فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 96-1395 » فقه دوشنبه 1396/2/25 مکاسب محرمه (116)

مدت 00:37:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 96-1395 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

بسم الله الرحمن الرحیم


           موضوع : مکاسب محرمه-خاتمة : المسألة الثالثة : خرید و فروش زکات، خراج و مقاسمه : تنبیه ششم

بحث در تنبیه ششم از تنبیهات جوائز السلطان بود. مرحوم شیخ این بحث را چون خراج باید به مقدار معین باشد و مضر نباشد آوردند. روایت مرسله حماد بن عیسی را خواندیم که روایت خوبی است که عده ای از مسائل مالی و ارضین را دارد. البته دیروز که روایت را به صورت کامل نگاه کردم، بحث ارضین را کامل ندارد. گفتیم که شبیه به این بحث ها در کتاب خراج قاضی ابو یوسف هم هست. راجع به ابو حنیفه داریم که با حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) در سنین نوجوانی حضرت (علیه السلام)، مواجهه پیدا کرده است و به إعجاب آمده است ولی راجع به ابو یوسف نداریم که از حضرت (علیه السلام) چیزی گرفته باشد. بله، در داستانی دارد که ابو یوسف با موسی بن جعفر (علیهما السلام) در سفر حج ملاقات کرده است و بحثی صورت گرفته است.

احتمالا این روایت، نامه مانند یا رساله مانندی بوده است که حماد بن عیسی می گوید : «رَوَاهُ لِي بَعْضُ أَصْحَابِنَا ذَكَرَهُ عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السلام». فعلا هم طریقش منحصر به این است. شیخ هم این روایت را در تهذیب و استبصار دارد. در تهذیب از علی بن فضال از علی بن یعقوب عن ابی الحسن البغدادی است که دیروز بعد از درس گفتیم : «عن» بین علی بن یعقوب و ابی الحسن، اضافه است و این دو عنوان، یکی هستند کما اینکه در استبصار هم لفظ «عن» وجود ندارد. حسن بن راشد هم در این طبقه شاید و شاید همان وکیل معروف حضرت هادی و عسکری (علیهما السلام) باشد که ابو علی بن راشد است.[1] ظاهرا نامه مانندی بوده است. دیروز گفتیم که این روایت، بحث اراضی را دارد ولی دو سه موردش بیشتر در مورد اراضی نیست. بحث تقسیم غنیمتش و... بیشتر است. این بحث ها در کتاب الخراج ابو یوسف هم هست.

در عرب جاهلی قبل از اسلام اهل مکه بیشتر با تجارت زندگی می کردند و اهل مدینه بیشتر با زراعت. عرب های بادیه نشین بیشتر با قتل و غارت در آمد داشتند که همان غنیمت بود و به نحو خاصی تقسیم می شود. بعد از اسلام هم این غنیمت، به صورت قانونی در آمد. یکی از مواردی که در این روایت هست ارض خراجیه است :  «...وَ الْأَرْضُ الَّتِي أُخِذَتْ‏ عَنْوَةً بِخَيْلٍ‏ وَ رِكَابٍ».

این تعبیر اولین بار در زمان دومی آمده است ولی اینکه منطقه ای را بگیرند و در اختیار خودشان قرار دهند اولین بار در خیبر بودکه مال یهود بود. یهودی ها در زمین خیبر کار می کردند و نصفش را به حضرت (صلّی الله علیه و آله سلّم) می دادند که تقسیم بندی اش هم در کتب اهل سنت بیان شده است که حضرت (صلّی الله علیه و آله سلّم) به چه کسانی چه مقداری می داده اند که بعدا شاید خواندیم. این را اهل سنت دارند و ما هم در روایت حضرت رضا (علیه السلام) داریم که تقسیم با یهود بر اساس نصف بوده است. ولی آنچه در عراق شد اینگونه نبود هر چند شبیهش بود. در عراق، کل زمین در اختیار حکومت اسلامی بود نه مردم. در کلمات مورخین اهل سنت هست که خلیفه دوم، سه نفر را فرستاد «و مسحوا أرض العراق» یعنی زمین عراق را اندازه گیری کردند. الآن هم به اینها در عربی، مسّاح می گویند. از حدود بصره که الآن ابو الخصیب و فاو است (و مرز بین عراق و نجد یا حجاز است) تا قصر شیرین و از آنجا تا حدود تکریت را اندازه گیری کردند. البته به نظرم تا شمال بغداد باشد و شاید تا تکریت نرسد. خیلی عجیب است که این سه نفر با شتر می روند و کل زمین عراق را اندازه گیری می کنند. تمام این خصوصیات آمده است و حتی اینکه سهم غذایشان چقدر بوده است. قسمت های بلند که آب نمی رسد یا قسمت های پائین که همیشه آب دارد (و حور یا مرداب است) را استثناء کردند و قسمت های مزروعی را فقط اندازه گیری کردند که سی و شش میلیون جریب شد. این را به خود مردم ندادند بلکه گفتند : مردم کار کنند و سهمی هم به دولت بدهند. این خراج در سال اول، هجده میلیون درهم شد.

پس این شبیه خیبر بود ولی همان نبود. مثلا اهل بحرین در زمان خود پیامبر (صلّی الله علیه و آله سلّم) مسلمان شدند. حضرت (صلّی الله علیه و آله سلّم) چند نفر را هم به بحرین فرستادند. در آنجا ندارد که (مثل اهل خیبر) کار کنید و هر چه در آوردید نصفش را به ما بدهید. اصلا بحرین خراجی و عنوةً نبوده است.

«...وَ عَلَى قَدْرِ مَا يَكُونُ لَهُمْ صَالِحاً وَ لَا يُضِرُّ بِهِمْ». در یک متن یا نسخه هم «یضرهم» دارد.

شواهد ما نشان نمی دهد که در زمان نزول قرآن یا روایات، ضرر (به معنای نقص در شخص) به صیغه مفاعله بوده است. ثلاثی مجردش بیشتر شبیه معنای حرج و ضیق نفس است. ممکن است ضُرّ به معنای حرج باشد. ولی خود ضرر، نقص است که بیشتر با باب مفاهله (مثل : یضارهم) استعمال می شده است. البته چون در خط کوفی یا حیری، الف وسط نوشته نمی شده است «یَضُرُّهم»، «یُضِرُّهم» و «یُضَارُّهم» به یک نحو نوشته می شد. بعدها هم که خط جدید (نسخ) در اوائل قرن چهارم آمد باز هم عده ای از الفاظ قرآنی را شبیه به خط کوفی قدیم نوشتند.[2]

در اینجا هم ظاهرا «لا یضارهم» باشد. استعمال مفاعله در معنای ضرر و نقص (در زمان نزول قرآن و روایات پیامبر صلّی الله علیه و آله سلّم) متعارف بوده است ولی بعدها در زمان امام صادق (علیه السلام) بیشتر، باب افعال به این معنی استعمال می شده است. لذا احتمال دارد که اینجا «یُضِرّهم» باشد. لذا اینکه گفته شده است که لغت، تغییر می کنند فقط در ماده نیست و گاهی هیئت هم تغییر می کند.[3]

این هم ربطی به حدیث «لا ضرر و لا ضرار» ندارد که در «لا یضار بهم» یا «لا یضر بهم» یا «لا یضر بهم» باشد. فعلا وقت بحث در این متن را نداریم. پس این حدیث، اشاره به حدیث لا ضرر نیست.

إجمالی از بحث حدیث «لا ضرر و لا ضرار» :

حدیث لا ضرر را گفتیم که به این معنی نیست که هر حکمی به حد ضرر برسد برداشته شود که در نتیجه «لا ضرر»، حاکم بر جمیع احکام باشد. البته علمای ما این معنی را قبول کرده اند و در عده ای از موارد هم قائل به تخصیص شده اند. شیخ الشریعه می گویند : دیدم این معنی با فقه نمی سازد و تخصیص اکثر می شود لذا بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که لا ضرر خودش یک حکم مستقل است به این معنی که به دیگری ضرر نرسانید. یعنی همانگونه که یک حکم داریم که غش نکیند، یک حکم هم داریم که به دیگری ضرر نرسانید. لذا این حدیث، نهی است نه نفی.

ما هم مفصل بحث کردیم که عبارت «فی الاسلام» در این حدیث، از قرن دوم بوده است که بحث در این حدیث هم از همان قرن شروع شد. این «فی الإسلام» بیشتر در اهل سنت بود و در شیعه هم با تردید وارد شد ولی چون شیخ این متن را در خلاف آورد کم کم جا افتاد. عامل شیاع برخی احادیث اهل سنت در بین شیعه، شیخ طوسی است. پس در کتب حدیث ما (چه متأثر از اهل سنت و چه غیر متأثر مثل فقیه) و در متون ادبی و حدیثی، بیشتر بدون «فی الاسلام» بود چون کتب حدیث دنبال حدیث بودند و کتب ادبی هم دنبال تفسیرِ ادبیِ حدیث بودند. ولی در کتب فقهی، بیشتر با «فی الاسلام» بود چون این عبارت، بیشتر به درد فقه می خورد.

اگر کلمه فی الاسلام باشد نفی است ولی اگر نباشد دیگر نهی خواهد بود. ما ریشه های اینها را توضیح دادیم. انصافا هم متنی که با «فی الاسلام» است با متن فقهی و قانونی بیشتر می سازد. اگر ثابت باشد، معنای حدیث، نفی است ولی گفتیم که این متن، ثابت نیست.

فرق اساسی در ین جهت بین ما و اهل سنت، از زمان شیخ انصاری رحمه الله پیدا شد : اهل سنت و قدمای ما «لا ضرر» را اثبات می دانستند. مثلا در «أوفوا بالعقود» با لا ضرر، جعل خیار شده است نه اینکه بیع، باطل شده باشد. این یعنی لا ضرر اثبات است. مراد از ضرر غیر متدارک همان اثبات است. اینها می گویند : با فهم عرفی، وقتی یک قانون گذار - نه فقیه - که کلامی را که صحبت می کند قانون می شود وقتی بگوید : «من در اسلام، حکم ضرری ندارم» یعنی خبر از یک جعل می دهد که ضرر ها را تدارک کرده است. یعنی کاری می کنم که احکامم به ضرر، منتهی نشود. مراد از ضرر غیر متدارک همین است. یعنی در هنگام ضرر، شستن صورت در وضوء را بر نمی دارد بلکه می گوید : تیمم کن. یعنی بین قانونگذار و فقیه، فرق است. ولی از زمان شیخ به بعد، معنای حدیث، نفی شد. الآن هم تقریبا هدف این است که بگویند : «لا ضرر»، شأنش نفی است. تقریب ما هم در عبارتِ اینها نیست.

اهل سنت که اولا حکومت و ثانیا اثبات فهمیده اند به این معنی نیست که می توانی ملزم به این عقد نشوی چون ضرر دارد بلکه چون مقنن گفته است، مفادش اثبات است یعنی برای کسی که ضرر می بیند جعل خیار کرده است. کما اینکه در وضوی ضرری هم جعل تیمم کرده است. کلمه «فی الاسلام» هم به همین خاطر اضافه شد. یعنی مقنن، کارش خبر دادن نیست (و این فقیه است که کارش، استنباط و اخبار است) بلکه کارش، جعل است. «ضرر نیست» در اینجا یعنی کاری کردم که ضرر نباشد. در عقد بیع، خیار قرار داده است که یک حق است و بعدش هم به ارث برده می شود. یعنی چیزی قرار دارم که ضرر برداشته شود. لذا در شفعه و خیارات، اجمالا زیاد به لا ضرر تمسک شده است. ما در خیار غبن، روایت نداریم و با لا ضرر درست شده است. البته ما این معنی را قبول نکردیم.

ما این بحث را اضافه کردیم که در آیات و روایات، موارد زیادی داریم که لسان، نفی است ولی معنایش اثبات است، مثلا «لا یطل دم امرئ مسلم» لسانش نفی است ولی نتیجه اش این بود که دیه شخصی که بعد از نماز جمعه، مرده یافت شد و قاتلش معلوم نبود از بیت المال داده شود. این تعابیر بعدها در مسلمانان جا افتاد که از نفی، اثبات فهمیدند و اختصاص به روایت «لا ضرر» هم ندارد. حتی تا زمان ائمه متأخرین (علیهم السلام) عده ای از روایات، لسانشان نفی است ولی مراد، اثبات است.

از بحث، خارج شدیم. ان شاء الله فردا ادامه روایت را می خوانیم.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته



[1] . قال الشیخ فی التهذیب : «عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ يَعْقُوبَ [عَنْ] أَبِي الْحَسَنِ الْبَغْدَادِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ صَالِحٍ الصَّيْمَرِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ رَاشِدٍ قَالَ حَدَّثَنِي حَمَّادُ بْنُ عِيسَى قَالَ رَوَاهُ لِي بَعْضُ أَصْحَابِنَا ذَكَرَهُ عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ...». (تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان) ؛ ج‏4 ؛ ص128 : الحدیث 2)

[2] . مثلا «ذالک» را «ذلک»، «هاذا» را «هذا» و «اللاه» را «الله» می نوشتند. این همان خط کوفی است. در رجال هم «هشام، «هاشم» و «هشیم» شبیه هم نوشته می شد و گاهی اینها با هیثم، هُثَیم، میثم و... هم اشتباه می شده است.

[3] . الآن هم فکر نمی کنم هیئت مفاعله، در عرب در ماده ضرر استعمال شود.


ارسال سوال