فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 96-1395 » فقه چهارشنبه 1395/10/22 مکاسب محرمه (54)

مدت 00:44:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 96-1395 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)
                                   بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع : مکاسب محرمه-تنبیهات جوائز السلطان-لقطه و مجهول المالک : مصرف مجهول المالک

بین کلام مرحوم استاد و حاشیه سید جمع کردیم.

عبارت مرحوم استاد را می خوانیم :[1]

«مصرف مجهول المالك : الأمر الثالث: ما هو مصرف مجهول المالك؟ فهل يتصدق به، أو يحفظه الواجد ما دام حيا لمالكه، و يوصي به بعد مماته، أو يتملكه، أو يعطيه للحاكم الشرعي، أو هو للإمام ع؟

وجوه: الأول: ان يكون ذلك للإمام، لقوله «ع» في رواية بن أبي يزيد:[2] (و اللّه ماله صاحب غيري).

و فيه أولا: أن الرواية ضعيفة السند.[3]

و ثانيا: أنها وردت في قضية شخصية، فلا تكون مستندا لكبرى كلية، إذ من المحتمل ان يكون المال في تلك الواقعة مفقودا من الإمام نفسه. فيكون حلفه «ع» في محله،[4] لكون المال له واقعا. و أما أمره (ع) بتقسيم ذلك المال فلعله دفع للتهمة عن نفسه. أو إحسان منه الى الفقراء».

شأن امام (علیه السلام) اجلّ است که به خاطر یک مرد نادان (چون سؤال را یک شخص مجهول از حضرت (علیه السلام) پرسیده اند) بخواهند از خودشان رفع تهمت کنند. بله احتمال احسان درست است.

«و يحتمل أن يكون حلفه على ان المال له، لعلمه بموت مالكه، و أنه لم يترك وارثا غير الامام». یعنی امام (علیه السلام) می دانسته اند که مال، مال خود ایشان است.

«و يحتمل ان يكون المال المذكور من صفو دار الحرب الذي هو خاص للإمام (ع).

«مراد، انفال است. صفو یعنی برگزیده، چیزی که در غنیمت برگزیده بود را صافی یا صفو یا صواف می گویند. در شعر جاهلی هم دارد که تعبیر به صفایا شده است. شاعر خطاب به امیر کرده و پنج مورد که در غنیمت بوده و اختصاص به حاکم داشته را بیان کرده است :

لک المرباع منها و الصفایا                                       و حکمک و النشیطة و الفضول

مرباع : همان 25 درصد است که در اسلام خمس (بیست درصد) شد.

صفایا : چیزهای برگزیده که بسیار ارزشمند بود و قابل تقسیم کردن نمی بود.

حکمک : چیزی که حاکم بگوید برای من است.

النشیطة : چیزی که در راه از غنائم گم شود.

فضول : چیزی که یا قابل تقسیم نبود یا کم ارزش بود و در تقسیم اضافه می آمد و نمی شد آن را تقسیم کرد.

بقیه را بین رزمندگان به صورت مساوی تقسیم می کردند.

ادامه عبارت : «و من الواضح انه مع هذه الاحتمالات لا يبقى مجال للاستدلال بهذه الرواية على المقصود».

این احتمالات قبل از ایشان در مرآة العقول و کلام دیگران هم هست.

اشکال اصلی :

به نظرم این اشکالات هر چند درست است ولی اشکال اصلی این است که مرحوم کلینی این حدیث را در «باب اللقطة و الضالة» آورده است و سپس مرحوم صدوق هم در همین باب آورده است. پس اینکه این حدیث در مورد غنیمت باشد مشکل است. البته مرحوم صدوق بعد از روایت دارند که این مربوط به تعریف بعد از یک سال است.[5] ولی مرحوم کلینی این ذیل را ندراد.

البته بین متن کافی و فقیه اختلافاتی هم هست :[6]

در کافی دارد : «أنا و الله ما له صاحب غیری» ولی در فقیه اینگونه است : «لا والله ما له صاحب غیری»

در آخرش در کافی می گوید : «قمسته بین إخوانی» ولی در فقیه «فقسمه بین إخوانه» دارد.

و گفتیم که مرحوم صدوق با این ذیل (تعریف سنة) نشان می دهند که از این روایت، لقطه فهمیده است نه مجهول المالک.

در حدیث چیزی نداریم که نشان دهنده این باشد که در مورد لقطه است. «أصبت» بر اینکه گوسفندی خودش در خانه بیاید هم صادق است.

نکته اصلی بحث :

به نظر ما اینکه حضرت می گویند من مالک هستم و قسم می خورند باید بررسی شود که چرا حضرت (علیه السلام) قسم خورده اند؟ شاید مراد مرحوم استاد (از حلف فی محله) در درس این بوده است ولی خوب تقریر نشده است.

دو احتمال کلی در جهت این قسم هست :

1- یکی اینکه در مقام بیان حکم مسأله باشند.

2- یکی هم اینکه در مقام تشخیص خارجی است.

خود قسم خوردن مناسب با بیان حکم (احتمال اول) نیست. در عرف فقهاء (نه عرف عام) متعارف نیست که در بیان حکم کلی الهی قسم بخورند. شاید مراد مرحوم استاد همین است که یعنی قصه ی خارجی است نه فتوی و کلی.

قسم حضرت (علیه السلام) هم روی صاحب است. یعنی سیاق کلام این است که حضرت (علیه السلام) در مقام بیان مالک هستند نه حکم مجهول المالک که اعطاء به امام (علیه السلام) است. لذا این روایت جزئی می شود و به درد بحث فتوا نمی خورد. خصوصا احتمال دارد که مال شخصی حضرت بوده باشد.

مضافا بر اینکه مجهول المالک یک امر کثیر الدوران در زندگی است و نمی توان با یک روایت واحده حکمش را اثابت کرد. این حکم منحصر به این حدیث است. همچنین اینکه همه مجهول المالک را نزد امام (علیه السلام) ببرند که نمی شود و عملا هم نشده است.

ارجاع به امام (علیه السلام) به عنوان ارجاع به حاکم یک بحث است ولی اینکه مال شخصی حضرت (علیه السلام) باشد بحث دیگری است. اگر مال شخصی حضرت (علیه السلام) باشد ممکن است کسی بگوید باید وصیت کند تا به دست بقیة الله (علیه السلام) برسد نه اینکه به حاکم بدهد.

نکته ای در سند روایت :

در سند این روایت در وسائل «احمد بن محمد» است. ولی کافی مطبوع «محمد بن احمد» است. آنچه در کافی چاپ شده است درست است.

در اینجا از موسی بن عمر نقل می کند. احتمال می دهم اشکال مرحوم استاد به خاطر موسی بن عمر است که در این طبقه مجهول حساب شده است. ولی ظاهرا در معجم ایشان را موسی بن عمر الصیقل حساب کرده اند و از جهالت در آمده است. ظاهرا عبارت معجم این است که «موسی بن عمر» در این طبقه، ایشان است. مرحوم استاد این مطالب را قبل از نوشتن معجم رجال نوشته اند.

مصدر روایت :

روایت از کتاب نوادر الحکمة محمد بن احمد بن یحیی است. کتاب معروفی در قم است که از اصحاب از آن نقل کرده اند. خود کتاب هم معروف بوده است و خود ایشان هم حدیث شناس است ولی کتاب از لحاظ ارزش علمی درجه دو-سه است.

پس روایت از کتاب نوادر الحکمة است که گفتیم ابن ولید یک تنقیح و غربالی در این کتاب انجام داده اند. حدود 2500 روایت از این کتاب به ما رسیده است. از محمد بن احمد بن یحیی معلوم نیست از غیر کتاب نوادر الحکمة به ما روایتی رسیده باشد لذا جمع روایات این کتاب سخت نیست.

این روایت از استثنائات مرحوم ابن ولید نیست چون اسم مرحوم موسی بن عمر یا صیقل در استثنائات ایشان نیست. لذا مرحوم بهبهانی تمسک کرده اند که چون حذف نشده است ثقه است. چون یک بحثی کم کم مطرح شد و سپس گسترش یافت که عدم تضعیف یعنی توثیق.

پس مرحوم ابن ولید و کلینی در اینجا اتحاد نظر پیدا کرده اند. نه اینکه ابن ولید توثیق کرده است بلکه روایت را حذف نکرده است. عمده شاهد هم این است که صدوق این روایت را آورده است چون ایشان آینه تمام نمای ابن ولید است.

از عجائب کار این است که مرحوم صدوق، «روی الحجال» دارد ولی در مشیخه به حجال طریق ندارد.

می ماند اختلاف نسخ که احتمالا اختلاف نسخ کتاب نوادر الحکمة است.

تصادفا در کتاب کلینی هم از حجال است. اگر موسی بن عمر را هم توثیق کردیم که دیگر مشکلی ندارد.

روش رجالی و روایات :

از زمان علامه روش رجالی آمد. انصافا با این کتاب خلاصه علامه نمی شود این حجم از احادیث را جواب داد. بله برای بیست درصد احادیث کافی است. بعد از علامه همین راه را ادامه داند ولی بحث جبر سند را آوردند که بیست درصد شد چهل-چهل و پنج درصد.

بعدش اخباری ها آمدند و صد در صد احادیث را قبول کردند. انصافا نه کار علامه درست بود نه اخباری ها. بعدی ها آمدند توثیقات را زیاد کردند. مثل مرحوم وحید بهبهانی و شهید ثانی. البته مرحوم وحید هم جبر ضعف را قبول کرد و هم راه های جدید برای توثیق قرار دادند.

انصافا این کار، کار لطیف و خوبی است به خاطر اینکه منابع ما در توثیق کم است. بله شاید روش ها فرق کند.

حتی آنهایی که توثیق شده اند برخی هایشان آنقدرها که باید تجلیل نشده اند. خیلی هایشان هم بزرگان اند.

هم اهل بیت (علیهم السلام) و هم بزرگان حدیث خیلی زحمت کشیده اند. صدوق و کلینی و ابن ولید مردمان بزگی هستند.

هم لازم داریم برخی چهره ها را دوباره بشناسیم و هم از طرفی ممکن است برخی روایات در سندشان مشکل داشته باشیم ولی شواهد تلقی بر خبر زیاد باشد.

موسی بن عمر :

موسی بن عمر یک شخصیت قابل اعتماد در قم بوده است که از اسانید بر می آید که ناقل میراث کوفه به قم است. این طرفش بزگان قم هستند و آن طرفش بزرگان کوفه. انتقال میراث به قم تقریبا از زمان حضرت رضا (علیه السلام) شورع شده است. ایشان یکی از ناقلین میراث های بزرگان کوفه به بزگان قم است. شاید منشأ عدم استثنای ابن ولید هم همین باشد. چون گفتیم که منهج مشایخی زیر مجوعه ی منهج فهرستی است. لذا اینها فوق توثیق هستند. ابراهیم بن هاشم هم با اینکه توثیق صریح ندارد ولی معلوم است از موسی بن عمر اجل شأنا است.

حجال :

حجال هم از بزرگان است. شاید کبک فروش بوده است. «مزخرِف» یعنی کسی که طلاکاری یا زینت کاری با گچ (گچبری) می کند. معلوم نیست که زخرفه فقط برای طلا باشد. نجاشی ایشان را دوبار توثیق کرده است و جای بحث در بزرگواری ایشان نیست.

پس هم کلینی و هم ابن ولید دیده اند که ایشان درست نقل کرده است و لذا حدیث را قبول کرده اند.

دلالت حدیث برای فردا ان شاء الله.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته



[1] . مصباح الفقاهة (المكاسب)؛ ج‌1، ص: 519-518.

[2] . داود بن ابی یزید.

[3] . البته ایشان بیان ضعف را نکرده اند. (استاد)

[4] . این تعبیر مناسب با شأن امام (علیه السلام) نیست هر چند شاید مرادشان مطلب دیگری است که خواهیم گفت. (استاد)

[5] . قَالَ مُصَنِّفُ هَذَا الْكِتَابِ رَحِمَهُ اللَّهُ : كَانَ ذَلِكَ بَعْدَ تَعْرِيفِهِ سَنَةً.

[6] . کافی «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِي يَزِيدَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَجُلٌ إِنِّي قَدْ أَصَبْتُ مَالًا وَ إِنِّي قَدْ خِفْتُ فِيهِ عَلَى نَفْسِي فَلَوْ أَصَبْتُ صَاحِبَهُ دَفَعْتُهُ إِلَيْهِ وَ تَخَلَّصْتُ مِنْهُ قَالَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ اللَّهِ إِنْ لَوْ أَصَبْتَهُ كُنْتَ تَدْفَعُهُ إِلَيْهِ قَالَ إِي وَ اللَّهِ قَالَ فَأَنَا وَ اللَّهِ مَا لَهُ صَاحِبٌ غَيْرِي قَالَ فَاسْتَحْلَفَهُ أَنْ يَدْفَعَهُ إِلَى مَنْ يَأْمُرُهُ قَالَ فَحَلَفَ قَالَ فَاذْهَبْ فَاقْسِمْهُ فِي إِخْوَانِكَ وَ لَكَ الْأَمْنُ مِمَّا خِفْتَ مِنْهُ قَالَ فَقَسَمْتُهُ بَيْنَ إِخْوَانِي». (الكافي (ط - الإسلامية)؛ ج‌5، ص: 139-138 : ح 7)

فقیه : «وَ رَوَى الْحَجَّالُ عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِي يَزِيدَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ لَهُ رَجُلٌ إِنِّي قَدْ أَصَبْتُ مَالًا وَ إِنِّي قَدْ خِفْتُ فِيهِ عَلَى نَفْسِي فَلَوْ أَصَبْتُ صَاحِبَهُ دَفَعْتُهُ إِلَيْهِ وَ تَخَلَّصْتُ مِنْهُ قَالَ لَهُ فَوَ اللَّهِ لَوْ أَصَبْتَهُ كُنْتَ تَدْفَعُ إِلَيْهِ قَالَ إِي وَ اللَّهِ قَالَ ع فَلَا وَ اللَّهِ مَا لَهُ صَاحِبٌ غَيْرِي قَالَ وَ اسْتَحْلَفَهُ أَنْ يَدْفَعَ إِلَى مَنْ يَأْمُرُهُ قَالَ فَحَلَفَ قَالَ اذْهَبْ فَاقْسِمْهُ فِي إِخْوَانِكَ وَ لَكَ الْأَمَانُ فِيمَا خِفْتَ قَالَ فَقَسَمَهُ بَيْنَ إِخْوَانِهِ». (من لا يحضره الفقيه؛ ج‌3، ص: 297-296 : ح 4063)


ارسال سوال