فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 95-1394 » فقه یک‌شنبه 1394/7/12 مکاسب محرمه/ النوع الرابع/ الولایة من قبل الجائر/ رساله امام صادق ع به نجاشی + مسأله 27: هجاء المؤمن (12)

مدت 00:55:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 95-1394 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی الموسوی زمان:ساعت10-11صبح(مهرماه) مکان :قم صفاییه کوچه17پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

جلسه 12، یکشنبه، 12-7-94، ادامة مسألة الولایة من قبل الجائر + مسأله هجاء المؤمن

خلاصة بحث گذشته

بحث در آخرین تنبیه شیخ در این مسأله بود و این که برای تقیه می‌تواند قبول ولایت کند مگر این که منجر به قتل شود و بحث از روایت معروف إذا بلغت التقیة الدم فلا تقیة شد. دربارة این حدیث توضیح دادیم که شواهد فراوان ندارد و هرچند معروف شده است که روایات از اهل بیت ع دراین‌باره هست اما آنچه به دست ما رسیده دو روایت بیش نیست و اثبات این که کدامیک از معانی گفته‌شده برای آن مراد است، خالی از اشکال نیست. معنایی هم به ذهن ما رسید که بیان کردیم و یا باید آن را قبول کنیم یا بگوییم: روایت مجمل است و یرد علمها إلی اهلها.

فروع دیگر مسأله

شیخ بعد متعرض فروعی شده‌اند که مراد از دم، دم مؤمن است یا اهل سنت را هم شامل می‌شود؟ آیا جرح را هم می‌گیرد که منتهی به مثل دست‌بریدن شود و کشته نشود؟ آیا کسی را هم می‌گیرد که به خاطر قصاص یا حد محقون الدم نیست الخ. که نمی‌خوانیم و مراجعه کنید چون فروعی که گفته‌اند فرع بر ثبوت لفظی روایت است و مراد از آن هم این باشد.

راهی که ما رفتیم این بود که روایت به لحاظ سند خوب است لکن مراد جدی‌اش روشن نیست، لذا در ما نحن فیه تمسک به دلیل لفظی واضح نیست از آن طرف ادعای اجماع یا شهرت شده است که اگر بخواهد از روی اکراه تصدی کند منتهی به کشتن نشود، ولی چون اجماع دلیل لبی است در بقیة موارد باید به مقدار متقین بسنده کرد. ما لِم قصه را خدمتتان شرح دادیم تا طبق آن حرکت شود: اگر دلیل لفظی ثابت شد بحث‌های شیخ جا دارد وگرنه باید روی قواعد حساب شود.

رسالة امام صادق ع به نجاشی

شیخ انصاری در انتهای مسألة الولایة من قبل الجائر می‌گوید: «خاتمة في ما ينبغي للوالي العمل به في نفسه و في رعيّته.» روشن نیست چرا شیخ در اینجا تعبیر خاتمه را به کار برده است وگرنه عادة برای مسأله عنوان خاتمه را نمی‌گویند بلکه خاتمه برای کتاب است. شهید ثانی در کشف الریبة خاتمه‌ای دارد که عده‌ای از احادیث را در آنجا آورده است از جمله رسالة امام صادق ع به نجاشی را حدیث دهم خاتمه قرار داده است، شیخ انصاری هم چون این رساله را از کشف الریبه گرفته شاید عنوان خاتمه را از آنجا گرفته است.

روایتی است که معروف است به رسالة امام صادق ع به نجاشی که در کتاب مکاسب از ص 101 تا ص115 طی 14 صفحه متعرض آن شده است. این رساله در جلد دوازدهم وسائل به مناسبت ابواب ما یکتسب به صورت ناقص آمده است؛ چون صاحب وسائل بخش‌های غیر فقهی آن را حذف کرده است، مرحوم آقای ربانی در حاشیة نسخة خودش مقداری از آن حذفیات را اضافه کرده است.

قصه‌ای هم در این رساله آمده است که امیر المؤمنین ع می‌گوید: من مشغول کار در زمین بودم زنی دیدم خیال کردم فلانی است فطار قلبی إلیها، که هی سؤال می‌کنند این جمله یعنی چه، گفتم: فلان، گفتم اسمت چیست؟ گفت: اسم من دنیا است. یک شعری هم دارد. صاحب وسائل این قصه را حذف کرده است، اما شیخ انصاری چون این رساله را از کشف الریبه گرفته است در ص108 آن شعر را دارد. انصافاً آن داستان بسیار بسیار بعید و قبولش بسیار مشکل است. همچنین عده‌ای روایات را امام صادق ع عن أبیه عن آبائه عن امیر المؤمنین ع نقل می‌کند که منحصر به این رساله است. این رساله به لحاظ تاریخی در قرن دهم به ما رسیده است.

طریق شهید ثانی به حدیث

روى شيخنا الشهيد الثاني ره في رسالته المسمّاة بكشف الريبة عن أحكام الغيبة، بإسناده عن شيخ الطائفة، عن مفيدها، عن جعفر ابن محمد بن قولويه[1]، عن أبيه، عن سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمد بن عيسى عن أبيه محمد بن عيسى الأشعري، عن عبد اللّه بن سليمان النوفلي، قال:[2]

شهید ثانی طبق قاعده‌ای که بوده است با اجازه‌ای عامه‌ای که به آثار شیخ طوسی دارد و عبارت از چند طریق است این حدیث را نقل می‌کند. ایشان می‌گوید: به همین اسناد شیخ الطائفة عن شیخ مفید. این رساله احتمالاً به نحو وجاده به ایشان رسیده است؛ چون قبل از ایشان کسی آن را نقل نکرده و ایشان اجازة عام خودش را به آن افزوده است.

عن جعفر بن محمد ابن قولویه عن أبیه محمد ابن قولویه: این مشکلی ندارد. ابن قولویه از اعلام طائفه و بزرگوار است. تا جایی که من می‌دانم محمد بن قولویه به بغداد نیامده است جعفر بن محمد در اوایل امرش در قم بوده و بعد ساکن بغداد شده است و چون ایشان از روات مهم کتاب کافی در بغداد است و از محدثین معروف از کلینی است، نمی‌دانیم آیا این کتاب را در بغداد از کلینی شنیده است یا در قم؟

عن أبیه عن سعد بن عبد الله: بعضی جاها داریم: عن ابن قولویه عن سعد، لکن بعید است و صحتش روشن نیست؛ چون کلینی از سعد نقل می‌کند، ابن قولویه متوفای 367 قمری و چیزی بیش از 40 سال بعد از کلینی است، کلینی هم وفاتش در بغداد است لذا باید قاعدتاً بین ابن قولویه و سعد کسی فاصله باشد که در اینجا پدرش واسطه است این هم اشکال ندارد. محمد بن قولویه از شاگردان سعد بوده و به: «خیار اصحاب سعد»[3] توصیف شده است.

عن احمد بن محمد بن عیسی: که از بزرگان قم است این هم مشکل ندارد چون سعد از ایشان زیاد نقل می‌کند. عن أبیه محمد بن عیسی اشعری: این از اجلة اصحاب بوده است یعنی این‌ها در قم رجل سیاسی بوده‌اند. کراراً گفته‌ایم قم قبل از آمدن اشاعرة‌ یمن به آنجا که در زمان امام سجاد ع بود حالت شهری نداشت و شهرشدن قم دست اشاعره است لذا چون در زمان اشاعره شهر شد نظام سیاسی هم به دست آن‌ها افتاد و خود احمد و پدرش محمد و پدربزرگش عیسی از کسانی هستند که در شهر قم چهره‌های سیاسی هستند. پدر احمد حدیث دارد ولی آنچنان شناخته‌شده نیست.

عن عبد الله بن سلیمان النوفلی: الآن در کتب رجالی و غیر رجالی چنین عنوانی نداریم لذا مرحوم تستری در قاموس اسم ایشان را نیاورده است، بله آقای خویی در معجم آورده است که آن هم از این رساله کشف الریبة نقل کرده است لذا ما ایشان را نمی‌شناسیم.

پس این روایت به خاطر عبد الله بن سلیمان نوفلی یک مشکل سندی دارد و حتی به خاطر محمد بن عیسی خیلی واضح نیست.

مشکلات رساله

غرض این که در این رساله می‌گوید:

كنت عند أبي عبد اللّه عليه السلام فإذا بمولى لعبد اللّه النجاشي قد ورد عليه فسلّم و أوصل إليه كتاباً.

عبد الله النجاشی، عبد الله بن النجاشی هم ضبط شده است. عده‌ای هم گفته‌اند: ضبط نجاشی با تشدید است که فکر می‌کنم ثابت نباشد و در مجموعه کلماتی که ما دیدیم مشهور به تخفیف است.

این رساله نامه‌ای بوده است و با این سندی که به استنثای راوی اخیر همه از اعلام و اجلای طائفه هستند مثل شیخ طوسی و شیخ مفید و ابن قولویه و پدرش و سعد بن عبد الله و پدر احمد هم از ثقات است، خیلی عجیب است از این رساله اطلاعی در دست نبوده است تا شهید ثانی که در کشف الریبه آن را آورده است و اعجب از همه این است که نجاشی در ترجمة جد خودش «عبد الله بن النجاشی» دارد: «و قد ولي الأهواز من قبل المنصور»:[4] از سوی منصور استاندار اهواز شد. همچنین در شرح حال خودش «احمد بن علی بن احمد» به عبد الله بن النجاشی که می‌رسد می‌گوید: «الذي ولي الأهواز و كتب إلى أبي عبد الله عليه السلام يسائله (يسأله) و كتب إليه رسالة عبد الله بن النجاشي المعروفة و لم ير لأبي عبد الله عليه السلام مصنَّف غيره» اسم ایشان را به این رساله دارد.

مصنَّف یعنی نوشتار.[5] از عبارت نجاشی در ترجمة جدش معلوم می‌شود که این نوشتار بیش از یک نامه بوده است و اصلاً یک کتاب بوده است. مرحوم تستری نوشته است: حرف نجاشی خطاست؛ چون دو سه رسالة دیگر هم به امام صادق ع نسبت داده شده است.

چون نجاشی هم از شیخ مفید از ابن قولویه نقل می‌کند اگر نظر نجاشی به این روایتی باشد که با همین سند در کشف الریبة آمده است، این مشکل تاریخی دارد؛ چون عبد الله بن سلیمان وضعش روشن نیست و ما از ایشان هیچ چیز نمی‌دانیم. البته ما یک عبد الله بن سلیمان نخعی داریم این احتمال وارد است که با این متحد باشد هرچند تستری این احتمال را رد می‌کند.

قبلاً نیز گفته‌ایم که ما در رواتمان دو نوفلی داریم: عده‌ای از آن‌ها هاشمی هستند یعنی از ابناء عم امام صادق‌اند که این‌ها در مدینه بودند منسوب به نوفل بن حارث بن عبد المطلب. این‌ها از خاندان عبد المطلب‌اند و پسرعموهای امام صادق ع حساب می‌شوند. یک خط دیگر هم از نوفلی‌ها داریم که بطنی از یمن و ساکن کوفه بودند و نوفلی معروف راوی کتاب سکونی از این‌ها است. لذا احتمال اتحاد عبد الله بن سلیمان نوفلی با عبد الله بن سلیمان نخعی هست اما آن نخعی هم وضع روشنی ندارد.

خط قبول مطلب روایات مادحه در میان قدما

در مسائل تاریخی و رجالی و فهرستی بحثی هست؛ فرض کنید شخصی روایت مادحه دارد لکن سند آن روایت ضعیف است. یک خطی بوده است بین قدمای علما که آن روایت را قبول کنند ولو سندش ضعیف باشد. آقای خویی این خط را ندارد و اشکال می‌کند می‌گوید: این روایت مادحه قابل قبول نیست؛ چون سندش ضعیف است اما این یک خط فکری است که باید روی آن کار کنید. ما هم در تاریخ داریم و هم در فهرست؛ مثلاً نجاشی می‌گوید: له کتابٌ، بعد در طریقی که به آن کتاب می‌آورد در آن ابن بطه است که ضعیف است و این مطلب در نجاشی و شیخ زیاد است. این ضعف هم دو جور است: یکدفعه ضعف جوری است که مثلاً ابن بطه نقل کرده است اما راوی از ابن بطه و کسی که از کتابش نقل کرده است از اجلای اصحاب است و یکدفعه فردی است که خودش هم ضعف دارد. نجاشی بین این دو فرق می‌گذارد اما شیخ بین آن‌ها فرق نمی‌گذارد و آقای خویی کلاً سند را در این صورت ضعیف می‌داند. لذا این که تستری می‌گوید: ‌عبارت نجاشی: «لم یر مصنف لأبی عبد الله» درست نیست چون در آنجا دارد کتب أبو عبد الله إلیه رسالة آن ضعیف است این هم ضعیف است. اگر بنا باشد روی نکتة ضعف و بررسی سندی بشود هر دو مشکل دارند اگر بنا بشود مسامحة قبول کنیم باید هر دو را قبول کنیم. شاید نظر نجاشی این بوده است این ولو ضعیف است مشایخ نقل کرده‌اند آن که ضعیف است مشایخ نقل نکرده‌اند. غرض این که نحوة اشکال تستری به نجاشی وارد نیست.

مشکل وجود روایات شاذه در این رساله

بله خود ما هم در آن رساله اشکال داریم و این اشکال را من سابقاً عرض کردم نه این که فقط به بحث این کتاب بخورد بلکه یک بحث کلی است که در دنیای امروز به سبب افزایش ارتباطات سنی‌ها روایات ما را می‌بینند و در آن مناقشه می‌کنند، از عجایب این رساله آن است که حضرت صادق ع عده‌ای از روایات دارد مثلاً دارد: عن علی که با خوزی فلان کن، که این ممکن است، اما معظمش روایاتی است که عن رسول الله ص است و اهل سنت اشکال می‌کنند که این سندی که نقل می‌کنید: امام صادق ع عن أبیه عن رسول الله ص، روشن نیست چون کس دیگری نقل نکرده است و جای دیگر نیامده است. یا قصة زنی که آمده است امرأة فحمت علی... طار قلبی مما تداخلنی نستجیر بالله این در هیچ جای دیگر نقل نشده است امام در اینجا با سند نقل می‌کند. همة ائمه هستند. خیلی هم عجیب است این که امیر المؤمنین ع چنین تعبیری کند و طار قلبی إلیها، جای دیگر هم نیامده است نه این قصه و نه این شعرها جای دیگر نیامده است، انفرادهایی است که اثبات آن‌ها مشکل است. لذا به ذهن ما می‌آید که باید تمام آن جهات مراعات شود به مجرد این که نجاشی فرموده‌اند: این کتابی که امام صادق ع به جد ما نوشته است ولم یر مصنف لأبی عبد الله ع غیره، کلام نجاشی قبولش برای ما مشکل است نه به خاطر این که رسالة دیگری نسبت داده نشده است چرا رساله‌های دیگری هم نسبت داده شده است. بلکه تمام این‌ها مشکل دارد. ما بحث را توسعة بیشتری می‌دهیم.

رسائل منسوب به ائمه ع

به ائمه ع رسائلی نسبت داده شده است مثلاً رسالة محکم و متشابه را می‌گویند از امام صادق ع است بإسناد واحد عن أمیر المؤمنین ع، یا به فرض رسالة الحقوق لعلی بن الحسین ع یا همین رسالة نجاشی و دو سه رسالة دیگر که به امام صادق ع نسبت داده شده است یا به فرض کتابی به نام مسند الإمام الکاظم ع چاپ شده است که می‌گوید:‌ امام کاظم ع به صورت یکجا آن را به ابراهیم مروزی گفت یا به حضرت رضا ع رسائل زیاد نسبت داده شده است و فقه الرضا، طب الرضا نسبت داده شده است، به حضرت جواد ع یکی نسبت داده شده است، بعد تفسیر امام عسکری ع را داریم. یا در اول امالی شیخ طوسی مجموعة 10-15 صفحه‌ای به‌عنوان وصایا النبی ص لأبی ذر دارد که ظاهراً کتاب بوده است.

مجموعه کتب و نوشتارهایی به ائمه ما نسبت داده شده است که هیچکدام از آن‌ها به لحاظ سندی نقی نیستند و آن که در میان این‌ها قابل قبول است و شواهد قبول دارد و مشکلش کمتر است همان صحیفة سجادیه است. بقیه‌اش تماما مشکل دارد. همین مصنف هم به قول ایشان مشکل دارد این‌ها را نمی‌شود نسبت داد و بجز مشکل جهالت عبد الله بن سلیمان نوفلی، این معنایش آن است که این نسخه به روایت مشایخ در بغداد موجود بوده است که نجاشی هم به آن اشاره می‌کند مثلاً شیخ نجاشی یا شیخ طوسی در قرن پنجم بوده‌اند اما این رساله چطور تا قرن دهم مغفول عنه بوده است، در کتب شیخ طوسی حتی در امالی ایشان هم نیامده است؟! واضح است که رساله است.

مرحوم تستری دو روایت دیگر هم آورده است که ما در بحث روایی‌اش متعرض شدیم: یکی نجاشی نامی است که در سجستان بوده است، یکی نجاشی که در ری بوده است رازی بوده است که آن‌ها هم مشکل دارند، مشکل آنها به یک معنا از این روایت بیشتر است. و این که ایشان استظهار کرده است شاید یکی باشند این قسمت لااقل الآن برای ما روشن نیست که واقعاً شخص واحدی در سه شهر ولایت پیدا کرده باشد.

عبارات نجاشی دربارة جدش عبد الله نجاشی

چنانکه گفتیم نجاشی غیر از ترجمة خودش در یکجای دیگر هم متعرض جدش شده است ایشان در عبد الله النجاشی هم می‌گوید: «عبد الله بن النجاشي بن عثيم بن سمعان أبو بجير الأسدي النصري: يروي عن أبي عبد الله عليه السلام رسالة منه إليه و قد ولي الأهواز من قبل المنصور.»[6] خیلی عجیب است که نجاشی طریقی به این رساله نقل نمی‌کند. چون در این رساله امام صادق ع می‌گوید: أخبرنی أبی عن أبیه عن آبائه عن رسول الله ص، با این که به نحو کتابت است نجاشی می‌گوید: این مقدار کافی است که جد ما از ابی عبد الله ع نقل کرده است. نحوة تحمل حدیث بنابر معروف هفت طریق است که یکی به نحو وصیت و کتابت است مثل این که أوصی بکتابه. نجاشی به اعتبار این رساله جدش را از اصحاب امام صادق ع قرار داد و از کسانی که یروی عن أبی عبد الله. پس بنابر نظر نجاشی جد ایشان می‌توانسته بگوید: حدثنی جعفر بن محمد عن أبیه عن آبائه عن رسول الله ص. چون ما وقتی می‌گوییم راوی ـ مخصوصاً که معروف شده است امام صادق ع 4000 شاگرد داشته‌اند ـ در ذهن ما می‌آید که این‌ها در مجلس درس امام صادق ع نشسته‌اند، اما عبد الله نجاشی راوی به این معنا نیست امام صادق ع در مدینه بوده و نجاشی در اهواز بوده است. و برای ما تعجب است که نجاشی با این جلالت شأنش برای این طریق ننوشته است مخصوصاً تصریح می‌کند که رساله بوده است روی عنه رسالة منه إلیه، عرض کردم این که گفته شده کنیه‌اش ابو بجیر است روشن نیست شاید ابو الحسین ع است. در ترجمة خودش نجاشی می‌گوید: «أحمد بن علي بن أحمد بن العباس بن محمد بن عبد الله بن إبراهيم بن محمد بن عبد الله بن النجاشي الذي ولي الأهواز و كتب إلى أبي عبد الله عليه السلام يسائله (يسأله) و كتب إليه رسالة عبد الله بن النجاشي المعروفة و لم ير لأبي عبد الله عليه السلام مصنف غيره»[7] این هم عجایب است که نجاشی طریق خودش را به جدش ننویسد و فکر می‌کنم نجاشی همین رساله پیشش بوده است؛ چون این رساله از مفید است و ایشان شاگرد مفید است و احتمال می‌دهم که نجاشی در سند مشکلی دیده است. به هر حال امام ع مطالبی را در اینجا فرموده‌اند برای ولایت و دارد که نجاشی همیشه به آن ‌نگاه می‌کرد و عمل می‌کرد طبیعتا مقداری از آن روایات است و روایات به حسب زمان و مکان عوض نمی‌شوند. مقداری از آن هم امور اداری است امور اداری قابل تغییر هستند یعنی اینطور نیست که یکنواخت باشد اگر فرمودند: در اهواز با کسی مشورت نکن این نیست که تا ابد انسان در اهواز مشورت نکرد این به اموری برمی‌گردد که به زمان خودش مربوط می‌شود. مقداری از این نامه امور اداری است شبیه نامة امیر المؤمنین ع به مالک اشتر.[8]

به‌هرحال روایاتی در این رساله آمده است که اگر سند آن را قبول کردیم باید بگوییم: از اختصاصات اهل بیت ع است و دیگر دنبال آن نگردیم که در مصادر دیگر شیعه یا اهل سنت آمده است یا نه؟ لکن احتمال می‌دهم نجاشی هم که سندش را نیاورده شاید گیری در آن داشته است وگرنه این سند تا احمد بن محمد بن عیسی خوب است هیچ مشکلی ندارد بعدش هم به استثنای عبد الله بن سلیمان نوفلی خوب است.

مسأله بیست و ششم تمام شد.

مسألة 27 از نوع رابع: مسأله هجاء المؤمن

شیخ بعد از حرف واو وارد حرف هاء شده‌اند[9] و در مسألة بعدی، مسألة بیست و هفتم، ابتدا متعرض هجاء المؤمن شده است. ایشان می‌گویند:

المسألة السابعة و العشرون هجاء المؤمن حرام بالأدلّة الأربعة؛ لأنّه هَمْزٌ وَ لَمْزٌ و أكلُ اللحم و تعييرٌ و إذاعةُ سرٍّ، و كلّ ذلك كبيرة موبِقة، فيدلّ عليه فحوى جميع ما تقدم في الغيبة، بل البهتان أيضاً[10]

هجاء حرام است و این مطلب کاملاً روشن است. بعد به آیات مبارکه همز و لمز و اکل لحم و تعییر و اذاعة السر تمسک می‌کند و می‌گوید: کل ذلک کبیرة موبقة.

معنای هجاء و تهاجی

فقط یک بحثی ایشان کرده‌اند که هجاء در لغت چیست؟ شیخ می‌گوید:

بناء على تفسير الهجاء بخلاف المدح كما عن الصحاح، فيعمّ ما فيه من المعايب و ما ليس فيه، كما عن القاموس و النهاية و المصباح، لكن مع تخصيصه فيها بالشعر. و أما تخصيصه بذكر ما فيه بالشعر كما هو ظاهر جامع المقاصد، فلا يخلو عن تأمّل.

تشخیص معنای لغوی هجاء در جایی مفید است که این لفظ در روایات آمده باشد وگرنه یک مفهوم عرفی است که تشخیص معنای دقیق آن نکتة خاصی ندارد. بعد ایشان می‌فرماید: هجاء به خلاف مدح است، هجاء نه به خلاف مدح بلکه ضد مدح است و در لغت عرب به معنای یک نوع سب و دشنام است. هجو غیر از عیب است، هجو حالت بزرگ‌کردن عیب و بیان تشبیهات نامناسب است.

شیخ به حسب قاعدة غیره من الفقهاء، عبارات لغویین را در اینجا مجمل آورده‌اند که مناسب بود یا عبارات را نمی‌آوردند و یا درست می‌آوردند. صحاح ارزش علمی‌اش خوب است، قاموس هم تا حدی خوب است، نهایة ابن اثیر الفاظی را که در روایات آمده شرح کرده است انصافاً شرح دقیقی دارد نهایه نظرش به عده‌ای از کتب قبل از خودش مثل غریب الحدیث ابو عبید است که کتاب بسیار خوبی است. مصباح هم مراد مصباح المنیر است که بیشتر جنبة فقهی دارد اصطلاحات فقهی است جنبة لغوی هم دارد. هر یک از این کتاب‌ها شرح حال خودش را دارد و این که ایشان ذکر کرده همه از قرن پنجم به بعد هستند.

امروزه برای فهم این الفاظ آنقدر متون ادبی و تاریخی داریم که نیاز به مراجعه به این مصادر نداریم. این که ایشان می‌گوید: هجو باید به شعر باشد درست است و این در لغت عرب هست اگر به شعر نبود و به نثر بود سب و شتم یا غیبت یا بهتان یا ذکر عیوب می‌گفتند. مثلاً یکی از کسانی که بسیار هجو می‌گفت: هطیعه است. معروف است که عمر هطیعه را از مدینه بیرون کرد دید خیلی زبان بدی دارد برای راحتی مردم او را بیرون کرد. دارد که یک روز هطیعه کسی را پیدا نکرد که هجو کند در خرابه‌ای رفت آینه‌ای پیدا کرد در آن نگاه کرد عکس خودش را دید یک شعر در هجو خودش گفت که مثلاً چه صورت قبیحی داری. لذا گفتند: اهجی الناس است که اگر دستش به کسی نرسید خودش را هجو می‌کند. شاعر قوی‌ای هم هست مناسب نیست وارد این بحث‌ها نشویم. شعری که هطیعه در هجو خودش هم دارد قوی است. در فارسی هم شاعرانی داریم که هجوهای بسیار تندی دارند حتی به نزدیکان خودشان چون خیلی قبیح است متعرض نمی‌شویم.

این بحث‌های لغوی بوده است. ما در اینجا نه بحث لغوی نیاز داریم نه بحث اصطلاح فقهی، هجو باید به زبان شعر باشد و هجو جنبة زشتی و پلیدی است ممکن است عیبی هم در شخصی باشد لکن تصویر آن عیب خیلی مهم است ممکن است آن عیب را به صورت بسیار زشتی تصویر کند این هم خودش هجو است. پس این که عیب باشد یا نباشد، در او باشد یا نباشد، این راهش نیست که فقهای متأخر ما رفته‌اند، بلکه در این مسأله چون ما متون ادبی و شواهد تاریخی فراوانی داریم با مراجعه به آن‌ها ـ که چون مناسب با بحث فقه نیست من ذکر نمی‌کنم ـ کاملاً واضح است که هجو عبارت از این است مهم نیست عیب باشد یا نباشد شعر در آن رسم است باید باشد.

این هم رسم بود که گاهی هجاء متقابل بود؛ این، یک شعر در هجو او می‌گفت و آن هم شعری در هجو این. که به این کار تهاجی می‌گفتند. دو هَجّاء معروف عرب هستند یکی فرزدق و دیگری جریر که خیلی ضد هم هجو دارند.[11] در لغت عرب تهاجی زیاد داریم مثلاً می‌گفتند: إن فلانا و فلانا تهاجیا یعنی هر کدام از آن‌ها شعری در هجو دیگری می‌گفتند. تهاجی معروف عرب مال فرزدق و جریر است.

علی أی حال این مسأله کاملاً واضح است بحث عیب نیست کسی با ادب و تاریخ آشنا باشم ممکن است ظاهری داشته باشد اما همان ظاهری که عادی است این را تصویر زشتی از آن می‌دهد مثل دهان و گوش و بینی را به صورت بسیار زشت تصویر می‌کند این نیست که حتماً عیب باشد ممکن است عیب نباشد.

هجو در بعضی مصادیقش کذب، در بعضی غیبت، در بعضی بهتان، در بعضی همز و لمز است، مصادیق مختلفی دارد در بعضی شیاع فاحشه است مثلاً عمل زشتی انجام داده است با هجو آن را پخش می‌کند منشأ شیاع فاحشه می‌شود.

برخی فروع مسأله

بعد شیخ می‌گوید: «و لا فرق في المؤمن بين الفاسق و غيره».[12] که این مطلب ایشان درست است هجاء کلاً زشت است چنانکه در روایت هم از امیر المؤمنین ع دارد: «إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِين»[13] این سب اگر در قالب شعر بود هجو می‌شد.

بعد شیخ می‌گوید:

و أما الخبر: «محّصوا ذنوبكم بذكر الفاسقين» فالمراد به الخارجون عن الإيمان أو المتجاهرون بالفسق.[14]

این هم خیلی عجیب است ظاهراً اینطور که گفته شده است شاید قرن دوازدهم و سیزدهم چنین حدیثی پیدا شده است وگرنه چنین حدیثی وجود ندارد از حواشی شهید اول بر قواعد نقل شده است: «محصوا ذنوبکم بغیبة الفاسقین»[15] که اگر آن باشد قرن هشتم است هیچکدامش اصل ندارد. البته این مطلب همان است که عرض کردم یعنی ارتکاز ابتدایی انسان این است که هجو صفت زشتی است در انسان، چنانکه عمر با این که که اهل آن حرف‌ها نبود ولی وقتی دید این فرد وجودش در مدینه منشأ مشکل است او را بیرون کرد و نیامد حساب کند که هجو مؤمن می‌کند یا فاسق.

شیخ بعد می‌گوید: «و احترز بالمؤمن عن المخالف؛ فإنه يجوز هجوه لعدم احترامه» که این مطلب روشن نیست.

روایت باهتوهم

بعد هم شیخ وارد هجو فاسق مبدع شده است که آن هم روشن نیست چون هجو کار زشتی است و اگر مبدع باشد باید بدعتش را بگوید. بعد روایتی را نقل می‌کند. عبارت شیخ چنین است:

و كذا يجوز هجاء الفاسق المبدع؛ لئلّا يؤخذ ببدعة،... و ما تقدم من الخبر في الغيبة من قوله عليه السلام في حق المبتدعة: «باهتوهم كيلا يطمعوا في إضلالكم»

در بحث غیبت مفصل متعرض شدیم که این خبر از انفرادات کلینی است و در هیچ مصدر دیگری نیامده است، سندش هم خوب است و از کتاب بزنطی است. باهتوهم یعنی باهتوا أهل البدع، باهتوهم را اینطور معنا کرده‌اند که به آن‌ها بهتان بزنید مثلاً به سید علی محمد باب بهتان بزنید که او دزد بود، اهل شرب خمر و زنا بود، افعال زشت را به او نسبت بدهید. به نظر ما این معنا بعید است و اثر عکس هم دارد چون اگر بفهمند که ما دروغ گفته‌ایم به عکس آن شخص ترویج می‌شود لذا حدیث شاید معنای دیگری داشته باشد. چون خبر واحد است و از انفرادات کلینی هم هست حتی شیخ طوسی هم آن را نیاورده است با این که معمولاً از کافی می‌آورد، لذا باهتوهم شاید به معنای نسبت به بهتان باشد مثلاً بگوید: فلانی چیزهایی که از دین نقل می‌کند این نیست این‌ها بهتان به دین است.[16] البته باب مفاعله عادة به این معنا این نیست و باب تفعیل به این معناست مثلاً کفَّره یعنی نسبه إلی الکفر. در باب مفاعله در ذهنم نیست که به معنای نسبت باشد. معنایی که ما کردیم شبیه معنای شیخ است که می‌گوید:

محمول على اتهامهم و سوء الظن بهم بما يحرم اتهام المؤمن به، بأن يقال: لعله زانٍ، أو سارق. و كذا إذا زاده ذكر ما ليس فيه من باب المبالغة.

 یعنی بگویید: مطالبی را که این‌ها می‌گویند بیخود می‌گویند، به قول امروزی‌ها این قرائتی که این‌ها از دین دارند نادرست و بیهوده است. بگوییم: این که این‌ها می‌گویند: دین این است بهتان بر دین است. چنانکه الآن هم هستند افرادی که حرف‌های نامربوط می‌زنند.

شیخ در ادامه می‌گوید:

و يحتمل إبقاؤه على ظاهره بتجويز الكذب عليهم لأجل المصلحة؛ فإنّ مصلحة تنفير الخلق عنهم أقوى من مفسدة الكذب.[17]

امروز مشکل است چنین بگوییم مثلاً بگوییم: فلان آقا پول از سفارت انگلستان می‌گیرد بعد خلاف آن ثابت نشود به نظر من کار را بدتر می‌کند.

روایت ابوحمزه

و في رواية أبي حمزة عن أبي جعفر عليه السلام، قال: «قلت له: إنّ بعض أصحابنا يفترون و يقذفون من خالفهم، فقال: الكفُّ عنهم أجمل. ثم قال لي: و اللّه يا أبا حمزة إنّ الناس كلّهم أولاد بغايا ما خلا شيعتنا. ثمّ قال: نحن أصحاب الخمس، و قد حرّمناه على جميع الناس ما خلا شيعتنا».

این حدیث در روضة کافی آمده و از منفردات کلینی است سندش خیلی ضعیف است و ضعف‌های عجیب دارد.

معنای این حدیث هم عجیب است یقذفون به این معناست که مثلاً به سنی‌ها می‌گویند: ولد الزنا، حضرت می‌فرماید: نگویید ولی بعد خود حضرت می‌گوید: مردم بجز شیعیان ما همه ولد الزنا هستند. صاحب وسائل در اینجا سه چهار سطر را از وسط حدیث انداخته است. در متن اصلی و مفصل روایت، ابوحمزه[18] می‌گوید: گفتم:‌ شما حرف‌های عجیب می‌زنید چگونه من این حرف را بزنم چون ما با اهل سنت روبرو می‌شویم نمی‌شود ما چنین بگوییم، بعد حضرت آیة خمس و فیء را خواندند و فرمود: این‌ها غنائم را گرفتند و خمسش را به ما ندادند، عبارت «نحن اصحاب الخمس» که در وسط این حدیث آمده در ادامة آن مطلب است می‌گوید: چون در اموالشان حق ما هست حرامزاده هستند. این به یک معنا تنزیل است به معنای زنای متعارف نیست زنای متعارف با تحلیل پاک نمی‌شود.

علی بن عباس جراذینی

در سند این روایت هم علی بن عباس است و این همان علی بن عباس است که نجاشی به‌عنوان جراذینی (یا خرازینی) نقل کرده است. وی از علمای تهران است طایفه‌ای از علمای این منطقه هستند که متأسفانه از اجلای خط غلو هستند مثل سهل بن زیاد و این جراذینی. نجاشی به شدت او را رد کرده است[19] ابن غضائری هم طبق قاعده فوق العاده بر او حمله می‌کند.[20] من چند دفعه عرض کردم که نجاشی در فهرست خودش کم طریقی دارد که از راه کلینی باشد شاید 5-6 طریق بیشتر نیست که معلوم می‌شود مرحوم کلینی شأن اجازه‌ای نداشته است. خیلی عجیب است ما سر درنمی‌آوریم چطور چنین شده است؟ شاید در قم نقل نکرده است فقط همین کافی را حدیث کرده است از عجایب این است که همین علی بن عباس خرازینی را که نجاشی خیلی تضعیف کرده است طریقش به این شخص از طریق کلینی است! طریقش محمد بن یعقوب عن محمد بن الحسن الطائی عن علی بن عباس الجراذینی است، می‌گوید: بکتبه کلها. این هم عجیب است که کلینی تمام آثار وی را اجازه داده است. نکتة تعجبش این است که وقتی شخصی فوق العاده ضعیف بود مثل این که از خط غلو یا مخلط بود حتی در مقام اجازه هم همة کتبش را اجازه نمی‌دادند چنانکه همة آن‌ها را نقل نمی‌کردند مثلاً شیخ در کتاب فهرست در محمد بن اورمه می‌گوید: «له كتب... أخبرنا بجميعها إلا ما كان فيها من تخليط أو غلو ابن أبي جيد عن ابن الوليد...»[21] لذا در اجازات هم احادیث باطل کتاب را اجازه نمی‌دادند، ما که در این زمان چنین چیزی نداریم اما آن زمان اینطور بود. عجیب است نجاشی دارد: بکتبه کلها، با این که کاملاً واضح است این شخص ضعیف است.

نکته‌ای دربارة تفسیر ابو حمزه ثمالی

نکته‌ای را برای تکمیل بحث عرض می‌کنم. روایتی که کلینی در اینجا در روضه آورده است بعد از آن هم سه چهار حدیث دارد، من فکر می‌کنم چون ابوحمزة ثمالی تفسیری دارد در نجاشی هم آمده است این دو صفحه در کتاب روضه با این سند واحد همه عن أبوحمزه قال قلت له قول الله، احتمال می‌دهم این تکه‌ای از تفسیر ابوحمزة ثمالی باشد. این یک تکه را می‌ّشود اثبات کرد که از تفسیر است و نسخه، نسخة غلات شدید است نمی‌دانیم کلینی چرا آن را نقل کرده است. و ما توضیح دادیم تکه‌ای از آن در تفسیر قمی آمده است. چند سال بنا بود تفسیر ابوحمزه به نحو تجمیع چاپ کنند بزرگ هم بود نمی‌دانم چاپ شده است یا نه. کل روایات ابوحمزه را در تفسیر جمع کرده بودند. علی أی این یک تکه از تفسیر ابوحمزه است به سند بسیار ضعیف به خاطر خط غلو.

 



[1]. از جهت قواعد املایی باید «جعفر بن محمد ابن قولویه» باشد نه جعفر ابن محمد بن قولویه؛ چون قولویه پدر محمد نیست. مقرر.

[2]. كتاب المكاسب، ج‌2، ص101.

[3]. رجال‏النجاشي، ص123.

[4]. رجال‏النجاشي، ص213.

[5]. البته مصنف در آن زمان به نوشتاری گفته می‌شد که در موضوع واحد حدیث داشته باشد؛ چون مصنف از کلمة صنف است مثلاً روایاتی که در باب ولایت است در باب ادارة جامعه است در یکجا جمع کند.

[6]. رجال‏النجاشي، ص13، ش555.

[7]. رجال‏النجاشي، ص102.

[8]. نامة مالک اشتر سندش نسبتاً خوب است و از عجایب آن که از نقاط مبهم است که اگر بتوانید برای آن حلی پیدا کنید در کتاب دعائم الإسلام در بحث متعرض شده‌ایم خیلی شبیه نامة امیر المؤمنین به مالک را به پیامبر ص نسبت داده است کتب إلی بعض عماله. این هنوز برای من حل نشده است. خیلی شبیه آن است. اصلاً عمال پیامبر ص که بوده‌اند؟ کس دیگری هم نقل نکرده است خیلی شبیه آن را امیر المؤمنین ع به مالک نوشته‌اند. این هم جزو عجایب قضایایی است که آنجا هست.

[9]. نکته: بین آقایان بحث است که واو بر هاء مقدم است یا هاء بر واو. شیخ هاء را بعد از واو آورده است اما در بعضی از کتب لغوی نوشته‌اند ما بر حسب حروف هجایی آورده‌ایم مقدما للهاء علی الواو یا للواو علی الهاء.

[10]. كتاب المكاسب، ج‌2، ص117.

[11]. برای مثال فرزدق دارد: اولئک آبائی فجئنی بمثلهم....، جریر خیلی گمنام بود می‌گویند:‌ کسی به جریر گفت: اشعر عرب کیست؟ گفت: بیا برویم رفت دید جایی بزی هست و مردی زیر بز خوابیده و از پستان او شیر می‌خورد گفت: این بز پدر من است، از بس لئیم است از لئامتش از پستان بز شیر می‌خورد که کسی صدای شنیدن دوشیدن بزش را نشنود، من چنین پدری دارم بعد مرا با فرزدق مقایسه می‌کنی که چنان پدرانی دارد، من با داشتن چنین پدر لئیمی با فرزدق با آن وضعش با او مفاخره می‌کنم به پدرانم افتخار می‌کنم به مثل این پدر.

[12]. كتاب المكاسب، ج‌2، ص118.

[13]. نهج‏البلاغة، ص323، حکمت206.

[14]. كتاب المكاسب، ج‌2، ص118.

[15]. رک: مفتاح الكرامة، ج‌12، ص211‌.

[16]. سؤال: شاید معنایش این است که بهت‌زده‌اش کنید مغلوبش کنید. جواب: باهتوهم به این نمی‌خورد.

[17]. كتاب المكاسب، ج‌2، ص118-119.

[18]. ابوحمزه که به کنیه معروف است خودش ثابت بن دینار است پدرش هم به کنیه معروف است کنیة دینار ابوصفیه است لذا گاهی در کتب اهل سنت آمده است ثابت بن ابی صفیة یا ثابت بن دینار. این همان ابوحمزه است عده‌ای هم او را قبول کرده‌اند چون ایشان در کوفه چهرة سرشناسی بوده است.

[19]. نجاشی در ترجمة وی می‌گوید: «علي بن العباس الجراذيني الرازي رمي بالغلو و غمز عليه ضعيف جدا له كتاب الآداب و المروءات (المروات) و كتاب الرد على السلمانية طائفة من الغلاة أخبرنا الحسين بن عبيد الله عن ابن أبي رافع عن محمد بن يعقوب عن محمد بن الحسن الطائي الرازي قال: حدثنا علي بن العباس بكتبه كلها.» رجال‏النجاشي، ص255.

[20]. ابن غضائری می‌گوید:‌ «علي بن العباس الجراذيني أبو الحسن الرازي. مشهور. له تصنيف في الممدوحين و المذمومين يدل على خبثه و تهالك مذهبه. لا يلتفت إليه و لا يعبأ بما رواه» الرجال‏لإبن‏الغضائري، ص79.

[21]. فهرست‏الطوسي، ص407.

ارسال سوال