی کرد،

س: حق الزحمه اش را بهش می­ده

ج: باشه حق الزحمه کافی نيست،

س: کافيه،

ج: اجازه، آن حق الزحمه نسبت به اين رقبه زمين بر او حق توليد کرد تمام نکته­ای فنی اينه که در باب مسجد او نسبت به اين قطعه­ای زمين چيزی جديدی پيدا نمی­کنه جز يک حکم،

س: پس اگر بيايد سنگ بچينه توی مسجد جايزه

ج: نه آن که چون مباحات نيست که،

س: آنجا مطلق

45: 22

ج: اشکال عجيب و غريب فرموديد، آن دوتا مالک داره پخش شده،

س: اينجا برای طلبه­هاست

ج: نه پخش شده، آن که اصلاً وقف عنوان نداره، اين برای عامه برای مردم نه اين که ملک عامه من، مباحه به اين معنی مالک ندراه،

23

س: پس چرا وقف نمی­کنن

ج: وقف می­کنن چرا، قطعاً وقف می­خواهد

س: مسجد را درست می­کنن برای مصلی،

ج: خب باز وقفه ديگه خب، وقفه نباشه

12: 23

س: مثال زيارتی حاج آقا

10: 23

من بگردم جای ديگه نماز بخوانم

ج: چه فرق می­کنه حکمش همينه، يکيه فرق نمی­کنه

س: باز درسته نماز مان،

ج: بلی اشکال نداره،

س: هی؟

ج: بلی در باب

27: 23

روشن شد آقا اين مطلب را ديروز من می­خواستم، اين را بايد ديروز البته اين هم تتمه فرع ديروز پس بنابراين اينی که در جواهر يا فقهاء آمدند فرق گذاشتند بين حق اختصاص در مباحات با حق اختصاص در اموال مشترکه، در اوقاف عامه فرق اين دوتا انشاء الله روشن شد، در مباحات با کار خودتان يک چيزی را ايجاد می­کنيد، غير از آن عنوان عامه که بود، عنوان عامش چه بود مباح است برای همه، ببينيد مباح است شما آمدين با سنگ چينی به اين عنوان يک چيزی اضافه کردين اين ارتباط با شما پيدا کرد، اما تو مسجد که آمدين نشستين اين مسجد وضع شده وقف شده برای عامه مصلين، شما که آمدين نشستين کاری را ايجاد نمی­کنين زمين به مان حالت خودشه آن قطعه زمين، نسبت به افراد ديگه هم کار نمی­کنيد، من هم مصلی هستم می­تونم،

32:  24

هيچ فرق نمی­کنه، چيزی که در اينجا به لحاظ سبق، فقط سبق درست شد، يک حکمه، آن حکم اين است که لايجوز لغيره مزاحمته، قطعاً لايجوز حرامه اگر بخواهد او را آنجا بلند بکنه حرامه، ببينيد حرامه، می­تونه حرام را هبه بکنه، حق را می­تونه هبه بکنه، ممکنه بگه من بلند می­شم تو به جای من بنشين اما من اين حقی را که اينجا پيدا کردم به تو هبه می­کنم، حقی آنجا پيدا نشده خوب دقت بکنيد، آن چيزی زائدی بر من نداره، نسبت اين ملک وقف، نسبت به هردوی ما يکنواخته هيچ فرقی نمی­کنه فقط بعد از نشستن او يک حکمی آمد لايجوز لک مزاحمته،

س: اولويت که داره،

ج: آن اولويتش همينه ديگه خب، حرام هم هست برداشتن آن شخص حرامه، خوب دقت بکنيد اين شخص را عنايت فرموديد، اين را بخواهد و لذا وقتی هيچی نبود مصالحه با چه بکنه،

س: حاج آقا يک موضوع جديدی بايد پيدا بشه که اين حکم برش بار بشه

ج: آن موضوع جديد سبق، فقط سبقه هيچی نيست تو آن زمين هيچی ايجاد نکرده،

س: همان حق اولويت،

ج: همان حق اولويت

س: با همين حق معامله می­کنه

ج: نمياره نه، چون اين حق،

س: عقلاء قبول دارند چنين چيزی، عقلاء معامله حق را قبول دارند

ج: خب بعض وقت­ها معاملات عقلائيه خيلی دقت نداره،

س: خب اين بيمه الآن بيمه

ج: يعنی فرض کنيد مثلاً يک اتاق بيمارستانه که برای همه مريض­هاست، يک مريضی بلند می­شه تو به بيا جای من ده هزار تومن بهت می­دم، خب بيمارستان برای مريض گذاشتند،

21: 26

ده هزار تومن می­گيری

س: نگاه کنيد بيمه هم الآن تحت هيچ کدام از عقود شرعيه قرار نمی­گيره ولی تمام آقايون بر اساس اين که يک حقی عقلاء قبولش دارند

ج: عرض کنم که مقدمه اول تان، که تحت هيچ ملکی قرار نمی­گيره، محل اشکاله،

س: آقايون همين جوره،

ج: نه خير آقای خويي تصريح می­کنه که هبه مشروطه است، آقاي خويي تصريح می­کنه که اين هبه مشروطه است آقای خويي تصريح می­کنه،

س: مشهور خلاصه اين ديد را

ج: خب حالا مشهور يا ايشان،

س: حالا شما مشهور را بفرماييد

ج: اگر اين مشهور به لحاظ مقلدينه، که ايشان مقلدش

س: نه نه مشهور علماء برای

ج: غرضم به هر حال آقايون من بقيه­اش را نديدم،

52: 26

نديدم چون نه در تحرير الوسيله ديدم نه دوتا کتابش را ديدم، در تحرير الوسيله ايشان عقد مستقله، ما هم

27

مستقله، ليکن مرحوم آقای خويي داخل در هبه معوضه داره، ايشان در داخل هبه معوضه، در اين که

8: 27

علی ای عرض کنم خدمت تان، آن کل يا همه يا مشهورش، من نسبت به مشهور هم نمی­تونم بدم شايد هم عده­ای از آقايون موافق با آقای خويي باشن که هبه­ای معوضه باشه، علی ای کيف ماکان فکر می­کنم مطلب تا حد زيادی روشن شد، آنجا فقط عنوان سبقه، و اين سبق حقی که يک درجه از ملکه، به اصطلاح آقايان ايجاد نمی­کنه، آنچه که ايجاد می­کنه حکمه، مثلاً يک کسی تو بيمارستان باشه مريض هم هست تخت بيمارستان گرفته ديگه اتاق پور شده می­گه آقا من حاضرم بلند بشم ده هزار تومن به من بده، تو بيا به جای من اين مريض بگه خب اين ممکنه به قول شما بعضی عقلاء قبول کنه، قبول دارم چون بازار از عقلاء يک حد يقفی نداره، اما خب ممکن است، رئيس بيمارستان بياد بگه نه آقا اين مريضه چه فرق می­کنه، تو به چه حقی ده هزار تومن بگيری، درسته تو اول آمدی حق سبق داری، به چه مناسبتی می­خواهی ده هزار تومن پول بگيری، تو نياز داری رو تخت باشه، نياز نداري يک مريض ديگه مياد جای تو را می­گيره، دقت می­کنيد اين که شما می­گين عقلاء قبول می­کنن ممکنه  بعضياشان اما خب بعضياش هم ممکنه قبول نکنه يا مسجد، می­گه آقا به تو چه مناسبتی می­خواهی از من پول بگيری، می­خواهی بنشينی بنشين، نمی خواهی هم می­خواهی پاشی بری، خب پاشو برو من بدون پول، اينجا برای همه است اما بر خلاف تحجير به خلاف مرزبندی آنجا توليد می­کنه يعنی نمياد بگه آقا حالا که شما اينجا را تحجير کردين با قبل از تحجير يکيه، من و شما علی حد سواء،

س: حاج آقا اين حکم صريح

س: با بيان حضرت عالی هم يکی اند

ج: آن وقت اجازه بدين، آن وقت چون،

س: هم يکی اند

ج: ها! نه دوتا می­شن، آن وقت چون بيع مال نيست، در بيع هم عنوان ماليت را شرط کردند مبادله­ای مال نيست و لذا گفتند اگر تحجير بود چون در مقابل فهو له، يعنی اگر احياء کرد هو له، چون هو له شد می­تونه بفروشه اگر احياء کرد اما اگر احياء نکرد فهو احق به، احق به يعنی نمی­تونی اين را بفروشی، يعنی ماليت ايجاد نشده، اما در مصالحه چون در مصالحه بابش اوسعه، يا در هبه می­تونه اين حق را واگذار  بکنه، آقا می­گن من اينجا را تحجير کردم، مرزبندی کردم، کف بندی کردم، مي­آيم به شما در مقابل صد تومن مصالحه می­کنم نمی­فروشم، پس بنابراين يکی از آثار مهمه­ای که هست و الآن هم خوب دقت بفرماييد بعد از اين مقدمات، بحثی که مرحوم شيخ انصاری دارند خوب دقت می­کنيد که در  بحث حيوانی بوده، گوسفندی بوده مرده ميته شد نسبت اين مالک به اين ميته نسبت مثل حق تحجيره نه مال مسجد، خوب دقت کردين چه شد با اين که شارع آمده ملکيت ماليته، خوب دقت فرموديد، شارع ماليت ميته را الغاء کرده فرض اينه، خوب فرض مسأله را از نظر قانونی تصور بفرماييد، اين بحث­های لطيفيه، نمی­دانم بحث­های قانونی خوبيه، اگر اين را منسجمش بکنيم بعدها قابل طرح حتی در مراکز علمی خارج هم هست بحث سر اينه که اين مال را شارع آمده به قال آن آقا ماليت غير متقومه، ماليتش را به معنای ارزش خودش الغاء کرده، حالا اگر ما قائل شديم که هنوز حق سبق داره، چون اين تو خانه خودش بوده گوسفند خودش بوده، هر کسی حق نداره مزاحمت کنه بيايد بگيره، سؤال اينه آيا اين از قبيل همان حق مسجده، که لايجوز هبته و لا المصالحة عليه، يا اين از قبيل حق تحجيره؟ که يجوز مصالحته و هبته، بيعش لايجوز، نتيجه نهايي انشاء الله اين است که از قبيل حق تحجيره، اين گوسفند ولو شارع الغاء ماليتش کرده به خاطر اين حق اختصاصی که داره اين حق اختصاص جنبه­ای حقی داره، مجرد حکم نيست و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين.

 

ارسال سوال