ارسال سوال سریع
بروزرسانی: ۱۴۰۰/۱۰/۱۸ زندگینامه کتب مقالات تصاویر سخنرانی دروس پرسش‌ها اخبار ارتباط با ما
فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 97-1396 » فقه شنبه 1397/2/8 (111)

مدت 00:36:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 1397-1396 شمسی حضرت آیت الله استاد حاج سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة دائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

در کلماتی که مرحوم آقای اصفهانی راجع به حق و بعد مسئله اسقاط حق و متعرض شدند، یک مقداری ایشان وارد بحث دیگری هم شدند. لذا حالا گفتیم یک مقداری مطلب ایشان را بخوانیم.
بله، ایشان فرمودند به مناسبتی که بحث وارد شدند، ایشان فقط تحقیق، حالا مقداری را تند می‌خوانیم که چون با بحث دیروز انسجام پیدا کند.
و التحقیق ان سنخ الاحکام التکلیفیه مع سنخ الاعتباراة الوضعیه متفاوتان؛ دو نسخ هستند. یک نسخ واحد نیستند. فان البأس و الزجر سواء کانا منبعثین عن مصلحة و مفسده ملزمه او غیر ملزمه؛ خب بحث ملزم را وجوب می‌گویند، غیر ملزم را استحباب. زجر هم یا حرمت است یا کراهت.
ملزمه او غیر ملزمه یکونان مقدمتا لتحقق الفعل او عدم تحققه؛ این بأس و زجر به خاطر این است که این فعل تحقق پیدا بکند یا نکند. مثلا می‌گوید آب بیاور، این بأس و زجر برای این است که آن آب تحقق پیدا بکند.
عرض کردیم حالا ما فعلا نمی‌خواهیم وارد تفاصیل کلمات ایشان بشویم. این خودش یک تفکری است. مثلا آب بیاور را ایشان اینجور معنا کرده است؛ آب بیاور یعنی شما را بأس کرده، وا داشته، به آوردن آب تا اینکه آب آوردن محقق بشود. آن وقت عرض کردیم مثلا تفسیر دیگری هست، آب بیاور ایجاد داعی وانگیزه در شما می‌کند. و این ایجاد داعی و انگیزه را به عنوان شرط به عنوان به اصطلاح غرض ادنا در باب اعتبارات گرفتند. در مقابلش غرض اقصا است که خود تحقق آب باشد.
چون این بحث را هم یک مقداری را هم در بحثهای کلامی به همین مناسبت در کفایه جبر و تفویض رفته، یک مقدارش هم راجع به همین است که در احکام اعتبارات 02:44 در اراده تکوینی، در اراده تشریعی تخلف انجام می‌گیرد. آن وقت آن چطور می‌شود به این مناسبت وارد بحث شدند.
آن وقت این مقدمتا لتحقق الفعل او عدم تحققه، این هم باز محل کلام می‌شود که نسبت آب بیاور با خود وجود آب در خارج چه نسبتی است؟ چه جوری باید حسابش بکنیم؟ دیگر سابقا یک توضیحاتی یعنی یک مطالبی گفته شد، تکرارش خیلی لطف ندارد.
نکته‌ دیگری که می‌شود در کلام ایشان به آن مثلا توجه داد، نکته این اسن که ایشان در باب اوامر و نواهی بأس و زجر گرفتند. خب این هم یک تحلیل لغوی دارد، هم یک تحلیل قانونی دارد، هم تحلیل عرفی دارد. اگر یاد مبارکتان باشد عرض کردیم در مسائل اصولی هشت فضا را ما فرض کردیم. لذا این گاهی اوقات فضاها با همدیگر خلط می‌شود. یعنی وقتی وارد یک بحث اصولی می‌شویم از اول آن فضا را مشخص بکنیم. دیگر حالا تکرارش نمی‌کنیم.
یکی از آن فضاها همین بحث بود. فضای عرفی بود، فضای لغوی بود، یکی این بود، آخرین فضا را هم که تصور کردیم فضای قانونی بود. بحثی که الان در اینجا تازگی مطرح شده که شاید به یک معنایی بعد از بگوییم مرحوم آقای آشیخ محمد حسین یک اصطلاح خطاباتی قانونی است. این تصور پیدا شده که احکام شرعی و ادله شرعیه از سنخ خطابات قانونی هستند و در خطابات قانونی دیگر بحث بأس و زجر نیست. به خلاف این کلام مرحوم آشیخ محمد حسین.
من سابقا عرض کردم آن که الان دیدم حالا اگر چیز دیگری هم باشد نرسیده، یک کتابی است که این آقا شرح حال مرحوم آسید محمد تقی خونساری را نوشتند، چاپ کردند. در آنجا در اواخرش یک رساله‌ای به عنوان تقریر بحث ایشان، تقریر بحث مرحوم آقای خونساری آمده، به نظرم در صلاة جمعه باشد، حالا توی ذهنم نیست، فارسی هم هست.
در آنجا مرحوم آقای خونساری می‌گوید که احکام شرعی، خطابات شرعی، از قبیل خطابات قانونی هستند و در اینها بأس و زجر نیست. یعنی شاید هم مرحوم آشیخ محمد حسین روی همین جهت آمده فرق قائل بشود. یعنی خطابات شرعی درش جنبه بأس ندارد، بأس و زجر ندارد. آنچه که هست بیان، مثلا ان الصلاة تنهی عن الفحشا و المنکر، خطاب قانونی به این معنا. نه اینکه شما را وادار به نماز می‌کند. این فوایدی که دارد.
در این تقریراتی هم که از مرحوم آقای بروجردی سابقا چاپ شده، یک جایی ایشان دارد اوایل مباحث اوامر، نمی‌دانم حالا مراد جدی ایشان هست یا نه؟ که ممکن است که اوامر را ارشاد بگیریم، مثلا صل را اقیم الصلاة بگیریم به اینکه مثلا نماز دارای این فواید و آثار است، نه اینکه توش بأس و زجر باشد. غرضم مرحوم آشیخ محمد حسین شاید نظر مبارکشان، البته نظر ایشان تنها نیست. این یک نظری است که می‌شود گفت مثلا یک صد سالی است در حوزه‌های ما کم و زیاد دارد اتفاق می‌افتد. و الا آنچه که در کتب قبلی اصول ما هست، چه اصول ما چه اصول اهل سنت اصلا در بعضی مفاد صیغه افعل را بأس تنها می‌دانند. چیز دیگری قائل نیستند. مفاد نهی هم زجر تنها است. اصلا مفاد صیغه افعل فقط بأس است. نه اینکه بأس باشد بما فیه مصلحة مفسدة یا اصلا جنبه بأس نداشته باشد.
و ما چون این مطلب را اخیرا، یعنی اخیرا در بحث به اصطلاح مقدمه مسئله مکاسب محرمه مبحث اخذ اجرت متعرض شدیم، دیگر تکرارش خیلی لطف ندارد.
عرض کردیم فضای هشتم، یک فضا، فضا عبد و مولا بود. روی فضای عبد و مولا کاملا واضح است بأس و زجر است. یعنی بأس و زجر روی فضای عبد و مولا کاملا مسئله واضحی است. عرف عام هم بود یا لغت بود، آن هم در لغت عربی این واضح است.
و ما این را به لحاظ همین فضای لغت باز یک تحلیل کردیم، و این که وقتی می‌گوید آب بیاور، یا اسقنی ماء، یا جئنی بماء، این جئنی بماء یک ماده دارد، یک هیئت دارد. این ماده و هیئت را ما باید تحلیل خاص خودش را ارائه بدهیم. می‌گویم چون بحثها طول می‌کشد فقط به اندازه همین کلمات ایشان متعرض می‌شویم.
به هر حال از کلمات آن آقایان معلوم می‌شود که در مثل جئنی بماء فقط آن هیئت که بأس است استفاده می‌شود. نسبت این هیئت با ماده که مجیء ماء باشد، این را خیلی متعرض نشدند. فقط هیئت را در نظر گرفتند، هیئت افعل را.
و ما یک توضیحاتی عرض کردیم انصافش این است که هم باید هیئت را در  نظر گرفت، هم ماده. البته در اینجا هیئت چون معنای حرفی است، یک معنای اندکاکی در ماده است. دیگر حالا این خودش یک رشته‌ای دارد که فعلا از محل بحث ما خارج است.
و این مطلبی را که ایشان فرمودند خطابات قانونی، من چند بار توضیحات کافی عرض کردیم. مجموعه شواهد در قرآن و سنت این است که خطابات شرعی حکم خطابات قانونی دارند. یعنی رابطه عبد و مولا درش لحاظ نشده است. همان که در قانون و اعتبارات قانونی فعلا بشر دارد انجام می‌گیرد درش لحاظ شده، لکن این مطلبی را هم که مرحوم آقای خونساری علی تقدیر اینکه ایشان فرموده باشند که در خطابات قانونی بأس و زجر نیست، بر فرض هم قبول بکنیم اما در خطابات شرعی قطعا بأس و زجر هست.
یعنی عرض کردیم فارق اساسی بین خطابات شرعی با خطابات قانونی جنبه ولایت است که در خطابات شرعی لحاظ شده است. در خطابات قانونی ولایت نمی‌شود. اگر مرادشان از بأس و زجر ولایت است درست است.
در خطابات قانونی که الان متعارف جامعه بشری است، ولایت درش مطرح نیست. آنچه که در آن مطرح است صلاح جامعه است، افراد منتخب جامعه هستند، آن صلاح جامعه را می‌گویند جامعه انجام بدهد.
س: قضیه حقیقیه نمی‌شود آن وقت؟
ج: اصلا بحث دیگری است، حالا قضیه حقیقت خارجی‌اش بحث دیگری است.
روشن شد آقا؟
این به نظرم مرحوم آقای خونساری نظر مبارکشان این بوده که ما خطابات شرعی را هم این جور معنا بکنیم.
س: آقا خطابات قانونی ضمانت اجرایی هم می‌آورد؟
ج: اصلا خطاب و قانون تا ضمانت اجرایی پشت سرش نباشد، قانون نیست اصلا. لقلقه لسان است.
س: پس یک چیز دیگری به نام ضمانت لازم دارد و الا خودش
ج: آن خود قانون است دیگر. و لذا هم فرق می‌کند ضمانت اجرایی‌اش. مثلا می‌گوید با فلان شرکتها معامله نکنید، اگر معامله کردید مثلا سه سال زندان دارد. یااگر معامله کردید آن جنس مصادره می‌شود، یا اگر معامله کردید باید این مقدار غرامت مالی...
س: یعنی متمم الخطاب می‌خواهید بفرمایید لازم دارد؟
ج: متمم نیست. اصلا قانون بدون جزا قانون نمی‌شود.
اصلا قوانین عبارت از احکام اعتباری هستند که موضوع هستند برای احکام جزائی. بدون احکام جزایی تصویر نمی‌شود.
لذا هر الان در مجلس، پارلمان‌های دنیا، هر قانونی که تصویب می‌شود پشت سرش جزائش هم است. کسانی که تخلف بکنند این اثر بار می‌شود. و الا قانون نیست، نصایح اخلاقی می‌شود. اصلا سر این که یک مقدار اروپا بعد از قصه رنسانس مثل همین کتاب مثل کتاب روح القوانین به دنبال مسئله قانون رفتند، سر رفتن به دنبال قانون در حقیقت این مسئله بود؛ چون می‌دانستند آنچه که در انجیل و اینها آمده، اینها جنبه قانونی ندارند، جنبه اخلاقی دارند. اصلا سر این قانون و تشکیل قانون و این خصوصیاتی که شما الان می‌بینید این سر اساسی‌اش این بود که اینها به اصطلاح جنبه به اصطلاح اخلاقی پیدا می‌کنند، لذا باید حتما احکام جزایی، احکام، معذرت می‌خواهم پایم را می‌گذارم، دکتر اصرار کرده باید گاهی پایم را بگذارم. همیشه نه، گاهی خود من گاهی می‌گذارم.
عرض کنم که این دو تا تصور کاملا متضاد است. یک تصوری که احکام شرعی را طبیعت امر مولا می‌داند و مولا و عبد رابطه عبد و مولا می‌داند که بأس و زجر هست و هیچی دیگر نیست. یکی قول دیگری که عرض کردم اخیرا حالا شاید توجه نشده، در حوزه‌های ما کم و بیش پیدا شده، که احکام شرعی از قبیل خطابات قانونی هستند که در آن بأس و زجر نیست.
نه این درست است نه آن درست است. هر دوشان نادرست است.
از سنخ خطابات قانونی هستند لکن فارقش با خطابات قانونی این است که در احکام شرعی فرض ولایت شده است. و عرض کردیم ظاهر آیه مبارکه هم سه ولایت است. یکی ولایت حضرت حق سبحانه و تعالی، یکی ولایت رسول الله(ص) که ولایت تشریع است. و یکی هم  ولایت الذین آمنوا که ولایت اجرا و تنفیذ است.
س: وجود ولایت چه اثری در قانون دارد که بخواهد محفوظ باشد در خطاب
ج: خب مثلا یکی از آثارشان این است که در علم اجمالی عرض کردیم اگر ولایت نباشد تنجیز نمی‌آورد. با ولایت تنجیز می‌آورد. و زیاد حالا یکی دو تا نیست در بحث‌های اصولی خودمان.
علی ای حال چون اینها دیگر بحث‌هایش را در اصول انجام دادیم، اگر بخواهیم همه را تکرار بکنیم؛ چون ایشان فرمودند بأس و زجر فقط می‌خواستم همین را عرض بکنم که این بأس و زجری که فرمودند درست است. خلاصه‌اش این بود.
ما بر فرض هم خطابات قانونی بدانیم و در خطابات قانونی چون ولایت مطرح نیست، ولی مطرح نیست، کسی به عنوان آمر مطرح نیست، خواهی نخواهی بأس و زجر هم مطرح نمی‌شود. این هم اگر بر فرض قبول کردیم درست است، این مطلب را هم درست است، خطابات شرعی از این قبیل نیستند. سنخشان سنخ خطابات قانونی است، لکن با فرض ولایت. نه اینکه منبعث از اراده مردم باشد و این نظر مردم است، مثلا مردم این جور خواستند این جور شود. نه مبنعث از اراده حضرت حق و نبوت و ولایت. منبعث از این سه تاست. اصل ولایتش الهی است که به دو شاخه در بشر تجلی پیدا می‌کند. یکی شاخه نبوت که تشریع است، یکی شاخه ولایت که مسئله وصایت که مسئله تنفیذ و اجرا است.
اصل اینها ولایت است. اما روحشان روح قانون است. اینها را با هم جمع.. و لذا در اینها بأس و زجر معنا دارد. این تمام بحث ما، حق با مرحوم آشیخ محمد حسین است. البته آشیخ محمد حسین اشاره‌ای نفرمودند. من عرض کردم.
بعد ایشان فرمودند و لذا قلنا
س: آقایان توجه به این بحث خطابات قانونی دلیلش چیست؟
ج: دیگر حالا بعضی آقایان قدیمی‌ها داشتند. چاپ شده من فکر هم نمی‌کردم مرحوم آقای خونساری قائل به این معنا باشند. چون چاپ شده از این جهت با نسبت با ذکر مصدرش عرض کردم. خیلی هم برای ما تعجب آور بود که ایشائل قائل باشد توش بأس و زجر ندارد، خطابات شرعی توش بأس و زجر ندارد.
س: کتاب صلاة
ج: صلاتش نیست، یک شرح حالی از ایشان نوشتند چه، مرزبان ایمان و یقین، چنین اسمی، در آن کتاب یک رساله‌ مانندی است یکی از شاگردان ایشان تقریر بحث ایشان را نوشته، در آنجا آورده است. بد هم نیست قشنگ است آدم بخواند برای اطلاع بر آراء. چون غالبا الان تراجم علما که می‌نویسند حرفهای غربی وشرقی متفرق، نمی‌دانم استخاره کرد چه کرد، تسخیر جن کرد، از این حرفها... خب وقتی کسی به علم معروف است مطالب علمی را بیاورید نه مطالب استخاره و مستخاره.
فان البأس و الزجر سواء کان منبعثین عن مصلحة و مفسدة ملزمه و غیر ملزمه، یکونان مقدمتا لتحقق الفعل؛ این مقدمتا لتحقق الفعل هم درست است. حالا یک تعبیر مقدمه ایشان کرده، شاید خیلی دقیق نباشد. تحقق فعل به معنای مسئله به اصطلاح غرض اقصا. و یک نکته دیگر که آن هم باید به آن اضافه کرد، آیا این غرض اقصا به مقداری است که به اراده شخص انجام بگیرد یا اصلا هدف اساسی این باید تحقق پیدا بکند حتی اگر طرف نخواست انجام بدهد، زمینه انجامش را انجام بدهد. فقط همین. این اگر باشد تحقق فعل، چون اینها را ما مفصل گفتیم، هی می‌خواهیم اشاره بکنیم، اشاره‌اش هم طول می‌کشد، این اگر باشد آن مباحث ولایت پیش می‌آید. ولایت فقیه و اینها.
یعنی فقط وقتی می‌گوید اقم الصلاة فقط این نیست که طرف نماز بخواند و نماز... اگر هم ابا کرد، اگر مثلا نخواست بخواند، این وظیفه است که این زمینه ایجاد بشود. حالا یا با فضاهای فرهنگی، غیر فرهنگی، یا حتی با زندان و با مسئله احکام جزایی، مقدمتا لتحقق الفعل، ما تحقق فعل را تا اینجا بکشیم. خوب دقت کنید. چون ما یک تحقق فعل داریم، روشن شد چه می‌خواهم بگویم؟ یک تحقق فعل داریم طرف انجام بدهد. اقم الصلاة نماز بخوان. یک تحقق فعل به این معنا داریم، این نماز خواندن باید در جامعه اسلامی تحقق پیدا کند. که اگر طرف هم انجام نداد، خوب دقت می‌کنید؟ باید وظیفه حاکم و لذا یکی از نکاتی که حکومت باید اسلامی باشد همین است. حاکم باید کاری بکندکه جامعه نماز بخوانند، جامعه روزه بگیرند، جامعه حق بروند. در روایت دارد که اگر افراد حج نرفتند و مکه خلوت شد، حاکم از بیت المال افرادی را بفرستد تا حج شلوغ شود، حج جمیعت داشته باشد.
یعنی بعبارة اخری این تحقق فعل این می‌رسد به بحث ولایتها. آن تحقق فعل در خارج بحث امتثال و عصیان است، یک تحقق فعل. یک تحقق فعل بحث ولایت است. که از نهج البلاغه معلوم می‌شود که اصلا سر حکومت این هست که این احکام الهی پیاده بشود. خوب دقت بکنید.
مراد از تحقق فعل نه اینکه افراد فرض کنید حجاب خواست انجام بدهد خواست انجام ندهد، نه، اصلا وظیفه حقیقت حکومت اسلامی تحقق حجاب و عفاف در خارج است. این باید انجام بگیرد.  حالا سنخ مقدماتش،
او عدم تحققه؛ دقت فرمودید؟ البته در اصول متعارف آقایان مراد از تحقق فعل آن امتثال و عصیان است. اشتباه نشود. این دومی را من اضافه کردم و الا در اصول عادتا وقتی صحبت از تحقق فعل می‌کنند، یعنی امتثال. عدم تحقق یعنی عصیان. لکن عرض کردیم ممکن است مراد این باشد، البته مراد حاج شیخ که بعید است این باشد. ما این را هم اضافه کردیم که اصولا آیا از صیغه افعل این در می‌آید یا نه؟ یعنی وقتی به بچه‌اش گفت آب بیاور، اگر بچه آب نیاورد، برادر بزرگش وادارش بکند برو آب بیاور. یعنی این آب آوردن باید محقق بشود حتی اگر می‌خواهد امتناع بکند، دقت می‌فرمایید؟ اصلا بگوییم مراد از ادله حجاب، مراد از ادله حج، مراد از ادله صوم، کتب علیکم الصیام، این صیام باید در جامعه محقق بشود. و لذا هم گفتند تعزیرش بکنند اگر روزه نگرفت. الی آخره...
س: آقا چرا فقط در ایران دارد انجام می‌شود؟ کل جهان هفت میلیارد انجام نمی‌گیرد
ج: نه بابا، در دنیای اسلام که خیلی بعضی‌هایشان تندتر از ایران هستند.
س: نه بابا کجا، کاری با مردم ندارند
ج: چرا این حرفها چیست.
مقدمتا، بله، فما لم یتحقق مقتضاهما، اگر مقتضای این بأس و زجر تحقق پیدا کند، لا یعقل سقوطهما، دیگر آن، البته این لم تحقق مقتضاهما اضافه بکنید، مقتضی یعنی امتثال، مراد ایشان از مقتضی امتثال، بحث ولایت نیست. اشتباه نشود.
لا یعقل سقوطهما الا بفواة موضوعهما، و الا آن تکلیف می‌ماند مگر فوات موضوع، همان مثال‌های قدیم ما، میتی است که حالا اگر نشست، غسلش نداد، در این اثنا یک گرگی آمد خورد، دیگر خواهی نخواهی موضوع منتفی است.
فلیس لشارع ایضا اسقاطهما؛ اما خود شارع نمی‌تواند اینها را اسقاط... و لذا قلنا بان النسخ الحقیقی، نسخ حقیقی قبل حضور الوقت العمل، حالا دیگر از بحث خارج شدند، آن را بعد خود آقایان.
یکی دو سطر رد می‌شویم. فهذا سنخ حکم یترقب منه الفعل او الترک؛ مراد از حکم در اینجا اعتبار، یک نحوه اعتباری است که یترقب منه الفعل او الترک؛ عرض کردم این فعل و ترک را دو جور معنا می‌شود کرد؛ یکی به معنای امتثال و عصیان، یکی به معنای تطبیق در جامعه. اتیان در جامعه.
فلا یسقط الا بالفعل او الترک و لیس هذا الملاک متحققا فی اعتبار الملکیه والحقیه؛ اما این ملاک، ملاک بأس و زجر به این معنا در ملکیت و حقیت معتبر نیست. عرض کردم دیروز هم عرض کردم، باز دیگر تکرار دارد می‌شود. احکام وضعی در اصطلاح اهل سنت شرطیت و مانعیت است. این در اصطلاح ما هی اضافه شد، هی اضافه شد، شرطیت و  مانعیت و قاطعیت و سببیت و جزئیت و بعد رسید، رسید به ملکیت حجیت و همین جور هی مطلب اضافه شد، زوجیت و این هی زیادش کردند.
س: یعنی غیر از همان احکام خمسه
ج: بله غیر از احکام خمسه همه را گفتند وضعیه، احکام وضعیه.
غرضم این ربطش به ما نحن فیه در عبارات ایشان روشن شد. ایشان در طبق این تصور اخیر در دنیای شیعه ملکیت و حقیت را از سنخ اعتبارات وضعی گرفتند. پس اینها اعتبارتند مثل تکلیف. لکن در تکلیف بأس و زجر است، در اینها بأس و زجر نیست.
و لیس هذا الملاک متحققا فاعتبار ملکیة او الحقیه فهو تبعا لا یأبی عن الرفع؛ پس اعتبار ملکیت یا حقیت ابایی از رفع، حالا چون ایشان می‌خواهد اسقاط را توضیح بدهد. لا یأبی. بله،
غایة الامر ان ثبوته کما کان بالتسبب الیه، همچنان که ثبوت ملکیت با تتبع بود وقتی می‌گفتیم ملک است، یعنی مثلا حیازت مملک است. با تسبب، بما به اصطلاح جعله الشارع سببا لوضع اعتباره، کذلک لابد فی سقوطه من التسبب الیه بما جعله الشارع سببا لرفع اعتباره؛ اگر بگوییم اسقاط کرده، یعنی شارع سببی را برای رفع آن قرار داده است. چنانچه در وجودش مراد سبب است اینجا هم همین طور.
بماجعله الشارع سببا لرفع اعتبار لذا قلنا بان اعراض عن الملک لا یوجب سقوط الملکیه، نه موجب سقوط ملکیت می‌شود و لا سقوط المملوک عن الملکیه، فان سقوط کالثبوت یحتاج الی سبب جعلی؛ صحیحش این است که اعراض نه مسقط ملکیت است نه ایجاد ملکیت برای غیر... اعراض سبب می‌شود که این را مثل مباحات اصلی قرار می‌دهد. مراد از اعراض این است. یعنی چطور شما در صحرا می‌روید علفی هست جزو مباحات اصلی می‌چینید برای خودتان، درختی هست، یا مثلا کبوتری در هوا، گنجشکی در هوا پرواز می‌کند، می‌گیرید، اعراض هم همین طور است. شخصی آمد کتاب‌هایش را فرض کنید گذاشت در چهارراه، این در حقیقت جزو مباحات اصلی می‌شود. نه اینکه به مجرد این از ملک او ساقط بشود. بعد ممکن است برگردد خودش بردارد. از ملک خروج از ملک نیست. آن را به منزله مباحات اصلی قرارش می‌دهد.
س: کس دیگری هم بردارد 23:57
ج: بعد از اینکه برداشت ملک او می‌شود. مثل حیازت دیگر.
و لذا قلنا، ثم ان الاسقاط هل هو بمعنا رفع الاضافه، آیا اسقاط به معنای رفع اضافه هست یا اخراج شخص، او الطرف عن الطرفیة للاضافه، یا اخراج؟ مثلا اینکه من اضافه، مثل فوقیت سقف، الان سقف برای من فوقیت دارد. برداشتن فوقیت به این معنا است که شما فوقیت را بر می‌دارید یا نه من از اتاق می‌آیم بیرون فوقیت برداشته می‌شود؟ من که شخص هستم، از این طرف اضافه خارج می‌شوم.
س: یا سقف را جابجا کنیم
ج: یا به قول شما سقف را برداریم یا بالاخره سقف را برداریم هوا باز بشود یا من از زیر سقف در بیایم.
آیا اسقاط به معنای رفع اضافه است؟ این اضافه را بر می‌دارد، سقفیت، سقف موجود است، سقفیت سقف را بر می‌دارد؟ یا طرف را از طرفیت للاضافه خارج می‌کند؟ شخص را از اتاق خارج می‌کند، آن وقت دیگر طرف اضافه نیست، آن وقت فوقیت هم از بین می‌رود.
س: آقا ملکیت که محقق شده شما اعراض دلیل می‌خواهد
ج: اعراض مالک است
س: کتاب را سر چهارراه گذاشته، شما اعراض او باید دلیل بخواهد دیگر
ج: حالا فرض کردیم. دلیل نه،
س: آن مباحات اصولی اولیه فرق دارد
ج: نه یقینا اعراض کرده، بحث سر این است که دلیل می‌خواهد برای اینکه اعراض جزو مباحات قرار می‌گیرد. خب این که مسلم هم هست. دلیل می‌خواهد که ایشان اعراض کرده، فرض کنید چمدانش را گذاشته که ماشین بگیرد برود. اعراض نکرده، آن بحث دیگری است. شواهد کافی است بر اینکه ایشان اعراض از این ملک کرده است.
بعد ایشان می‌گوید ربما یترجح الثانی فی النظر نظرا الی ان الحق ربما لا یعقل رفعه مع لقیامه مع وحدته بمتعدد، چون این گاهی به ذهن می‌آید که نکته‌اش این باشد که جناب به اصطلاح حق گاهی با این که واحد است قیام به متعدد پیدا می‌کند.
کما فی ارث حق الشفعه، چطور حق شفعه با اینکه یک حق است، اما پنج تا وارث دارد؟ این حق به این پنج تا تعلق می‌گیرد.
فان اسقاط بعض الورثه حقه، این جائز مع بقاء الحق بالاضافة الی الباقی و الحق الواحد لا یتعدد؛ عرض کردم این سنخ استدلالهای این طوری خالی از مناقشه نیست؛ چون اصل این که حق واحد لا یتعدد هم محل کلام است. این طور نیست که این مسلم باشد.
فانه خلف نمی‌شود که این تفکرات خاص خود ایشان است و الا این واقعیت ندارد.
و لا یتجزی و لا یتبعض، چرا ممکن است اعتبار است سنخ اعتبار است، مثل حق قصاص به چند نفر تعلق بگیرد. چه مشکلی دارد؟
فانه بسیط فلا معنا لاسقاط الحق الا اخراج احد الورثه نفسه عن الطرفیة لاضافة الشخصی؛ در حقیقت این وارث خودش را خارج کرده، نه اینکه اسقاط کرده.
لا انه عینه، نه اینکه این عین اسقاط باشد.
فان الغرض ان کان اسقاطه من اصله کان سقوطه منافیا لثبوته؛ نه ثبوت، اجازه داد شارع به این که اسقاط بکند.
و اما ان کان سقوطه عن نفسه فهو لا ینا فی ثبوته لغیره و بالجمله الاسقاط کالنقل یضاف الی نفس الحق؛ چون مسئله نقل و انتقال را ایشان بعد متعرض شدند دو سه سطر به اینجا و اما حقیقة النقل، در آنجا هم بحث خواهد آمد. من فقط حالا متحریم که فردا بحث نقل و انتقال حق ایشان را بخوانیم یا برویم دنبال بحث خودمان این را بگذاریم در بحث حق نقل و انتقال. می‌گذاریم با بحث کلی‌اش، اینجا نمی‌گوییم.
و بالجمله الاسقاط کالنقل یضاف الی نفس الحق فان الحق المقابل للعین و المنفعه و عمل الحر فی کلام المصنف و غیره نفس الاضافه لا متعلقه الذی یخرجه لا یخرج عن کونه احد الاشیاء، خود اضافه، مراد از حق خود آن اضافه‌ای است که عرض کردم اضافه مشکل ندارد. انما الکلام این که آن اضافه را چه جور تفسیر بکنیم که حالا بعد عرض می‌کنیم.
و بهذا المعنا اشکل المصنف فی ما سعته انشاء الله تعالی علی جعل الحق عوضا بانه لیس بمال؛ به اینکه به اصطلاح حق مال نیست. البته تعبیر اشکل المصنف، تعبیر درستی نیست. صحیحش که استشکل المصنف؛ چون اشکل که باب افعال است فعل لازم است متعدی نیست.
و بهذا المعنا، و لذا اینکه می‌گویند ربما یشکل یا اشکل المعنا صحیحش اشکل است، یشکل است، نه یشکَل، یُشکَل غلط است.
و بهذا المعنا اشکل المصنف فی ما سعته، باید بگویند استشکل. انشاء الله تعالی علی جعل الحق عوضا انشاء الله چون ما هنوز فعلا در تفسیر حق گیر کردیم، می‌رسیم به بحث مصنف رضوان الله تعالی، مرحوم شیخ، مرحوم شیخ در بحث حق و نقل حق در بحث جعله عوضا بحث کرده است. اگر قابل حق باشد قابل نقل باشد، اگر قابل نقل باشد، جعله ما عوضا هم می‌آید دیگر، فرق نمی‌کند عوضا و ما عوضا در این جهت فرقی نمی‌کند.
بانه لیس بمال مع ان متعلقه مال قطعا؛ نوشته ایشان چون مبادرت مال است اینجا هم مال نیست.
مع ان متعلقه مال قطعا ففی مثل حق التحجیر الذی هو مورد هذا الایراد فی کلامه لیس مورد الاشکال فی المالیه الا علی نفس اعتبار لا الارض المحجره التی لا شبهة فی مالیتها؛ این علی ای حال خلاصه نظر ایشان، نظر مرحوم مصنف، مرحوم، ایشان البته خلاصه‌اش این است که اولا، خلاصه کلام ایشان، اولا حق دارای این کلام از دو هفته قبل نه تازگی، حق دارای معانی متعددی است، و آنچه که می‌توانیم آن را به عنوان معنای واحدی فرض کنیم، درجه ضعیف از ملک نیست. لکن یک نحوه اعتباری است که تعلق می‌گیرد و اسقاطش هم این نیست که خودش قابل اسقاط باشد. اسقاطش هم به خروج از طرف است. یعنی طرف خود آن به اصطلاح مثلا فرض کنید اگر تحجیر کرد، حق تحجیر برای او پیدا شد، اسقاط نمی‌تواند بکند حق را. بله، خودش را از طرف اضافه این زمین خارج می‌کند. نظر مبارک ایشان این است. یعنی این بر اثر تحجیر یک ارتباطی، یک اضافه‌ای به این زمین پیدا کرده است. تحجیر که کرد، سنگ که گذاشت، به این زمین یک ارتباطی پیدا کرد. بعد که می‌خواهد اسقاط بکند اعتبارش را اسقاط می‌کند. اعتباری که کرده بود طرف اضافه، مثل اینکه از اتاق بیرون آمده، از زیر سقف.
ایشان می‌گوید که فلیس مورد الاشکال فی المالیه الا نفس الاعتبار لا الارض؛ چون اگر ارض محجره باشد که اشکال ندارد. لا شبهة فی مالیتها، در اعتبار ما حساب می‌کنیم. حق را آن اعتبار گرفتیم نه آن مالیت زمین. آن مالیت زمین که محفوظ است و جای اشکال نیست. و جای بحث هم نیست که قابل معاوضه به مال است. می‌شود در مقابل مال قرار گرفت.
لا شبهة فی مالیتها هذا هو الکلام فی حقیقة الاسقاط؛ پس نظر نهایی ایشان این است.
این عرض کردم خدمتتان اولا یک اشکال به ایشان وارد است که شما این را به معنای لازمش گرفتید، و این معنای لازم خلاف ظاهر است. خود حق اگر قابل اسقاط است، خودش اسقاط پیدا می‌کند. و این که شما فرمودید خروج از طرف اضافه، این در امور متأصله معقول است. مثل همین زیر سقف بودن. یعنی این معقول نیست بگوید فوقیت سقف را الغاءش بکن، اسقاطش بکن، معنا ندارد فوقیت سقف را الغاء بکند. غیر از اینکه از اتاق خارج بشود از زیر سقف خارج بشود، در آنجا معقول نیست. اما این معنایش این نیست که توی اعتبارات هم همین طور است. خوب دقت بکنید.
بحث سر اعتباریات است. در اعتباریات اگر توی مقام اعتبار فوقیت درست کرد، همین فوقیت قابل اسقاط است توی اعتباریت. یک حدیثی هست در اهل سنت الید العلیا خیر من الید السفلا. ید علیا یعنی دستی که پول می‌دهد. ید سفلی آن که پول می‌گیرد. خیلی خب این علیا و سفلی یک امر واقعی است، یکی پول می‌دهد و یکی می‌گیرد، یکی علیا است یکی سفلی. حالا اگر شارع آمد گفت کسی که نماز جماعت می‌خواند آن نماز جماعت مثل ید علیا است. مأموم هم مثل ید سفلی. خب این اعتبار کرده. آن ید علیا و سفلی مثل فوقیت سقف امر واقعی بوده، اما این اعتبار است. بگوید نماز جماعت هم همین طور است. و لذا در عروه هم دارد که یستحب، یعنی امام بودنش خودش مستحب است، بر مأموم بودن مقدم است.
بگوییم شارع بگوید امام شدن ید علیا است. مأموم شدن ید سفلی است. می‌شود جعل بکند. بعد بیاید بگوید اگر امام جماعتی پول گرفت، اجرت گرفت بر نماز جماعت، دیگر ید علیا نیست. اسقاطش بکند. نمی‌خواهد بگوییم خروج از طرف اضافه. اسقاط کرد، اعتبار کرد اسقاطش کرد. مشکل خاصی ندارد که. اضافه را درست کرد، اعتبار را درست کرد، گفت که شما امام جماعت بودید می‌شود ید علیا. مأموم هم می‌شود ید سفلی. می‌آید همین اعتبار را هم اسقاطش می‌کند. می‌گوید اگر پول گرفتی دیگر ید علیا نیستی.
نیاییم این را معنا بکنیم مراد این است که شما از طرف اضافه خارج شدید.
س: 34:27
ج: خب چون واحد است، می‌خواهد بگوید چون واحد است. خلاف ظاهر است. یعنی نکته‌اش این است چون حق اعتبار است، تابع جعل است، تابع اعتبارش است. ممکن است واحد بماند، ممکن است متعدد هم بشود. این که چون جعل است، اعتبار است، در اعتباریات این سنخ حرفها نمی‌آید.
دقت فرمودید؟ این پس به ذهن من این طور می‌آید که مطلبی را که ایشان راجع به اسقاط فرمودند، انصافا مشکل است. این نکته که در کلمات حالا بعد از تمام این بحثها، اهل سنت ابتدائا و بعد شیعه، که فرق حق و حکم این است که حکم قابل اسقاط نیست، و حق قابل اسقاط است. مراد از اسقاط در اینجا خروج از طرف اضافه نیست. مراد همان معنای ظاهری که رفع است. برداشتن است. این را شارع جعل می‌کند، این را شارع می‌تواند بردارد. و جعلش هم انشاء الله خواهد آمد. نحوه جعلش در اختیار شخص است. شخص می‌تواند آن را قبول بکند، می‌تواند بر دارد.
آن روایت معروفی که از پیغمبر(ص) نقل شده البیعان بالخیار ما لم یتفرقا؛ این ما لم یتفرقا مال شارع است. این بگوییم خروج از طرف اضافه قبول، می‌شود قبولش کرد. او یقول احدهما للاخر اختر، یکی به دیگری بگوید اختیار بکن، یعنی من قبول کردم. یعنی من حقم را اسقاط کردم. این بگوید من حقم را اسقاط کردم، یعنی خروج از طرف اضافه. خب خلاف ظاهر است. ظاهرش این است که اسقاط کرده، حق داشته فسخ کند، حق داشته معامله را به هم بزند، این حق را برداشته، دیگر فسخ نمی‌کند.
فهم عرفی این است. این فهم عرفی با مشکلی روبرو نیست که ما توجیهش بکنیم. دقت بکنید. این فهم عرفی با مشکل خاصی روبرو نیست که ما توجیه بکنیم.
پس این مسئله که حق یک طبیعتی است در اعتبارات قانونی که قابل اسقاط است، این حق را باید انشاء الله توضیح بدهیم. فرد انشاء الله تعالی

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

ارسال سوال